تعليمات اسلام و هدفهاي پايان ناپذير - خاتمیت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

خاتمیت - نسخه متنی

مرتضی مطهری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

داريد مبادله اسير بكنيد و يا اينكه پول بگيريد و آزادشان كنيد . در قرآن بيش از اين نيست ، ولي در سنت دو چيز ديگر هست ، يكي اينكه اگر فرد ، فردي است كه زنده نگهداشتن او براي اسلام و مسلمين خطرناك است او را بكشيد ، و ديگر اينكه او را برده بگيريد.

پس چهار چيز : يا منت گذاشتن و آزاد كردن ، يا فدا گرفتن به صورت پول گرفتن يا مبادله اسير ، يا كشتن و يا برده گرفتن . اختيار با ولي امر مسلمين است كه از ميان اين چهار كار هر يك را مصلحت بداند اجرا كند . يعني غير از اينكه در قرآن استرقاق وجود نداردو فقط در سنت هست و معلوم مي شود كه امري است كه در درجه دوم است نه دردرجه اول ، تازه ولي امر مسلمين اختيار دارد كه مصلحت را رعايت كند ، آيا مصلحت است كه همين طوري او را آزاد كند ، يا مصلحت اين است كه فدا بگيرد يا بكشد يا برده بگيرد ، و اگر ولي امر مسلمين هيچوقت مصلحت نداند ، مثلا مقتضيات زمان اجازه ندهد ، برده نمي گيرد ، و با برده نگرفتن حكم اسلام را الغاء نكرده بلكه اجرا كرده است . تازه يك سؤال ديگري در اينجا هست و آن اينست كه آيا اينكه اسلام به حكم سنت اجازه داده كه اسير را برده بگيريد ، از راه مقابله به مثل است ، چون در آن زمان معمول بوده است كه اسيران را برده مي كرده اند ؟ يعني چون آنها از شما برده مي گيرند شما هم از آنها برده بگيريد ؟ يا نه ، اگر آنها هم برده نگرفتند شما برده بگيريد ؟ عقيده بسياري بر اين است كه چون آنها برده مي گيرند شما هم برده بگيريد . پس اگر دشمن اسيران ما را برده نگرفت آيا ما حق داريم كه اسيران آنها را برده بگيريم ؟ اگر امروز ميان مسلمين و كفار مثلا اسرائيل جنگ برقرار است آيا مسلمين مي توانند اسيران اسرائيلي را شرعا برده خودشان قرار دهند ؟ در صورتي كه اسرائيل اسراي مسلمين را برده نمي گيرد ؟ بنابراين فرضيه ، خير ( حالا كاري نداريم كه دنيا اجازه مي دهد يا خير ) ، يعني ولي مسلمين حق ندارد اين راه را انتخاب كند ، چون در وقتي مي توانستند از آنها برده بگيرند كه آنها هم برده مي گرفتند، آنها كه برده نمي گيرند اسلام مي گويد شما هم برده نگيريد . پس اسلام براي بردگي بساطي پهن نكرده و نگفته است من حتما وجود برده را لازم دارم ، و متأسف نيست و يقه پاره نمي كند كه چرا بردگي در دنيا نيست ؟ ! آنچه كه اسلام روي آن عنايت دارد آزادي است، آزادي بايد وجود داشته باشد . اگر شما بگوئيد كه در دنياي امروز چون بردگي وجود ندارد آزادي برده هم وجود ندارد پس باز هم قسمتي از دستورهاي اسلام عملا منسوخ است ، جواب مي دهيم كه منسوخ نيست بلكه موضوعش منتفي است ، مثل اينست كه اسلام دستور آب قليل و آب كثير هر دو را داده استو مثلا گفته است دست خود را با آب قليل دو بار آب بكشيد و با آب كثير يك مرتبه ، بعد لوله كشي بشود و آب جاري آنقدر زياد شود كه ديگر استعمال آب قليل موضوع پيدا نكند ، آنوقت يكي بگويد احكام اسلام منسوخ شده است . خير ، اين حكم اسلام منسوخ نشده است . اسلام عنايتي ندارد كه حتما آب قليل وجود داشته باشد تا شما به وسيله آن تطهير كنيد ، اسلام مي گويد اگر آب قليلي وجود داشته باشد ، حكمش اين است . از نظر اسلام هم چه بهتر كه آب قليلي وجود نداشته باشد . اينها كه معنايش منسوخيت نيست . درهيچ جا ما نداريم يك چيزي كه اسلام دست روي آن گذاشته باشد و تغييرات زمان و روزگار بتواند آن را عوض كند ، يعني با تغييرات واقعي روزگار سازگار نباشد . هي مي گويند كه آقا زمان تغيير مي كند . برخي خيال مي كنند كه اسلام قوانين خود را آورده است روي مسائل جزئي ، مثلا خيال مي كنند اسلام قانونش مثل قانون شهرداري است . مثلا شهرداري نرخ معين مي كند كه سيب كيلوئي دو تومان ، و دو هفته بعد عوض مي كند و مي گويد سيب كيلوئي 15 ريال و يا كيلوئي يك تومان.

