صفين - با نور فاطمه (سلام الله علیها) هدایت شدم نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

با نور فاطمه (سلام الله علیها) هدایت شدم - نسخه متنی

عبدالمنعم حسن سودانی؛ مترجم: سید حسین محفوظی موسوی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

صفين

در مورد صفين به تفصيل سخن نخواهم گفت. بلكه موضوع ما پيرامون فرماندهى لشكرى است كه با على در صفين به نبرد پرداخت، زيرا فرماندهى مى تواند تفاوت ميان دو لشكر را بيان كند. و روشن نمايد كدام يك از آنها بر حق و كداميك در گمراهى بوده است. در مورد صفين، كافى است بدانى كه فرماندهى سپاه مقابل معاويه را على عليه السلام بر عهده داشته است. تا بر معاويه و همراهان وى حكم كنى كه آنان در خطاى سنگينى بوده اند. علاوه بر اين وجود عمار بن ياسر در سپاه على عليه السلام يادآورى و دلالتى بود بر اينكه گروه ستمگر همانا معاويه و يارانش بوده اند. زيرا كه گفتار رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله به عمار، مورد اتفاق راويان و مذاهب اسلامى است كه فرمود: «اى عمار، گروه ستمگرى تو را مى كشند» [كنزل العمال ج 11 ص 727 حديث 33561.]، و عمار چنانكه معلوم است در صفين به شهادت رسيد.

من به گفتارى نرسيده ام كه در مورد اسلام آوردن معاويه حرف آخر را زده باشد و به اعتقاد من معاويه جايگاهى در بين مسلمين نيافت مگر پس از آنكه از سوى عمر به حكومت شام منصوب شد كه در اين سمت به صورتى افسار گسيخته رها شد بدون اينكه عمر حسابرسى معروفش را در مورد وى اعمال كند. و اين تكميلى است براى معامله اى كه ميان اصحاب سقيفه و بنى اميه صورت گرفته بود. چنانكه پيش از اين بيان شد، آن هنگام كه ابوسفيان قصد داشت على عليه السلام را در جنگ تحريك نمايد.

عمر مى خواست تا در روزگار خلافتش آرامش بوجود آيد، پس، بنى اميه را با دادن حكومت شام ساكت نمود. زيرا آنان اهميتى نمى دادند كه دولت اسلامى چگونه باشد بلكه به اين اهميت مى دادند كه در واقعيتى كه بر آنان تحميل شده و از روى ناچارى و نه از روى عقيده به رسالت اسلام و نبوت محمد صلى اللَّه عليه و آله وارد گرديده اند، جايگاهى داشته باشند چنانكه اين امر بصورتى واضح آشكار گرديد. بخصوص هنگامى كه آنان زمام امور را در دست گرفتند و با على و فرزندانش به جنگ پرداختند زيرا على و فرزندانش ادامه دهندگان راه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بوده اند و چون معاويه نمى توانست حضرت محمد صلى اللَّه عليه و آله را ناسزا گويد و سب كند. لذا به سب على عليه السلام اقدام كرد و اين كار را سنتى براى خطباى دولت خويش قرار داد، در حالى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله تأكيد فرموده است: «هر كس على را ناسزا گويد، مرا ناسزا گفته است» [مستدرك ج 3/ 121.]

اما پيامبر صلى اللَّه عليه و آله توضيح داده كه معاويه كيست، چنانكه در تاريخ طبرى شرح آن آمده است. طبرى مى نويسد: «رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله ابوسفيان را ديد كه سوار بر الاغى مى آمد كه معاويه افسار آن را گرفته و برادرش يزيد آن را مى رانده است. فرمود: خداوندا، لعنت كن سوار را و آنكس كه افسار را گرفته است و آنكه (الاغ را) مى راند» [ا ريخ طبرى ج 10 ص 58، شرح نهج البلاغه ج 6 ص 289.] اما شخصيت معاويه از ديد على عليه السلام را در نامه هايش به معاويه مى بينيم، آنجا كه در پاسخ به پيامى كه معاويه براى آن حضرت فرستاده بود آمده است كه:

«اما بعد از تو موعظه اى رسيده و نامه اى نگاشته شده به من واصل گرديد كه آن را با گمراهيت زيور داده و با سوء نيت خود امضاء نموده اى، نامه كسى كه بصيرتى ندارد تا او را هدايت كند و نه رهبرى كه او را راهنمايى نمايد، در حالى كه هوا و هوس او را فراخوانده و وى آن را اجابت نموده و گمراهى او را رهبرى كرده و پيروش گشته و به غلط هذيان گفته و در اشتباه خود باقى مانده است» [نهج البلاغه، از نامه هاى اميرالمومنين، شماره 7 ص 367.]

