2 فانّ الغاية امامكم ( هدف نهايى حيات پيش روى شما است ) چه بخواهيم و چه نخواهيم ، چه بدانيم و چه ندانيم ، رو به هدف نهائى پيش ميرويم
نيك بنگر ما نشسته ميرويم
پس مسافر آن بود اى ره پرست
كه مسير و روش در مستقبل است
مى نبينى قاصد جاى نويم ؟
كه مسير و روش در مستقبل است
كه مسير و روش در مستقبل است
حركت را در همه جا حكمفرما خواهى يافت . از جنين مادران گرفته تا دشت پهناورى كه انسانى كهنسال پس از سپرى كردن ساليان عمرش آخرين نفس هاى خود را در فضاى آن دشت بر ميآورد ، از اعماق اقيانوس ها گرفته تا صخره هاى كوه پيكر كه ميليونها سال در قله اى سر بفلك كشيده وضعى ثابت از خود نشان ميدهند ، همه و همه محكوم قانون حركت و تحول بوده و تو تماشاگر ساده لوح نخواهى توانست دو بار بيك رودخانه وارد شوى [ 1 ] . آنگاه كه كلماتى [ 1 ] جمله اى معروف از هراكليد است كه ميگفت : « من دو بار بيك رودخانه وارد نشده ام » [ 5 ] مانند پايدار ، جاودان ، ثابت ، بقاء ، فنا ناپذير ، در قلمرو طبيعت بر زبان ما انسانها جارى ميگردند ، در حقيقت بازگو كننده محدوديت نگرش ها و كوتاهى زندگى ما و سطحى نگرى هاى ما در پهنه طبيعت ميباشند . مگر ما همان انسانها نيستيم كه سه شاخه پنكه برقى در حال حركت را دايره ساكن تلقى ميكنيم ؟ مگر مثل ما مثل آن پشه بيمقدار نيست كه تمامى طول زندگيش از مرز بهار و پاييز نميگذرد ، و در عين حال درباره باغ و باغبان و حركت و قوانين حاكم بر آن دو اظهار نظر و قضاوت مينمايد ؟ بينوا ،
در بهاران زاد و مرگش دردى است
پشه كى داند كه اين باغ از كى است
پشه كى داند كه اين باغ از كى است
پشه كى داند كه اين باغ از كى است
اگر يك بيمارى روانى است ، چرا آنهمه متفكران زبر دست شرقى و غربى و قديم و جديد نميتوانند با پاسخ منطقى ريشه اين بيمارى را در درون انسانها بخشكانند ؟ اگر اين سئوال منطقى است ، پاسخ قانع كننده آن چيست ؟
آيا ميتوان گفت : اين حركت و تحول از در هم فشردگى شروع ميشود و در انبساط بى نهايت پايان مييابد ؟
اگر همه جهان هستى در يك قطعه موجود فشرده قرار گرفته بود ، چه عاملى باعث باز شدن و انبساط آن شده است ؟
اگر بگوئيم عامل درونى موجب باز شدن و انبساط آن گشته است ،
اين سئوال پيش ميآيد كه عامل به فعاليت افتادن آن عامل درونى در موقعى معين چه بوده است ؟ اگر پاسخ بدهيم كه عامل ديگرى در درون آن عامل ،
علت به فعاليت افتادن عامل مزبور گشته است ، باز سئوال فوق مطرح خواهد گشت . اگر بگوئيم : جهان هستى در يك جريان دائمى از انقباض به انبساط و از انبساط به انقباض حركت ميكند . به اضافه اينكه اين يك [ 6 ]
سخن ناشى از احتمالى است كه كمترين تكيه بر مشاهده و تجربه ندارد ، سئوال از عامل حركت مزبور را از بين نميبرد ، يعنى اين سئوال كه چرا جهان چنين حركتى را انتخاب كرده است ؟ بى پاسخ ميماند . اگر بگوئيم :
