خضر راه
هر كه تاب جرعهاي جام جنون بر دل نداشت
واي بر حال دلش
كز زندگي حاصل نداشت
همچو فرهاد از
جنون زد تيشه اي بر فرق خويش
اين شهيد عشق
غير از خويشتن قاتل نداشت
دل فروشد همچو
گردابي به كار خويشتن
وز كسي چشم
گشايش بهر اين مشكل نداشت
شمع را اين روشني
از سوز عشقي حاصل است
گرمي عشق از نبودش
جلوه در محفل نداشت
در شگفتم از دلم
كاين قطره طوفان به دوش
در ره عشق و
جنون آسايش منزل نداشت
خضر راهم شد
جنون تا دل به مقصد راه برد
كي به جايي مي
رسيد ار مرشدي كامل نداشت ؟،
در محيط پاكبازان
فكر آسايش فناست
موج ما جز
نيستي آرامش ساحل نداشت