امام در نامه ى ديگرى به وى چنين مى نويسد: «اى معاويه! چه وقت تو از رهبران رعيت و واليان امر امت بوده اى؟ نه پيشينه اى نيكو و نه شرفى آشكار داشته اى و ما به خدا پناه مى بريم از تكيه بر سوابق شقاوتمندى. و تو را بر حذر مى دارم كه در غرور آرزوها بمانى كه آشكار و پنهانت مختلف باشند. و تو به جنگ فراخوانده اى، پس مردم را در گوشه اى رها كن و به سوى من خارج شو و دو گروه را از جنگ معاف بدار تا بدانى كه كداميك از ما بر دلش زنگار نشسته و ديده اش پوشانيده شده است. كه من ابوالحسن هستم كه جد تو و برادر و دائى تو را آشكارا در روز بدر كشته ام. و آن شمشير همراه من است و با همان دل با دشمنم روبرو مى شوم نه دينى را جايگزين كرده و نه پيامبر تازه اى را آورده ام. من بر همان آيينى هستم كه شما از روى ميل و اختيار آن را رها كرده اما به اجبار به آن روى نموده ايد» [نهج البلاغه، از نامه هاى اميرالمومنين، نامه 10 ص 370.]

نامه محمد بن ابى بكر به معاويه:

محمد بن ابى بكر به معاويه نوشت:

بسم اللَّه الرحمن الرحيم. از محمد بن ابى بكر به معاويه بن صخره گمراه! سلام بر اهل طاعت خداوند از آنكه به اهل ولايت خدا تسليم گشته است.

اما بعد: خداوند كه جلال و عظمت و حكومت و قدرتش عظيم است
خلقى را بدون زحمد و يا ضعفى در قوت و يا نيازى به خلقت آنان، آفريده است. تا آنجا كه گفت: پس نخستين كسى كه پيامبر را اجابت نمود و به سوى او رفت و تصديق و موافقت نمود و اسلام آورد و تسليم شد، برادر و عموزاده او على بن ابيطالب بود. كه او را به غيب پنهان تصديق كرد و او را بر هر خويشاوندى برترى داد و در برابر هر امر هولناكى از او دفاع كرد و با جان خويش در هر امر ترسناكى از او حمايت نمود، پس با كسانى كه به جنگش آمده بودند جنگيد و با كسانى كه با وى به صلح رفتار كردند، صلح نمود. و پيوسته در اوقات بسيار سخت و در مكان هاى هراس انگيز، جان بر كف در خدمتش بود تا اينكه در جهاد خود بى مانند شد و هيچ كس در اعمالش به او نزديك نگرديد. و من تو را ديده ام كه خود را همسان وى مى دانى، در حالى كه تو همان هستى كه بوده اى و او همان انسان برجسته پيشتاز در هر خيرى است. نخستين فرد از مردم كه اسلام آورد و در نيت صادق ترين مردم و داراى پاك ترين ذريه در ميان خلق است و برترين همسر را از ميان مردمان دارد و بهترين عموزاده از ميان خلايق مى باشد و تو لعنت شده فرزند لعنت شده هستى و تو و پدرت پيوسته در انديشه وارد كردن مصيبت ها بر دين خدا بوده ايد كه براى خاموش كردن نور خدا كوشيده ايد و براى اين كار گروه ها را فراهم آورديد كه اموال خود را براى آن صرف نموديد و بر سر آن با قبايل پيمان بستيد. پدرت بر اين انديشه مرد. و اما تو در اين فكر جانشين وى گشته اى. و گواه بر آن كسانى هستند كه به سوى تو روى مى آورند و به تو پناه مى برند. كسانى از باقيمانده احزاب و سران نفاق و ضديت با رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و گواه براى على، در كنار فضل آشكار و سابقه قديمش، ياران وى هستند كه آنان گروه ها و دسته هايى در اطراف او مى باشند: با شمشيرهايشان مى جنگند و خون هاى خود را در راه او مى ريزند. فضيلت را در
پيروى او و شقاوت را در مخالفت با وى مى شناسند، پس واى بر تو! چگونه خود را با على برابر مى دانى كه او وارث رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و وصى او و پدر فرزندانش مى باشد. او نخستين پيرو پيامبر از ميان مردم و آخرين كسى است كه در كنار او بوده است او را از راز خود با خبر مى ساخت و در كار خود شركت مى داد و تو دشمن وى و همچنين فرزند دشمن او هستى؟ پس تو مى توانى از باطل خويش بهره برگير و بگذر تا ابن عاص در گمراهى تو را مدد رساند كه اجل تو بهر حال خواهد رسيد و مكر تو سست خواهد شد و معلوم خواهد گرديد كه سرانجام نيك و برتر از آن كه خواهد بود و بدان كه تو در برابر پروردگارت حيله مى سازى. زيرا كه از مكر وى ايمن شده و از رحمتش نوميد گشته اى و او در كمين توست و اما تو نسبت به او به غرور خود ادامه مى دهى، و ما را خداوند و پيامبرش بس است. و سلام بر آنكه از هدايت پيروى نموده باشد» [مراج الذهب ج 3 ص 11.]