ما ز آغاز و ز انجام جهان بيخبريم
اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است
اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است
اول و آخر اين كهنه كتاب افتاده است
از اين مطلب بگذريم ، اگر آدمى عده اى از دريافت هاى مستمر و پر محتوى را كه سرتاسر تاريخ بشرى را فرا گرفته است ، ناديده بگيرد ، هيچ ديدگاهى جز پوچ گرايى براى او باقى نميماند . درست دقت فرمائيد :
1 دريافت عدالت و لزوم آن ، اساسى ندارد 2 دريافت نظم و قانون در كل جهان هستى بى پايه است 3 دريافت حق شناسى و گريز از باطل گرايى خيالى بيش نيست 4 دريافت مسئوليت و تعهد در زندگانى توهمى است بى اساس 5 دريافت شرم از انسانيت و اصول آن بر بنياد منطقى استوار نميباشد [ 7 ]
6 دريافت لزوم صدق و اخلاص پوچ است 7 دريافت لزوم تعاون در زندگى و تهيه وسايل حيات ناتوانان ،
احساسى بيمعنى است 8 دريافت عظمت آزادى و بهره بردارى از آن در به فعليت رسانيدن ابعاد انسانها ، رؤيائى بيش نيست 9 دريافت زيبائى در عالم هستى جز شوخى چيز ديگرى نيست 10 دريافت اسرار آميز بودن جهان ، از جهل و نادانى است 11 دريافت لزوم تعديل خود خواهى ها در راه رسانيدن مردم به حقوق حياتى خود ، مسخره كردن خويشتن است 12 دريافت لزوم فضيلت هاى اخلاقى از ضعف و زبونى است 13 دريافت گذشت از لذايذ شخصى و شستن دست از جان در راه احياى جانهاى آدميان ، حماقت است 14 دريافت يك آهنگ كلى تكاملى براى جهان هستى بازيگرى ذهنى است آيا چنين نيست كه اگر ما اين دريافت هاى اصيل را پوچ و خيال بشماريم و آنها را خواب و خيال تلقى كنيم ، منكر انسان شده ايم ؟
شما اگر اين دريافت ها را از انسان منها كنيد ، آيا موجودى را كه شايستگى نامگذارى انسان را داشته باشد ، ميتوانيد اثبات كنيد ؟ اين دريافت ها با نظر به نتايج انسان شناسى ها در رشته هاى مختلف و جهان بينى ها با طرق گوناگون ، همان مقدار واقعيت و اصالت دارند كه موجوديت طبيعى انسان .
يكى از اين دريافت ها چنانكه گفتيم ، دريافت يك آهنگ كلى تكاملى براى جهان هستى است . ترديد در اصالت اين دريافت باين دليل كه من آن را نمى بينم ، هيچ تفاوتى با ترديد در اصالت دريافت نظم و قانون در كل جهان هستى با استناد به اينكه من همه جهان را نمى بينم ، ندارد ، زيرا تاكنون [ 8 ]
هيچ متفكر و نابغه اى نتوانسته است ادعا كند كه من كل جهان هستى را بررسى نموده ، نظم و قانون را در آن حكمفرما ديده ام . بعبارت كلى تر ميتوان گفت :
هيچ يك از دريافت هاى فوق مستند به مشاهده عينى نميباشد ، با اينحال چنانكه گفتيم انكار واقعيت و اصالت آنها مساوى انكار انسان ميباشد .
دريافتى را كه در شماره چهاردهم مطرح كرديم ، اثبات كننده غايت و هدف اعلاى جهان هستى است كه در پيش روى ما است و هر لحظه از زندگى ما كه ميگذرد ، گامى بآن غايت و هدف نزديك ميشويم .
