قدرت به عنوان عامل سازنده
مباحثى كه درباره اصل غير مشروط « خود خواهى » و قدرت و رابطه آن دو با تمدن مطرح كرديم ، نبايد اين اشتباه را به وجود بياورد كه ما از آن مكتب [ 214 ]
دفاع ميكنيم كه خودخواهى و قدرت را دو پديده مضر ميداند ، مانند مرتاضان از هستى بيخبر و ترك كنندگان عظمت ها و ارزش هاى جهان كه در برابر برخوردارى از يك بعد روانى همه موجوديت انسانى و عوامل بر پا دارنده آنرا منكر ميشوند . ما چنانكه اشاره كرديم « خود خواهى » را به معناى داشتن خود و حركت دادن آن در مسير تكامل كه اشتراك واقعى خود را در يك وحدت عالى انسانى در مييابد ، حياتى ترين اصل زندگى ميدانيم ، وقتى كه خود در اين مسير به جريان و تكاپو ميفتد ، هر لحظه حلقه اى از زنجير سنگين بار خود طبيعى را از خود دور ساخته ، با به دست آوردن آزاديهاى تدريجى و جهشى ، داراى خود حساس و صيقلى شده ترى ميگردد و اگر بخواهيم حقيقت امر را بازگو كنيم ، بايد بگوئيم : عقلانى ترين و واقعى ترين « خودخواهى » ها از آن عظماى از خود گذشته و شهداى راه انسانيت است كه واقعيت خود را بجاآورده و آن را تا حد اعلاى هدف زندگى بالا برده اند . و اما آن خود خواهان معمولى كه همواره از منطق « من هدف و ديگران وسيله » تبعيت ميكنند ،
در حقيقت منكر خود و همواره در حال مبارزه با خود بسر ميبرند .