اين نامه با واقعيت امر معاويه و حقيقت او در تاريخ مطالبت دارد. معاويه كه اوباش و اراذل را در اطراف خود جمع كرده بود تا آنجا كه نماز جمعه را در روز چهار شنبه براى مردم شام برگزار كرد و به على عليه السلام پيغام داد كه من قومى را آورده ام كه ميان جمعه و چهارشنبه فرقى نمى گذارند، اينها علاوه بر مصلحت انديشان و مكارانى همچون عمر و عاص بودند.

اما عجيب آن است كه كتابى را مى يابيم با نام «مردانى پيرامون پيامبر» كه نويسنده آن در مورد عمار بن ياسر سخن مى گويد و ثابت مى نمايد كه وى صحابى جليل القدرى است كه بوسيله او دانسته شد كه گروه ستمگر، همان گروه معاويه بوده اند و چند صفحه بعد، درباره عمرو بن عاص، يكى از سران
گروه ستمگر، سخن مى گويد و او را نيز صحابى جليل القدر پيامبر معرفى مى كند! و سخن در مورد عمر و عاص، يار مكار معاويه و دست راست او، طولانى و شاخه شاخه است. و نقش عجيب وى در قضيه حكميت براى ما كافى است كه در اين قضيه زيركى و مكر او نقش بزرگى را ايفا نمود كه همان علت مستقيم خروج خوارج بوده است.

عمر و عاص مشاركت با معاويه را نپذيرفت مگر در مقابل بخشى از دنياى معاويه و معاويه پذيرفت كه دينش را در برابر نصف دنياى خود خريدارى نمايد. مسعودى مى گويد: «عمرو بن عاص به علت بى توجهى عثمان نسبت به او و دادن حكومت مصر به فردى ديگر، از وى (يعنى عثمان) دورى گزيده و در شام سكونت اختيار كرده بود. پس هنگامى كه خبر سرانجام عثمان به او رسيد و اينكه مردم با على بيعت كرده اند، نامه اى به معاويه نوشت و او را تحريك نمود و توطئه خونخواهى عثمان را به وى پيشنهاد كرد و از جمله به او نوشت: چه خواهى كرد هر گاه از هر چه دارى پوستت را بكنند، بنابراين آنچه را مى خواهى انجام بده. معاويه وى را نزد خود فراخواند و او به سوى معاويه حركت كرد. معاويه به او گفت: با من بيعت كن. گفت: نه به خدا، از دين خود چيزى به تو نمى دهم مگر اينكه از دنياى تو بهره اى داشته باشم. گفت: درخواست كن. گفت: مصر لقمه ى چربى است. معاويه به او پاسخ مثبت داد و در اين مورد نوشته اى براى او نوشت. خود عمر و عاص در اين باره گفته است:



  • معاوى لا اعطيك دينى و لم انل معاوى لا اعطيك دينى و لم انل


  • به من دناكم فانظرن كيف تصنع به من دناكم فانظرن كيف تصنع




  • فإن تعطنى مصرا فارع صفقه فإن تعطنى مصرا فارع صفقه


  • اخذت بها شيخا يضر و ينفع اخذت بها شيخا يضر و ينفع


[مروج الذهب ج 2 ص 354.]

يعنى: «اى معاويه دينم را به تو نمى دهم در حالى كه از دنياى شما بهره اى نبرم، پس ببين كه چه خواهى كرد.

اگر مصر را به من بدهى، معامله اى را انجام داده باشى كه به واسطه آن شيخى را به دست مى آورى كه زيان مى رساند و سود مى دهد». در تاريخ طبرى آمده است كه عمرو بن عاص به معاويه گفت: «به خدا اگر همراه تو بجنگيم و خون خليفه را طلب كنيم، در دل خود از اين جهت نگرانى و انديشه داريم زيرا كه ما با كسى مى جنگيم كه تو سابقه و فضل و خويشاوندى او را مى شناسى ولى ما اين دنيا را مى خواهيم، پس معاويه با او مصالحه كرد و بر او بخشش نمود» [ا ريخ طبرى ج 4 ص 561.]

