موضوع يكم « بدست آوردن تفوق سياسى در اروپا »
اين سئوال پيش ميآيد كه چرا ايتاليا به اصلاح جامعه خود و اداره آن ، قناعت نكند و هواى تملك و سلطه گرى بر اروپا را در سر بپروراند ؟
كدامين دليل اثبات كرده است كه ايتاليا بايد قيم جوامع اروپائى باشد ؟ همان دليل كه ميگويد : بايد ايتاليا قيمومت اروپا را در اختيار خود بگيرد ، به نژاد ژرمن و باوارياهم ميگويد : قيمومت اروپا بايد در دست آلمان بوده باشد و همين دليل است كه بنوبت خود ناپلئون بناپارت را بحركت و فرياد زدن در ميآورد كه « فرانسه فوق همه » . تجويز اينكه دولت ايتاليا بايد چنان قدرتمند و متمركز باشد كه اروپا را تحت سلطه خود قرار بدهد ، فلسفه نيست ،
بلكه فرمان هجوم آتيلائى به اروپا است . بهترين دليل اينكه ماكياولى با اين جمله كه « بايد دولت قدرتمند ايتالى تفوق سياسى در اروپا بوجود بياورد » فلسفه نبوده ، بلكه فرمان حمله به اروپا را صادر ميكند ، اينست كه در هنگام انتقاد از كليساهاى ايتاليا ميگويد : « كليسا هنوز كشور ما را در حال تجزيه نگاهداشته و مسلما هيچ كشورى نميتواند هرگز به مرحله وحدت برسد و شاد باشد مگر اينكه كاملا مطيع يك حكومت گردد ، خواه آن حكومت جمهورى باشد و خواه سلطنتى ، چنانكه در اسپانيا و فرانسه ملاحظه ميشود » پس به اعتراف ماكياولى ، اسپانيا و فرانسه در آن دوران از وحدت اجتماعى و حكومت [ 189 ]
متمركز برخوردار بوده است ، با اين اعتراف توصيه به تفوق سياسى بر اروپا ،
اگر مقصود زير سلطه گرفتن اروپا باشد ، فرمان حمله به اروپا است ، نه فلسفه سياسى . مگر اينكه گفتار ماكياولى چنين تفسير شود كه او اعتلاى سياسى ايتاليا را ميخواهد ، نه سلطه ايتاليا را بر اروپا . ولى با نظر به زير بناى تفكرات وى ، ميتوان نه تنها آرزوى سلطه ايتاليا را بر اروپا ، بلكه بر همه قاره هاى دنيا را در مغز ماكياولى سراغ گرفت ، زيرا او طبيعت بشرى را چنان سلطه گر ميداند كه قناعت به حوزه اى محدود را ضد طبيعت بشرى تلقى ميكند . البته مسلم است كه ناپلئون بناپارت ماكياولى تر از خود ماكياولى نبوده است ، با اينحال مطابق گفته وى درباره طبيعت انسانى بود كه همه دنيا تكميل كننده لقمه اى بود كه بناپارت ميخواست . البته اين يك آرمان اعلاى انسانى است كه انسان هاى بزرگى از جوامع برخيزند ، و سرحدات را بردارند و تحت پرچم انسان محورى يك دولت جهانى تشكيل بدهند و اين دولت آرمانى با فرض « هر كس قدرت و اسلحه و حيله گرى بيشترى دارد ،
پيش بتازد » تناقضى آشكار است كه جز در مغزهاى محروم از انديشه هاى معقول پديدار نميگردد .