و رياست نداشته است . هم او است كه در راه ارزش راستگوئى و اثبات بى اعتنائى به جاه و مقام ، موقعى كه عبد الرحمان بن عوف زمامدارى جوامع مسلمين را با شرط عمل به كتاب اللّه و سنت رسول و روش دو زمامدار گذشته به او پيشنهاد ميكند ، او با اينكه ميتوانست با يك كلمه « آرى » زمامدارى جوامع مسلمين را به دست بگيرد ، در شرط سوم « آرى » دروغين را نميگويد ،
« نه » راستين را بزبان ميآورد و با اين « نه » دست از زمامدارى قلمرو پهناور جوامع مسلمين بر ميدارد [ 1 ] آيا على بن ابيطالب راه هاى سعادت مادى و معنوى جامعه را نميدانست ؟
آرى ، كاملا ميدانست ، آيا دليلى بالاتر از همين كتاب كه ما آنرا تفسير مينمائيم مورد نياز است ؟ شاهدى متقن تر و روشنتر از فرمان مالك اشتر ؟
پس مردم آن جامعه چگونه ميانديشيدند و چه ميخواستند ؟ و به چه دليل جو آن جامعه را با گردبادهاى ويرانگر آراء و عقايد و خواسته هاى خود تيره و تار كرده بودند ؟ آيا معاويه را ميخواستند يا حجاج بن يوسف ثقفى را ؟ بعضى از محققان و مفسران نهج البلاغه مانند ابو عثمان جاحظ و ابن ابى الحديد اين پراكندگى در انديشه ها و خواسته ها را از مختصات نژاد عراقى ميدانند .
ابن ابى الحديد چنين ميگويد : « ابو عثمان جاحظ گفته است : علت عصيانگرى اهل عراق بر زمامداران خود و اطاعت اهل شام از زمامدارانشان اينست كه اهل عراق صاحب نظر و هشيارند و اين دو صفت در آنان موجب كاوش و ماجرا جوئى است . و ماجرا جوئى و كاوش باعث طعن و عيبجوئى و مقايسه ميان رجال و برترى دادن بعضى از آنان به برخى ديگر ، و تشخيص و جدا كردن زمامداران از يكديگر و فاش ساختن عيوب آنان ميباشد . اهل [ 1 ] كلمه « آرى » بسيار كوچك است ، بكوچكى سه حرف ، همين كلمه بسيار بزرگ است ،
ببزرگى جانها و حيثيت و شخصيت آدميان . همچنين كلمه « نه » بسيار كوچك است بكوچكى دو حرف ، همين كلمه بسيار بزرگ است ، ببزرگى جانها و حيثيت و شخصيت آدميان . همچنانكه كلمه « كن » ( باش ) بكوچكى دو حرف و ببزرگى همه جهان هستى است . [ 115 ]
شام كند ذهن و مقلد و مبتلا به جمود فكرى در يك رأى بوده ، اطلاعى از نظريات نميگيرند و از مسائل پشت پرده سئوال و تحقيق نمى نمايند . » اهل عراق همواره معروف به كم اطاعت بودن و ايجاد كننده اختلاف با رؤساى خود ميباشند [ 1 ] .
اين مطلب كه ابن ابى الحديد و جاحظ در توصيف اهل عراق گفته اند ،
احتياج به تأمل و بررسى همه جانبه سرزمين عراق از قديمترين تاريخى كه در پشت سر گذاشته اند تا آنموقع ، نيازمند ميباشد . ما در تمدن بين النهرين مخصوصا در دوران زمامدارى حمورابى ششمين پادشاه بابل نظم و انضباط در جامعه عراق مى بينيم . البته مطالبى را كه در اينجا مطرح ميكنيم ، توضيح دهنده وضع جامعه امروزى عراق نميباشد . جامعه ايكه مردم آن داراى هشيارى و انتقاد و عيجوئى بوده ، ولى اگر اين اوصاف موجب اختلال زندگى و ويرانى و گسيختگى در حيات اجتماعى آن جامعه بوده باشد ، معلوم ميشود كه مردم آن جامعه يا از فهم عالى و انديشه هاى اصيل براى برقرارى نظم ضرورى و مفيد در جامعه محرومند و يا خود خواهى آنان بقدرى تند و تيز است كه قدرت نجات يافتن از محاصره خود محورى را ندارند . موضوع هر دو احتمال از نظر بايستگى ها و شايستگى هاى انسانى مطرود و محكوم است .
