كاروان سايه
زان درين محفلچو ني ما را نوايي برنخاست
كز حريفان
همدم درد آشنايي بر نخاست
با همه بيداد ها كز
چرخ بر ما مي رود
زير محراب فلك
دست دعايي بر نخاست
ديدي اي دل عاقبت
زين موج و دريا چون حباب
كشتي ما غرقه گشت و
ناخدايي برنخاست
رفتم و آگه نگشتي
زان كه هرگز در سفر
كاروان سايه را آواز
پايي برنخاست
هيچ كس در اوج
آزادي پري نگشود و باز
زين همه مرغان دون
همت همايي برنخاست
شهسوار آرزوي
ما به خاك و خون نشست
وز كران دشت ها
گردي ز جايي برنخاست