داستان راهب و پيدا شدن چشمه - فتوحات امام علی (ع) در پنج سال حکومت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فتوحات امام علی (ع) در پنج سال حکومت - نسخه متنی

احمد بن محمد ابن اعثم کوفی؛ مترجم:احمد روحانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید


قبول نمى كنيم.

عرض كردند: يا اميرالمومنين! ما در بين لشكر شما دوستانى داريم اجازه فرمائيد تا به رسم هديه به آنان تقديم كنيم.

حضرت فرمود: شما را از هديه دادن و لشكر خويش را از هديه گرفتن منع نمى كنم اما اگر از خدمتكاران و سربازان، چيزى به غضب از شما مطالبه كنند مرا مطلع سازيد.

داستان راهب و پيدا شدن چشمه


على عليه السلام دو روز در انبار اقامت گزيد سپس لشكر راه بيابان را در پيش گرفت كه بعد از طى مسافتى، احتياج شديد به آب پيدا كرد در آن هنگام، از دور صومه اى پديدار شد شد، اميرالمومنين عليه السلام به آن نزديك شد و از راهب، پرسيد؟ آيا در اين نزديكى آبى سراغ دارى؟

راهب گفت: در اين حوالى آبى يافت نمى شود و براى من از دو فرسخى آب مى آورند. اميرالمومنين عليه السلام ديگر بار با او سخنى نگفت و با اسب خويش به موضعى رسيد و اطراف آن موضع را گشت، مكانى را مشخص كرد و به ياران خود گفت اين مكان را بكنيد تا آب درآيد، وقتى مقدار كمى كندند به سنگى سياه مثل سنگ آسياب برخورد كردند.

اميرالمومنين فرمود:

آن سنگ را برداريد. يكصد مرد آمدند و آستين بالا كردند اما نتوانستند آن را بردارند، اميرالمؤمنين على عليه السلام از اسب فرود آمد، بر سر آن سنگ ايستاد تأملى كرد و چيزى خواند كه كسى نشنيد آن گاه لبه آن سنگ را گرفته و گفت: بسم الله الرحمن و الرحيم، و سنگ را از جا كنده و به كنارى انداخت، ناگهان از زير سنگ آبى گوارا، خنك و سرد فوران كرد.

سپس به لشكريان فرمود:

بياييد آب را تماشا كنيد! افراد لشكر به كنار آب آمده، خود و اسبان را سيراب
كردند سپس مشكها پر از آب كرده حركت كردند پس از طى مسافتى اميرالمؤمنين على عليه السلام به اصحابش فرمود: آيا كسى هست كه بتواند جاى آن چشمه را پيدا كند، بعضى از اصحاب گفتند، آرى يا اميرالمومنين! و به سمت آن وادى حركت كردند، و اما هر چه گشتند جاى آن چشمه را پيدا نكردند، به جانب راهب آن صومعه رفتند و پرسيدند؟ چشمه اى كه در نزديك صومعه تو بود كجاست. راهب گفت: در اين نزديكى چشمه اى سراغ ندارم، گفتند: چشمه اى بود كه مولاى ما اميرالمؤمنين على عليه السلام از آن آب درآورد و ما سيراب شديم.

راهب گفت: به خدا سوگند اين دير را بنا نكردم مگر براى كشف آن آب، و چندين سال در جستجوى آن هستم، و آن چشمه اى است به نام راحوما كه، جز پيامبر يا وصى پيامبر كسى قادر به كشف آن نيست از آن چشمه هفتاد پيامبر و هفتاد وصى پيامبر آب نوشيده اند و تا به حال جاى آن را نيافتم.

راهبى ديگر در مسير اميرالمؤمنين على


اميرالمومنين عليه السلام مسير حركت را ادامه داد تا به نزديكى رقه و جايى به نام بليخ رسيد در آنجا نهرى بزرگ بود. على عليه السلام به لشكر گفت در كنار آن نهر فرود آيند.

راهبى در نزديكى آن جوى، صومعه اى داشت چون لشكر اميرالمؤمنين على عليه السلام را ديد، به نزد آن حضرت آمد و به دست مبارك اميرالمومنين عليه السلام مسلمان شد، سپس گفت: يا اميرالمومنين عليه السلام در نزد من مكتوبى است كه از پدرانم به ارث مانده و چنين مى گويند كه عيسى بن مريم آن را نوشته است، تقديم حضور مى كنم تا مشاهده فرمايى، سپس نوشته را در خدمت على عليه السلام تا آخر كه بدين مضمون بود خواند:

به نام آنكه قلم بر قضا زند و حكم بر تقدير نويسد، از تقديرات او اين كه رسولى خواهد فرستاد تا كتاب و حكمت را به جهانيان تعليم دهد، و هدايت را از ضلالت بازشناساند، رسولى كه رئوف، حليم است و خشن و تند خو نيست. بدى را به بدى پاسخ ندهد و غفو گذشت وافر دارد.

