مشكل عقل
بي قرارت چو شدم رفتي و يارمن شدي
شادي خاطر اندوه گزارم نشدي
تا ز دامان شبم صبح قيامت ندميد
با كه گويم كه چراغ شب تارم نشدي
صدف خالي افتاده به ساحل بودم
چون گهر زينت آغوش و كنارم نشدي
بوته ي خار كويرم همه تن دست نياز
برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدي
از جنون بايدم امروز گشايش طلبيد
كه تو اي عقل به جز مشكل كارم نشدي