آنچه ميان عمرو بن عاص و معاويه در جريان نبرد پيش آمد، ميزان بزدلى آنان و حرص آنها را بر زندگى دنيا نشان مى دهد. مسعودى مى گويد: «على ندا داد كه اى معاويه چرا مردم، ميان من و تو كشته مى شوند؟ بيا تو را در پيشگاه خداوند به داورى بنشانم، تا هر يك از ما ديگرى را بكشد كارها براى او مستقر گردد. عمرو به معاويه گفت: اين مرد، منصفانه با تو عمل كرده است. معاويه به او گفت:

تو به انصاف سخن نگفته اى زيرا كه مى دانى هرگز كسى با وى نبرد نكرده مگر اينكه او را كشته يا اسير كرده باشد. عمرو گفت: جز نبرد با وى، براى تو زيبنده نباشد.

معاويه گفت: تو به امر حكومت بعد از من طمع كرده اى و به خاطر آن بر من رشك مى ورزى سپس معاويه عمرو را سوگند داد، اينك كه اين پيشنهاد را به ا و كرده است، خود براى نبرد با على برود. و عمرو كه چاره اى جز اين كار نداشت براى نبرد خارج شد. هنگامى كه با يكديگر روبرو شدند، على وى را شناخت و شمشير خود را بالا برد تا ضربه اى بر عمرو، وارد كند ولى عمرو عورت خود را آشكار كرد و گفت: اين حيله برادر توست كه باطل مباد، پس على از وى روى برگرداند و گفت: تو را قباحت (زشتى) باد و عمرو به سوى دوست خود معاويه بازگشت» [مسعودى ج 2 ص 386.]

هنگام نبرد، عمار بن ياسر به عمرو نزديك شد و گفت: «اى عمرو، دينت را به خاطر مصر فروخته اى، تو را نابودى باد، كه چه كژيهايى را در اسلام دنبال كرده اى» [ا ريخ طبرى ج 5 ص 39.]

شخصيت هاى صحابه نزد يكديگرشان آشكار بوده و هر كدام حالت هاى نفسانى ديگرى را مى دانسته اند و اين امر در جنگهاى پى در پى مشخص گرديد و اين واقعيتى است كه نمى توانيم منكر آن شويم و بر ماست كه ميان فاسق و مومن تفاوتى قايل شويم.

سخن در مورد معاويه و دوستش عمرو به طول مى انجامد بطورى كه براى ارائه تاريخ سراسر شگفتى آنان مجالى نيست و تنها به بعضى از اعمال شگفت آور معاويه كه هيچ كس قادر به انكار آنها نيست اشاره اى مى نماييم.

بعضى از كارهاى معاويه

غصب خلافت به زور و اجبار:

- قتل حجر بن عدى و يارانش به اين سبب كه سب على عليه السلام و اظهار برائت از آن حضرت را نپذيرفتند و در برابر كسانى ايستادند كه اقدام به آن كار مى كردند. در حالى كه عايشه به معاويه گفت: خداى را، خداى را، در مورد حجر و يارانش، در نظر گير و او را مورد گله و سرزنش قرار داد و گفت: شنيدم رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله را كه مى گفت: بعد از من در عذراء (در شام) هفت مرد كشته مى شوند كه خداوند و اهل آسمان براى آنان خشمگين مى شوند [الاصابه فى تمييز الصحابه ابن حجر عسقلانى ج 2 ص 33.] و امام على عليه السلام گفته بود: «اى اهل كوفه، از شما هفت نفر كه بهترين شما هستند، در عذراء كشته مى شوند، مثل آنان همچون مثل اصحاب اُخدود مى باشد» [معرفه و تاريخ: البسوى ج 3 ص 320- 321.]

- سب على عليه السلام را سنتى قرار داد كه مزدوران در سرزمين هاى حكومتش به آن تبرك مى جستند.