امت او جماعتى باشند حامدون در كل احوال، كه زبان در تسبيح، تقديس، تكبير و تهليل
مشغول دارند و شكرگزار نعمت باشند، خداى تعالى رسولش را نصرت مى دهد و بر همه پيروز مى گرداند بعد از وفاتش، امت او اخلاف پيدا مى كنند، تا اين كه از جانشين او شخصى به كنار اين آب عبور كرده امر به معروف و نهى از منكر مى كند. ميان مردم به حق حكم مى راند و رشوه نستاند، حب دنيا ندارد، خدا ترس، ناصح و امين است، رضاى خدا را طلبد، از ملامت در راه خدا نرنجد، هر كسى پيامبر آخر الزمان را ملاقات كند و به او ايمان آورد، به بهشت رضوان راه يابد، هر كسى وصى امين و صالح او را درك كند بايد او را نصرت كند. چون با دشمنانش بجنگد و در ركابش كشته شود، از شهداء گردد.

در پايان به على عليه السلام گفت: يا اميرالمومنين! اكنون آرزوى من آن است كه همراه تو باشم. و از تو جدا نشوم، تا هر مصيبت و حادثه اى بر شما حادث شود، من نيز شريك غم اندوه شما باشم، على عليه السلام بگريست و گفت: كه نام مرا در كتاب ابرار ذكر كرد.

راهب همراه اميرالمومنين به جانب صفين حركت كرد، تا به صفين رسيدند، به ميدان جنگ رفت و در ميدان جنگ آنقدر پايدارى كرد تا شهيد شد، على عليه السلام چون از شهادتش آگاهى يافت به اصحاب فرمود:

او را بجويد و نزد من آريد، چون به نزديك آن حضرت آوردند، بر او نماز گزارد و دفن كرد و از خداى تعالى براى او طلب آمرزش كرد، و گفت: او از دوستان ماست.

نصيحت اميرالمؤمنين به معاويه


على عليه السلام و ياران از بليخ كوچ كرده در رقه فرود آمدند اهل رقه از هواداران عثمان بن عفان و طرفداران معاويه بودند. وقتى لشكر اميرالمومنين عليه السلام را ديدند به حصارهاى خويش پناه بردند و درها را بستند، چون على عليه السلام و لشكر او در كنار آب فرات فرود استقرار يافتند بار ديگر نامه اى به اين مضمون براى معاويه نوشت:

از عبدالله على اميرالمومنين عليه السلام به معاوية بن صخر:

خداى تعالى را بندگانى هست كه ايمان به تنزل و غرفان به تأويل و تفقه در دين دارند. خداوند فضيلت آنان را در قرآن بيان فرمود و شما آن زمان با محمد
مصطفى صلى الله عليه و آله دشمن بوديد، به قرآن ايمان نداشتيد و با رسول خدا صلى الله عليه و آله و مومنان مى جنگيد، تا خداى تعالى رسولش محمد مصطفى صلى الله عليه و آله را قدرت و قوت داده، پيروز و نصرت كرامت فرمود، و جماعتى به ميل و رغبت و طايفه اى به اجبار اسلام آوردند. زيبنده هيچ عاقل نيست حق احمد مصطفى صلى الله عليه و آله را نشناسد و قدر او را نداند و پاى از حد خويش بيرون نهد.

اى معاويه بدان كه سزاوارتر به امر خلافت كسى باشد كه نبى صلى الله عليه و آله را نزديك تر و كتاب الله را عالم تر. در اسلام و مسلمانى سابق تر و در راه خدا مجاهدتر باشد.

از خدايى كه نزد او خواهيم رفت بترس و پروا داشته باش. حق را از باطل باز شناس. بهترين بندگان آن است كه به عمل خويش عمل كند. شما را به كتاب خداى ربانى و سنت محمدى مى خوانم، اگر قبول كنيد، هدايت، رشد و سعادت شما تأمين مى شود، اگر نپذيريد و راه اختلاف و عصيان انتخاب كنيد. در ضلالت و جهالت به هلاكت مى رسيد.