اگر كسى به خود اجازه بدهد كه در اصالت دريافت مزبور ترديدى به خود راه بدهد ، او به خود اجازه ميدهد كه همه عالم هستى را بازيچه و همه فداكارى ها و گذشت از خودها را كه ميليون ها انسان سرتاسر تاريخ را در راه پيشبرد تكامل و دفاع از حيات انسانها فرا گرفته است جز حماقت و جهل چيز ديگرى تلقى نكند
روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
اصلا شما با يك نظر والاترى نميتوانيد روز معاد را با عنوان « فردا » توصيف نماييد ، زيرا تعاقب و توالى روزها و شب ها براى ما خاك نشينان است كه [ 9 ]
در محاصره منظومه هاى كيهانى قرار گرفته ، نقاط حركت و روز و شب و تيرماه و دى ماه يكى پس از ديگرى از جلو ديدگان ما عبور ميكنند و از فردا به امروز و از امروز به ديروز ميخزند و براه خود ميروند ، چونان علل و معلولات كه با روابط قانونى دنبال هم در جريان ميفتند و براه خود ميروند . وقتى كه علتى به وجود آمد ، در حقيقت معلولش هم به وجود آمده است . فعاليتهاى حيات انسانها در اين كيهان بزرگ عللى است كه معلولات خود را در بردارند ،
اين معلولات براى ما انسانها كه در رودخانه ممتد زمان در حركتيم ، در دنبال علت ها قرار گرفته است ، ولى با نظر به كل مجموع هستى ، همه آن علل و معلولات در واقع تحقق يافته و براى ما تدريجا گسترش مييابد :
شيخ محمود شبسترى ميگويد :
تعالى اللّه قديمى كاو بيكدم
كند آغاز و انجام دو عالم
كند آغاز و انجام دو عالم
كند آغاز و انجام دو عالم
دريافت روز مشاهده نتايج حيات مانند آواى محرك و جدى ، كاروان بشرى را كه رو به قلمرو آينده دارند ، هشدار ميدهد كه اين حركت پر تلاش و پر معنا و اسرار آميز رو به مقصد بسيار والائى است كه نميتوانيد آن را با اصطلاحات فريبنده « نمى بينم » و « كه رفت به دوزخ و كه آمد ز بهشت » و « استبعاد تركيب جديد استخوانهاى پوسيده » ناديده بگيريد ، زيرا دريافت اينكه « بازى به اين درازى ؟ » چنانكه گفتيم از اصيل ترين دريافت هاى درونى ما است كه همراه با يك دليل علمى و فلسفى نيز ميباشد :
روزگار و چرخ و انجم سر بسر بازيستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستى
مطلب ذيل را كه نظامى گنجوى ميآورد ، يك مضمون شاعرانه ذوقى نيست ، بلكه حقيقتى است كه شرق و غرب چه در گذشته و چه در آينده ، هيچ تفسير معقولى براى زندگى انسان ها در كل مجموعه هستى بدون آن ، ارائه نداده اند و نخواهند داد . نظامى چنين ميگويد :
در عالم عالم آفريدن
با اينحال زين پرده ترانه ساخت نتوان
كار من و تو بدين درازى
تا مايه طبع ها سرشتند
ما را ورقى دگر نوشتند
به زين نتوان رقم كشيدن
وين پرده به خود شناخت نتوان
كوتاه كنم كه نيست بازى
ما را ورقى دگر نوشتند
ما را ورقى دگر نوشتند
نه براى حركت و تلاش ما در زندگانى معنايى معقول ميتوان تصور كرد و نه براى سكون و ايستائى ما . در صورتيكه با شنيدن و جدى گرفتن آن آواى كمال بخش است كه در عين حال كه انجام هستى براى ما دورنمايى كم رنگ نمينمايد ، خطوط برجسته آن را با تمامى درخشندگى ميخوانيم :
درست است كه
پر كاهم در مصاف تند باد
خود ندانم در كجا خواهم فتاد
خود ندانم در كجا خواهم فتاد
خود ندانم در كجا خواهم فتاد
پيش چوگانهاى حكم كن فكان
گر هلالم گر بلالم ميدوم
مقتدى بر آفتابت ميشوم
ميدويم اندر مكان و لا مكان
مقتدى بر آفتابت ميشوم
مقتدى بر آفتابت ميشوم
( نشسته اند )