كمينگاه جنون
در اينجا كس نمي فهمد زبان صحبت ما رامگر آيينه دريابد حديث حيرت ما را
سزد گر اشك لرزان و نگاه آرزو گويند
به جانان با زبان بي زباني حالت ما را
نهاني با خيالت بزم ما آيينه بندان بود
به هم زد دود آه دل صفاي خلوت ما را
خزان گلچين كند اين باغهاي حسرت ما را
نمي سازند با اين تنگناي عالم هستي
بلند است آشيان مرغان اوج همت ما را
سري بر زانوي غم داشتم در كنج تنهايي
كمينگاه جنون كردي مقام عزلت ما را