ترجمه و تفسیر نهج البلاغه جلد 5

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

ترجمه و تفسیر نهج البلاغه - جلد 5

شارح: محمدتقی جعفری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

[ 114 ]
و رياست نداشته است . هم او است كه در راه ارزش راستگوئى و اثبات بى اعتنائى به جاه و مقام ، موقعى كه عبد الرحمان بن عوف زمامدارى جوامع مسلمين را با شرط عمل به كتاب اللّه و سنت رسول و روش دو زمامدار گذشته به او پيشنهاد ميكند ، او با اينكه ميتوانست با يك كلمه « آرى » زمامدارى جوامع مسلمين را به دست بگيرد ، در شرط سوم « آرى » دروغين را نميگويد ،
« نه » راستين را بزبان ميآورد و با اين « نه » دست از زمامدارى قلمرو پهناور جوامع مسلمين بر ميدارد [ 1 ] آيا على بن ابيطالب راه هاى سعادت مادى و معنوى جامعه را نميدانست ؟


آرى ، كاملا ميدانست ، آيا دليلى بالاتر از همين كتاب كه ما آنرا تفسير مينمائيم مورد نياز است ؟ شاهدى متقن تر و روشنتر از فرمان مالك اشتر ؟


پس مردم آن جامعه چگونه ميانديشيدند و چه ميخواستند ؟ و به چه دليل جو آن جامعه را با گردبادهاى ويرانگر آراء و عقايد و خواسته هاى خود تيره و تار كرده بودند ؟ آيا معاويه را ميخواستند يا حجاج بن يوسف ثقفى را ؟ بعضى از محققان و مفسران نهج البلاغه مانند ابو عثمان جاحظ و ابن ابى الحديد اين پراكندگى در انديشه ها و خواسته ها را از مختصات نژاد عراقى ميدانند .


ابن ابى الحديد چنين ميگويد : « ابو عثمان جاحظ گفته است : علت عصيانگرى اهل عراق بر زمامداران خود و اطاعت اهل شام از زمامدارانشان اينست كه اهل عراق صاحب نظر و هشيارند و اين دو صفت در آنان موجب كاوش و ماجرا جوئى است . و ماجرا جوئى و كاوش باعث طعن و عيبجوئى و مقايسه ميان رجال و برترى دادن بعضى از آنان به برخى ديگر ، و تشخيص و جدا كردن زمامداران از يكديگر و فاش ساختن عيوب آنان ميباشد . اهل [ 1 ] كلمه « آرى » بسيار كوچك است ، بكوچكى سه حرف ، همين كلمه بسيار بزرگ است ،
ببزرگى جانها و حيثيت و شخصيت آدميان . همچنين كلمه « نه » بسيار كوچك است بكوچكى دو حرف ، همين كلمه بسيار بزرگ است ، ببزرگى جانها و حيثيت و شخصيت آدميان . همچنانكه كلمه « كن » ( باش ) بكوچكى دو حرف و ببزرگى همه جهان هستى است . [ 115 ]
شام كند ذهن و مقلد و مبتلا به جمود فكرى در يك رأى بوده ، اطلاعى از نظريات نميگيرند و از مسائل پشت پرده سئوال و تحقيق نمى نمايند . »
اهل عراق همواره معروف به كم اطاعت بودن و ايجاد كننده اختلاف با رؤساى خود ميباشند [ 1 ] .


اين مطلب كه ابن ابى الحديد و جاحظ در توصيف اهل عراق گفته اند ،
احتياج به تأمل و بررسى همه جانبه سرزمين عراق از قديمترين تاريخى كه در پشت سر گذاشته اند تا آنموقع ، نيازمند ميباشد . ما در تمدن بين النهرين مخصوصا در دوران زمامدارى حمورابى ششمين پادشاه بابل نظم و انضباط در جامعه عراق مى بينيم . البته مطالبى را كه در اينجا مطرح ميكنيم ، توضيح دهنده وضع جامعه امروزى عراق نميباشد . جامعه ايكه مردم آن داراى هشيارى و انتقاد و عيجوئى بوده ، ولى اگر اين اوصاف موجب اختلال زندگى و ويرانى و گسيختگى در حيات اجتماعى آن جامعه بوده باشد ، معلوم ميشود كه مردم آن جامعه يا از فهم عالى و انديشه هاى اصيل براى برقرارى نظم ضرورى و مفيد در جامعه محرومند و يا خود خواهى آنان بقدرى تند و تيز است كه قدرت نجات يافتن از محاصره خود محورى را ندارند . موضوع هر دو احتمال از نظر بايستگى ها و شايستگى هاى انسانى مطرود و محكوم است .