معاويه نامه اميرالمؤمنين على عليه السلام را خواند و جوابى بى ادبانه به اين مضمون نوشت:

اما بعد اى على بن ابى طالب عليه السلام اگر تمامى حسد را قسمت كنند نه جزء آن در دل توست و يك جزء ديگر در جمله عالميان است، چون خلافت بعد از نبى صلى الله عليه و آله بر هر كسى معين و مقرر گرديد، تو او را حسد بردى، و بر او فزونى جسته اى، و ما آثار حسد را در اقوال، افعال، حركات و سكنات تو مى ديديم و هر گاه از تو بيعت مى خواستند تو را به اجبار و اكراه مى كشيدند تا از تو بيعت بگيرند. من از آنچه تو با عثمان بن عفان كردى هرگز فراموش نمى كنم با شما پيكار خواهم كرد، تا كشندگان او را قصاص كنيم يا خود به عثمان ملحق شويم.

اميرالمؤمنين على عليه السلام در جواب او چنين نوشت:

اى معاويه! در نامه ات مرا به حسد متهم كردى، معاذ الله! در جهان به هيچ كسى حسد نبرده ام تا به تو امثال تو حسد ببرم، اما اكراه نمودن من در امر خلافت و تأخير در بيعت از تو و هيچ كس باكى ندارم و آن را به اين دليل نمى پذيرفتم، چون وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات يافت و بين مهاجر و انصار اختلاف پديد آمد، هر طايفه اى مى گفت خليفه از ما باشد.
قريش مى گفتند:

چون رسول خدا صلى الله عليه و آله از ما بوده پس خليفه بايد از ما باشد. قريش با همين سخن خلافت را از انصار ربودند، و حال آنكه ما اهل بيت مصطفاييم و به خلافت از همه كس سزاوارتريم.

اى معاويه! آن زمان كه مردم با ابوبكر براى خلافت بيعت كردند، پدر تو ابوسفيان نزد من آمد و گفت: تو به خلافت لايق تر و از پسر ابوقحاقه لايق ترى، من تو را يار و معين هستم، و اگر بخواهى براى دفع مخالفين، مدينه را پر از سواره و پياده مى كنم تا پسر ابوقحاقه را كنار بزنى. من رضا ندادم و قبول نكردم و نخواستم كه ميان امت محمد صلى الله عليه و آله اختلاف و جنگ پديد آيد، به خدا سوگند پدرت اين سخن را از سر صدق و صفا و اعتقاد مى گفت؛ اگر تو هم حق مرا بشناسى چنان كه پدر تو مى شناخت راه هدايت و رشد را بازيابى، اگر مرا شناختى و در پى مخافت و منازعه باشى، پس آماده باش تا به سوى تو بيايم، اما حديث كشتن عثمان، همه خلق مى دانند كه مرا در قتل او هيچ دخالتى نبود، آن زمان من در خانه خويش نشسته بودم و آنچه بر سر او آوردند راضى نبودم.

معاويه در جواب اميرالمومنين عليه السلام نوشت:

اما بعد: خداى تعالى محمد صلى الله عليه و آله را به رسالت برگزيد. او را امين وحى و رسول براى خلق گردانيد از ميان مهاجر و انصار و اخيار مسلمين براى او ياران و وزيران و معينانانى قرار داد، هر يك از آنان را فضيلتى و منزلتى بود، فاضل ترين اصحاب او ابوبكر صديق بود كه بعد از او به خلافت قيام كرد، و پس از او عمر بن خطاب و بعد از او عثمان بن عفان به خلافت نشستند و تو پيوسته با ابوبكر و عمر مخالف بودى و با آنان دشمنى داشتى، تا عمرشان به پايان رسيد و بعد از آنها نسبت به عثمان بن عفان ليفه زمان شديدترين كينه ها را روا داشتى، در حالى كه به سبب خويشاوندى با رسول خدا صلى الله عليه و آله بايد حرمت او را نگه مى داشتى، با او قطع رحم كردى، محاسن او را معايب جلوه دادى، پياده و سواره را دعوت كردى و تحريض نمودى تا در حرم رسول الله صلى الله عليه و آله به او حمله بكنند و او را بكشند، و بر اهل او جفا كردند و تو صداى نوحه و زارى او و فرزندانش را مى شنيدى، و كمكى به او نرساندى، به خدا سوگند اگر به يارى او قيام مى كردى و اهل آشوب را نصيحت مى نمودى هيچ كسى به او آسيبى نمى رسانيد اما تو دوست داشتى كه او را در آن غوغا بكشند، دليل اين سخنم اين است كه امروز كشندگان او را در خدمت
خويش عزيز و مكرم مى دارى و آنان در لشكر توأند و ياور و معين و بازوان تواناى تو هستند و حال اينكه تو از قتل عثمان اظهار بى گناهى مى كنى. اگر راست مى گويى، قاتلين عثمان را نزد من بفرست، تا قصاص كنم آن گاه من در خدمت تو باشم و تو را اجابت كنم، والا بين من و شما غير شمشير راهى نيست. والسلام.