- ريختن خون پاك شيعيان امام على عليه السلام و مباح دانستن مال و عرض آنان و ريشه كن ساختن آنان و كشتن ذريه ها و كودكان و حتى زنانشان. و من نمى دانم كه فرزند هند جگر خوار كجا بود آن هنگامى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله، امت را در مورد آنان به نيكى سفارش مى فرمود:

- اجتهاد (باطل و حكم بنا حق دادن) و ملحق كردن زياد بن ابيه، در حالى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرموده است كه: «الولد للفراش و للعاهر الحجر» [كافى ج 5 ص 491 حديث 2، تاريخ طبرى ج 5 ص 279.] يعنى: فرزند به بستر ملحق مى شود و زناكار سنگ ساز مى گردد.

- زير پا گذاشتن و شكستن همه پيمان ها و قراردادهايى كه با امام زكى حضرت حسن بن على عليه السلام پس از صلح با آن حضرت منعقد كرده بود. ولى معاويه هنگامى كه اوضاع براى او مستقر شد در ميان مردم كوفه خطبه اى ايراد كرد و گفت: «اى مردم كوفه من براى نماز و زكات و حج، با شما نجنگيدم، كه مى دانم شما نماز مى خوانيد و زكات مى دهيد و به حج مى رويد ولى با شما جنگيدم تا بر شما و بر گردن هاى شما حكومت كنم تا آنجا كه گفت: و هر شرطى كه بستم و هر چيزى را كه به حسن بن على قول داده ام زيرا اين دو پايم مى باشد كه به آن وفا نخواهم كرد» [شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 16 ص 15، بدايه و نهايه ج 8 ص 131.]

- و صفحه سياه زندگى ننگين خود با امام حسن عليه السلام را با مسموم كردن آن حضرت پايان داد و حضرت حسن عليه السلام شهيد و مظلوم به ديدار پروردگارش شتافت، و هنگامى كه مسموم گرديد و براى حاجت خود برخاست و سپس بازگشت گفت: بارها به من سم داده شده ولى مانند اين بار مسموم نشده ام زيرا كه بخشى از جگر خود را بالا آورده ام كه به تكه چوبى آن را زير و رو كرده ام [مروج الذهب ج 2 ص 427.]

معاويه جعده دختر اشعث همسر حضرت حسن عليه السلام را به ازدواج با پسرش يزيد تطميع كرده و از او خواسته بود تا حضرت حسن عليه السلام را مسموم سازد، و هنگامى كه حضرت حسن عليه السلام شهيد گشت به او پيغام داد و گفت: ما
زندگى يزيد را دوست داريم و اگر چنين نمى بود به وعده خودمان در ازدواج با وى وفا مى كرديم [مروج الذهب ج 2 ص 427.]

- اما عظيم ترين جرايم او اين بود كه يزيد را جانشين خود قرار داد و او فردى شرابخوار و دائم الخمر بود كه سخن در مورد او نيز همراه با بزرگان صحابه و سران قوم بعدا بيان خواهد شد.

از زمانى كه حضرت محمد صلى اللَّه عليه و آله با قدرت بر بنى اميه برترى يافت و خداوند او را بر آنها پيروزى داد، اين فرقه به دنبال فرصت مى گشتند در حالى كه مشرك بودند. خداوند آن حضرت صلى اللَّه عليه و آله را بر جزيره العرب تسلسط بخشيد پس از آنكه با نبوت، او را گرامى داشت و با رسالت او را ارج نهاد. دشمنى بنى اميه نسبت به بنى هاشم مخفى نبوده لذا چه كيفيتى نزد آنان خواهد داشت اگر پيامبر از بنى هاشم باشد و اوصياء و خلفاء نيز از آنان باشند. آنچه در نيت معاويه بود از زمانى كه قدرت به دستش افتاد و حكومت در اختيارش قرار گرفت اين بود كه فرزندش را وليعهد خود سازد و براى او بيعت بگيرد و حكومتى اموى تأسيس كند كه در فرزندان خاندانش مستقر باشد و او همچنان مردم را در مدت هفت سال براى بعيت يزيد آماده مى كرد و به سرزمين هاى مخلتف پيغام مى فرستاد. پس از آنكه در شام براى او بيعت گرفت. معاويه شخصا براى گرفتن بيعت براى يزيد به معاويه و مكه مسافرت كرد.

در اينجا مطلب را با گفتارى از حسن بصرى پايان مى دهيم. وقتى از وى درباره ى معاويه پرسيده شد، گفت: چهار خصلت در معاويه بود كه اگر تنها يكى از آنها در او وجود مى داشت، همان يك جنايت بزرگ بود: دست يافتنش بر اين امت با استفاده از بى خردان تا آنجا كه امر خلافت را بدون مشورت با امت در دست گرفت در حالى كه در ميان آنان بازماندگانى از صحابه و صاحبان فضيلت

/ 37