دولت بيدار
وه چه بيگناه گذشتينه كلامي نه سلامي
نه نگاهي به نويدي
نه اميدي به پيامي
رفتي آن گونه كه
نشناختم از فرط لطافت
كاين تويي يا
كه خيال است از اين هر دو كدامي ؟
روزگاري شد و گفتم
كه شد آن مستي ديرين
باز ديدم
كه همان باده جامي و مدامي
همهشوري و نشاطي
همه عشقي و اميدي
همه سحري و فسوني
همه نازي و خرامي
آفتاب مني
افسوس كه گرمي ده غيري
بامداد مني اي
واي كه روشنگر شامي
خفته بودم كه خيال تو
به ديدار من آمد
كاش آن دولت بيدار
مرا بود دوامي