شيوع انديشه هاى بى اساس توأم با خود محورى كه در چنان جامعه اى امتياز محسوب ميشود ، از بروز انديشه هاى اصيل و سازنده و انسان محورى [ 1 ] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 ص 346. يكى از شعراى مطلع درباره ورود امام حسين عليه السّلام به عراق ميگويد :
ورد الحسين على العراق و ظنّهم
تركوا النّفاق اذ العراق كماهيه
تركوا النّفاق اذ العراق كماهيه
تركوا النّفاق اذ العراق كماهيه
ما ذا قطعن فراتهم حتّى قضى
عطشا فغسّل بالدّماء القانيه
عطشا فغسّل بالدّماء القانيه
عطشا فغسّل بالدّماء القانيه
جلوگيرى ميكند . اين يك اصل قاطعانه است كه هيچ احتياجى به گفتگو ندارد آيا ميتوان گفت : آن هوش و زيركى و كنجكاوى كه دست و پاى زمامدارى مانند على بن ابيطالب ( ع ) را ببندد ، از اوصاف برجسته و عامل تكامل است ؟ آن چه عامل تكامل است كه سقوط و بدبختى يك جامعه را فراهم ساخته و مردم خود را از زمامدارى و ارشاد انسان محورانه على بن ابيطالب گرفته و به چنگال معاويه ها و حجاج بن يوسف ها بسپارد ؟ اينكه اهل شام را به كندى ذهن و جمود فكرى متهم ساخته اند ، بايستى مورد تحليل قرار بگيرد ، و مطلب به اين سادگى ها نيست ، زيرا اگر مردم يك جامعه به اين حقيقت توجه كند كه كنجكاوى ها و اعمال هشيارى هاى آنان كه بجهت فقدان اصول زندگى اجتماعى ،
يا جهل به آنها ، نتيجه اى جز بردگى عموم اهل جامعه ندارد ، انتقاد و ماجراجوئى را به هشياران و خبرگان همه جانبه جامعه واگذار ميكند . وقتى كه افراد يك جامعه پس از تجربه هاى آموزنده ، بدانند كه كنجكاوى و هشيارى هاى آنان همراه با بيمارى خود خواهى است كه به تزاحم و تصادم دائمى منجر گشته در نتيجه زندگى اجتماعى را مختل خواهد ساخت ، بايستى به اين نتيجه برسند كه به انديشه ها و هشيارى هاى خود حدودى قائل شده و آنها را نسبى تلقى نمايند .
و با ديدن نتايج ويران كننده روشن خود محورى ، دست از « من چنين ميانديشم » كه بطور جبر آنان را از ديگر افراد جامعه بر كنار ميكند و حس لزوم تفاهم را در درون آنان مى ميراند و يقين پيدا كنند كه هشيارى هاى ناقص آنان بزرگترين مانع رسيدن به هشيارى هاى عالى است كه فقط با تفاهم و همكارى با ديگران امكان پذير خواهد بود .
مثل اهل عراق در دوران زمامدارى امير المؤمنين كه با تكيه به هشيارى ها و كنجكاويهاى بى نتيجه خود ، سد راه امير المؤمنين ميشدند ، مثل كسانى است كه هر يك از آنان يك چراغ موشى با نور بسيار ناچيز در دست گرفته و آن نور ناچيز را بجلو چشمانشان گرفته خود را از نور خورشيد بى نياز بدانند [ 117 ]
بطور كلى شعور فردى در زندگى اجتماعى بدون شعور اجتماعى با اينكه فرد بدون اجتماع يك موجود بريده است ، نه هويتى دارد و نه ارزشى . 16 . انبئت بسرا قد اطلع اليمن ، و انّى و اللّه لا ظنّ انّ هؤلاء القوم سيدالون منكم باجتماعهم على باطلهم و تفرّقكم عن حقّكم و بمعصيتكم امامكم في الحقّ و طاعتهم امامهم فى الباطل و بأدائهم الامانة الى صاحبهم و خيانتكم لصاحبكم و بصلاحهم في بلادهم و فسادكم ( خبرى بمن رسيده است كه بسر بن ارطاة مشرف به يمن گشته است ، سوگند بخدا ، من اطمينان دارم كه آنان بهمين زودى دولت را از شما خواهند گرفت . اين تسلط بجهت اجتماع و تشكل آنان در باطلشان و پراكندگى شما از حقتان ميباشد . اين تسلط بجهت نافرمانى است كه شما در باره پيشوايتان در حقّ ، و اطاعت آنان از پيشوايان در باطل دارند و اداى امانتى كه بصاحب خود مينمايند و خيانتى كه شما به صاحبتان روا ميداريد و بجهت اصلاح و تنظيم امور كه آنان در شهرهاى خود بوجود ميآورند و فسادى كه شما در شهرهايتان به راه مياندازيد )