شيوع انديشه هاى بى اساس توأم با خود محورى كه در چنان جامعه اى امتياز محسوب ميشود ، از بروز انديشه هاى اصيل و سازنده و انسان محورى [ 1 ] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 ص 346. يكى از شعراى مطلع درباره ورود امام حسين عليه السّلام به عراق ميگويد :





  • ورد الحسين على العراق و ظنّهم
    تركوا النّفاق اذ العراق كماهيه



  • تركوا النّفاق اذ العراق كماهيه
    تركوا النّفاق اذ العراق كماهيه







  • ما ذا قطعن فراتهم حتّى قضى
    عطشا فغسّل بالدّماء القانيه



  • عطشا فغسّل بالدّماء القانيه
    عطشا فغسّل بالدّماء القانيه



( حسين به عراق وارد شد و گمان ميكرد كه عراقى ها نفاق را رها كرده اند ، ولى عراق همان است كه بود . به چه علت فرات را از حسين ( ع ) دريغ داشتند ، تا تشنه شهيد شد و با خون هاى سرخ شستشو داده شد . ) [ 116 ]
جلوگيرى ميكند . اين يك اصل قاطعانه است كه هيچ احتياجى به گفتگو ندارد آيا ميتوان گفت : آن هوش و زيركى و كنجكاوى كه دست و پاى زمامدارى مانند على بن ابيطالب ( ع ) را ببندد ، از اوصاف برجسته و عامل تكامل است ؟ آن چه عامل تكامل است كه سقوط و بدبختى يك جامعه را فراهم ساخته و مردم خود را از زمامدارى و ارشاد انسان محورانه على بن ابيطالب گرفته و به چنگال معاويه ها و حجاج بن يوسف ها بسپارد ؟ اينكه اهل شام را به كندى ذهن و جمود فكرى متهم ساخته اند ، بايستى مورد تحليل قرار بگيرد ، و مطلب به اين سادگى ها نيست ، زيرا اگر مردم يك جامعه به اين حقيقت توجه كند كه كنجكاوى ها و اعمال هشيارى هاى آنان كه بجهت فقدان اصول زندگى اجتماعى ،
يا جهل به آنها ، نتيجه اى جز بردگى عموم اهل جامعه ندارد ، انتقاد و ماجراجوئى را به هشياران و خبرگان همه جانبه جامعه واگذار ميكند . وقتى كه افراد يك جامعه پس از تجربه هاى آموزنده ، بدانند كه كنجكاوى و هشيارى هاى آنان همراه با بيمارى خود خواهى است كه به تزاحم و تصادم دائمى منجر گشته در نتيجه زندگى اجتماعى را مختل خواهد ساخت ، بايستى به اين نتيجه برسند كه به انديشه ها و هشيارى هاى خود حدودى قائل شده و آنها را نسبى تلقى نمايند .


و با ديدن نتايج ويران كننده روشن خود محورى ، دست از « من چنين ميانديشم » كه بطور جبر آنان را از ديگر افراد جامعه بر كنار ميكند و حس لزوم تفاهم را در درون آنان مى ميراند و يقين پيدا كنند كه هشيارى هاى ناقص آنان بزرگترين مانع رسيدن به هشيارى هاى عالى است كه فقط با تفاهم و همكارى با ديگران امكان پذير خواهد بود .


مثل اهل عراق در دوران زمامدارى امير المؤمنين كه با تكيه به هشيارى ها و كنجكاويهاى بى نتيجه خود ، سد راه امير المؤمنين ميشدند ، مثل كسانى است كه هر يك از آنان يك چراغ موشى با نور بسيار ناچيز در دست گرفته و آن نور ناچيز را بجلو چشمانشان گرفته خود را از نور خورشيد بى نياز بدانند [ 117 ]
بطور كلى شعور فردى در زندگى اجتماعى بدون شعور اجتماعى با اينكه فرد بدون اجتماع يك موجود بريده است ، نه هويتى دارد و نه ارزشى .

16 . انبئت بسرا قد اطلع اليمن ، و انّى و اللّه لا ظنّ انّ هؤلاء القوم سيدالون منكم باجتماعهم على باطلهم و تفرّقكم عن حقّكم و بمعصيتكم امامكم في الحقّ و طاعتهم امامهم فى الباطل و بأدائهم الامانة الى صاحبهم و خيانتكم لصاحبكم و بصلاحهم في بلادهم و فسادكم ( خبرى بمن رسيده است كه بسر بن ارطاة مشرف به يمن گشته است ، سوگند بخدا ، من اطمينان دارم كه آنان بهمين زودى دولت را از شما خواهند گرفت . اين تسلط بجهت اجتماع و تشكل آنان در باطلشان و پراكندگى شما از حقتان ميباشد . اين تسلط بجهت نافرمانى است كه شما در باره پيشوايتان در حقّ ، و اطاعت آنان از پيشوايان در باطل دارند و اداى امانتى كه بصاحب خود مينمايند و خيانتى كه شما به صاحبتان روا ميداريد و بجهت اصلاح و تنظيم امور كه آنان در شهرهاى خود بوجود ميآورند و فسادى كه شما در شهرهايتان به راه مياندازيد )


/ 201