جواب سخت و مستدل اميرالمومنين به معاوية بن صخر [ نامه:26 نهج البلاغه عبده، ص426. ]

اما بعد نامه تو به من رسيد، در آن نامه ياد آور شده اى كه خداى تعالى مصطفى صلى الله عليه و آله را براى دين خويش اختيار كرد و او را به كسانى از يارانش كه تائيدشان كرد يارى فرمود. همانا روزگار چيزى شگفت از تو بر ما نهان داشت، خبر دادنت از احسان خدا به ما و نعمت نبوت كه چتر آن را بر سر ما برافراشت. در آن يادآورى چونان كسى هستى كه خرما به هجر رساند يا آن كه آموزگار خود را به مسابقه بخواند، و گمان بردى كه برترين مردم و فاضل ترين افراد فلان اند و فلانند، اگر آنچه گفته اى از هر جهت درست باشد، تو را چه بهر از آن؟ و اگر نادرست باشد، تو را چه بهره از آن؟ و اگر نادرست باشد تو را از آن چه زيان؟ تو را بدين كار چه مربوط كه چه كسى برتر است و كه فزون تر؟ و كه رعيت و كه رهبر؟ آزاد شدگان و فرزندان آزاد شدگان را چه مى رسد به فرق نهادن ميان نخستين مهاجرين و ترتيب رتبه آنان و شناساندن درجه آنان.

هرگز! آوازى است نارسا و گفتارى است نه ناسزا كه محكومى به داورى نشيند و نادانى خود را صدر مجلس عالمان ببيند. اى مرد! چرا در جاى خويش نمى نشينى؟ و كوتاه دستى خويش را نمى بينى؟ و آن را كه با قدرت تو سازگار است نمى گزينى؟ تو را چه زيان كه چه كسى شكست خورد؟ و چه سود از اين كه چه كسى گوى پيروزى را برد؟ تو در بيابان گمراهى روانى و از راه راست رويگردان، من آنچه مى گويم نه براى آگاهانيدن توست، كه آن نزد تو پيداست، بلكه گفته من به سبب يادآورى نعمت خداست.

ديدى مردمى را از مهاجرين كه در راه خدا شهيد شدند و همگان از قضيلتى برخوردار بودند، تا آن كه شهيد ما "حمزه عليه السلام" شربت شهادت نوشيد، و به سيدالشهدا ملقب گرديد، و رسول خدا صلى الله عليه و آله در نماز بر او هفتاد تكبير گفت.
نمى بينى مردمانى در راه خدا دست خود را دادند و ذخيرتى از فضيلت براى خود نهادند و چون يكى از ما ضربتى رسيد و دست وى جدا گرديد، طيارش خواندند كه در بهشت به سر مى برد و ذوالجناحين كه با دو بال پرواز مى كند، اگر خداى تعالى خودستائى را نهى نكرده بود، فصيلت هاى فراوانى از خويشتن نقل مى كردم كه دلهاى مومنان با آن آشناست و در گوش شنوندگان خوش آواست، لاف زدن را كنار بگذار و بر آهن سرد مكوب. ما پرورده هاى خداييم و مردم پرورده هاى مايند.

زناشويى پيامبر صلى الله عليه و آله با خاندان شما، عزت ديرين و فضيلت و پيش را از ما باز نمى دارد، شما چگونه و كجا با ما برابريد! كه از ميان ما پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست و از ميان شما تكذيب كننده "ابوجهل"،از ما اسدالله و از شما اسدالاحلاف، از ما دو سيد جوانان بهشت برخاست و از شما كودكانى كه نصيب آنان آتش است؛ سيدة نساءالعالمين از ماست و حمالة الحطب "هيزم كش دوزخيان" از شماست.

فضليت هاى بيشمار از اين قبيل ما را و فضيلت هاى بسيار راست...

گمان باطل در مغز خود پروراندى كه به خلفا حسادت كردم و به آنان كينه ورزيدم اگر چنين است، تو را چه جاى باز خواست است؟ جنايتى بر تو نيامده تا از تو پوزش طلبم ''نه تو را ننگ است و نه عرصه بر تو تنگ'' اما كشتن عثمان را به يادآورى، حق دارى سؤال كنى و بپرسى چون با او خويشاوندى، انصاف بده! كدام يك از ما دشمنى اش با عثمان بيشتر بود؟ من كه يارى خود را از وى دريغ نداشتم و او را به نشستن واداشتم؟ يا تو، چون از تو يارى طلبيد، سستى ورزيدى تا مرگ به سراغ او آمد و حكم الهى بر وى جارى شد؟ از اين كه بر عثمان به سبب برخى بدعتها خرده مى گرفتم، پوزش نمى خواهم؛ مگر ارشاد و هدايتى كه كردم گناه است تا پوزش بخواهم؟

گفتى من و يارانم را جز به شمشير نيست، مرا با اين سخن خنداندى، كى پسران عبدالمطلب را ديدى كه از پيش دشمنان عقب نشينى كنند و از شمشير بترسند، زوداكسى را مى جويى كه تو را جويد، و آن را كه دور مى پندارى به نزد تو آيد، من با لشكرى از مهاجرين و انصار و تابعين به سوى تو مى آيم: لشكرى بسيار گرد آن به آسمان برخاسته، جامعه هاى مرگ به تن پوشيده و خوش ترين ديدار براى آنان شهادت و لقاى پروردگارشان است. لشكرى كه از فرزندان
بدريان با شمشيرهاى هاشميان كه در رزم ديدى با برادر و دايى و جد و خاندان او چه كرد، و از ستمكاران دور نيست. [ نهج البلاغه، نامه 28. ]

چون نامه اميرالمومنين به معاويه رسيد، مضطرب و متحير شد، و ندانست كه نامه را چه جوابى بنويسد، عاقبت اين بيت شعر را در جواب آن حضرت نوشت:




  • ليس بينى و بين قيس عتاب
    غير طعن الكلى و ضرب الرقاب



  • غير طعن الكلى و ضرب الرقاب
    غير طعن الكلى و ضرب الرقاب



اميرالمومنين در جوابش اين آيه را نوشت:

انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو اعلم بالمهتدين. [ قصص: 56. ]

عبور از فرات


اميرالمومنين جماعتى از اهل رقه را فراخواند و فرمود كه بر روى آب فرات پلى ببندند تا لشكر عبور كند، اهل رقه امتناع كردند، اميرالمومنين عليه السلام دانست كه آنان طرفدار معاويه اند، آنان را توبيخى نكرد پس گفت از پل منبع عبور مى كنيم.

مالك اشتر آنان را طلبيد و گفت: خيانتى بزرگ نسبت به اميرالمؤمنين على عليه السلام مرتكب شديد، و آن بزرگوار شما را مؤاخذه نكرد، به خدا سوگند اگر در امر اميرالمومنين كاهلى كنيد و پل را مهيا نسازيد شمشير مى كشم و همه شما را نابود مى سازم و مال و عيال شما را به غارت مى دهم.

اهل رقه از آن تهديد ترسيده، به يكديگر گفتند، اشتر نخعى اگر سخنى بگويد به آن وفا خواهد كرد. اهل رقه به تعجيل دنبال على عليه السلام رفته، گفتند به آنچه امر فرمودى به پايان مى رسانيم. پس آن حضرت بازگشت و آنان بر آب فرات پلى محكم بستند، اميرالمومنين عليه السلام با هزار سوار ايستاد تا همه لشكر از پل عبور كردند، آخرين گروه اميرالمومنين و همراهان بودند كه از پل گذشته به لشكر ملحق شدند.

وحشت معاويه از لشكر اميرالمومنين


چون خبر عبور اميرالمومنين از پل رقه به معاويه رسيد، مضطرب و پريشان شده، اعلام كرد تا لشكر شام اجتماع كنند، چون همه جمع شدند گفت:

اى مردم، آيا مى دانيد چه كسى به جنگ شما مى آيد؟ آن مرد شجاع و شير سياه، على بن ابى طلب عليه السلام و مبارزان عراق و سواران حجاز و دليران كوفه و بزرگان مهاجر و انصار به سوى شما مى آيند، كه براى تقويت دين و حفظ شرف و صيانت مال با يقينى صادق با شما جنگ خواهند كرد، اگر صبر و مقاومت و ثبات قدم داريد، اين زمان وقت ثبات و صبر است.

مروان بن حكم برخاست و گفت: اى معاويه! در جنگ جمل جان را در كف گرفته تلاش مى كردم كشته و يا پيروز شوم، اما تقدير نبود تا كشته شوم. به خدا سوگند اگر على عليه السلام را ببينم، به مبارزه با او برمى خيزم و چنان جهد كنم تا او را از پاى درآورم يا خود هلاك شوم.

حوشب ذوالظليم برخاست و گفت: اى معايه! به خدا سوگند غضب و خشم ما نه به جهت توست بلكه براى خون خليفه مظلوم عثمان و حفظ ناموس و شهر ديار است از على عليه السلام و يارانش هراس نكن، سواران ما در مقابل سواران او و پيادگان را در مقابل پيادگان قرار ده، با يك حمله مردانه لشكر على عليه السلام را در هم مى شكنيم و شر آنان را دفع مى كنيم.

سپس ابوالاعور السلمى برخاست و سخنانى از پهلوانى و دليرى و ايمان و صداقت خويش گفته و يارانش را ستود.

خبر ورود على براى اهل شام


در اثناى سخنرانى معاويه خبر آوردند كه على بن ابى طالب عليه السلام با سپاهى نيرومند در كنار آب فرات در مقابل شهر رقه فرود آمده و آنجا را لشكرگاه خويش ساخته است. معاويه بى درنگ ابوالاعور سلمى را با لشكرى كثير از اهل شام به مقابله سپاه على عليه السلام فرستاد، چون خبر به اميرالمومنين على عليه السلام رسيد. زياد بن نضر و شريح بن
هانى را با لشكرى از اهل كوفه به جنگ با ابوالاعور سلمى فرستاد، آن دو نفر به سوى اهل شام حركت كردند، وقتى از دور لشكرى انبوه به فرماندهى ابوالاعور را ديدند، سوارى را فرستادند تا اميرالمومنين عليه السلام را از كيفت حال با خبر كند.

اميرالمومنين عليه السلام مالك اشتر نخعى را طلبيد و فرمود:

اى مالك با سربازانت به يارى زياد بن نضر و شريح بن هانى برو، چون به آنجا رسيدى، تو آغاز كننده جنگ نباش، بگذار تا آنان شروع كننده جنگ باشند، اگر حمله را آغاز كردند، اول آنان را نصيحت كن، سپس به اطاعت و بيعت دعوت كن اگر اجابت كردند، نعم المطلوب و اگر نصيحت نپذيرفتند با استعانت از خداى تعالى و با جد و جهد، شر آنان را دفع كن و از هر حادثه و كارى مرا با خبر كن.

اشتر گفت: فرمانبردارم سپس با لشكرى نيرومند حركت كرد و هاشم بن عتبة بن ابى وقاص را همراه خود برد، تا به ياران خويش رسيدند. ابوالاعور سلمى ديد، لشكرى از اميرالمومنين عليه السلام به جنگ آنان آمده، به سربازان خود گفت: بر آنان حمله كنيد. لشكر ابوالاعور بر لشكر اشتر نخعى حمله آورد، و ميان آنان جنگ سختى درگرفت، از دو طرف جمع كثيرى كشته شدند، پس مالك اشتر پرسيد، ابوالاعور كه معاويه به واسطه او فخر و مباهات مى كند، چگونه كسى است و در كجاست؟ گفتند همان است، كه بر بالاى تپه ايستاده است. اشتر مردى پيش ابوالاعور فرستاد و پيغام داد كه بيايد و ساعتى با يكديگر مبارزه كنند.

ابوالاعور در جواب گفت: مالك اشتر از جهل و نادانى، مناقب خليفه مسلمين را ناديده گرفت، محاسن او را قبيح جلوه داد و عداوت و دشمنى در حق عثمان اظهار كرد، و در سراى او وارد شده و او را به قتل رسانيد، او همتاى من نيست و من با چنين كسى مبارزه نخواهم كرد. چون سخنان ابوالاعور به اشتر نخعى رسيد، خنديد و گفت:

او بر جان خود ترسيد و بهانه اى نابجا آورد، اگر به مبارزه با من مى پرداخت از دست من جان سالم به در نمى برد، پس مصلحت آن است كه همگى بر او حمله كنيم، اشتر و ياران او بر ابوالاعور يورش بردند و جنگ سختى كردند تا شب فرا رسيد.

/ 30