اسلام كه اينجور قوانين وضع نكرده است كه مثلا نرخ روي اشياء معين كرده باشد و يا قيمتها را تثبيت كرده باشد ، مد لباس براي مردم آورده باشد ، مد مركوب براي مردم آورده باشد . اسلام روي مظاهر متغير زندگي هيچوقت دستور ندارد ، بلكه دستورهاي اساسي كلي كه با همه مظاهر متغتير زندگي سازگار است آورده كه قابل نسخ نيست .

تعليمات اسلام و هدفهاي پايان ناپذير

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين . تعريفي كرده اند برخي از علماء اسلامي از خاتم و خاتميت و آن اينست كه مي گويند : الخاتم من ختم المراتب باسرها يعني خاتم ، پيغمبر خاتم آن پيغمبري است كه جميع مراتب را طي كرده است و ديگر مرحله طي نشدني يا طي نشده از نظر او و از نظر كار او وجود ندارد . در اين تعريف كه از خاتميت شده است صرفا به اين جهت توجه نيست كه ديگر پيغمبري بعد از او نخواهد آمد ، بلكه علت اين مطلب كه چرا ديگر پيغمبر صاحب شريعتي نخواهد آمد نيز ذكر شده كه ديگر گفتني از نظر نبوت يعني از نظر آنچه كه بشر از طريق وحي و الهام بايد درك بكند نه آنچه كه وظيفه دارد از راه علم و عقل ( آن ، راه ديگري است و در امكان خود بشر هست ) [ دريابد ، وجود ندارد . از نظر ] آن چيزهايي كه از طريق وحي و الهام بايد به بشر القاء بشود ، گفتني ديگر باقي نمانده است ، راه نرفته ديگر باقي نمانده است ، سخن نگفته ديگر باقي نمانده است . وقتي كه تمام مراحلي كه در اين قسمت هست به پايان رسيد ، خواه ناخواه نبوت ختم مي شود . حال مثالي براي شما عرض مي كنم : فرض كنيم بشر تمام معلوماتي كه در جهان هست و تمام رازهاي علمي كه در جهان وجود دارد ، چه مربوط به طبيعت بي جان و چه مربوط به طبيعت جاندار را كشف كرد و در هيچ مرحله اي مجهولي باقي نماند . آن دانشمندي كه آخرين مجهول را كشف مي كندو در اختيار بشر مي گذارد ، او ديگر خاتم العلماء خواهد بود ، خاتم دانشمندان خواهد بود . بعد از او ديگر عالم مبتكري پيدا نخواهد شد و هر عالمي كه بيايد فقط مكتشفات علماي پيشين را درك مي كند ، خودش چيز نوي كشف نمي كند . البته اينكه عرض شد در باب علم ، يك فرض بود و هنوز بسيار زود است كه بشر بتواند چنين ادعائي راجع به طبيعت بي جان بكند تا چه رسد به طبيعت جاندار ، و تا چه رسد به سراسر هستي . هنوز براي بشر خيلي زود است كه چنين ادعائي بكند و بگويد در طبيعت راز مجهولي نيست مگر آنكه آن را با قدرت علمي كشف كرده است .

عده اي معتقدند كه در طبيعت بي جان بشر كم و بيش مي تواند يك همچو ادعائي بكند كه قوانين طبيعت بي جان يعني قوانين جمادات را كشف كرده است . ولي درباره طبيعت جاندار ، نباتات و حيوانات هيچكس همچو ادعائي نمي كند ، بلكه هنوز بشر در قدمهاي اول و مراحل اول است . ولي اين مثالي كه عرض شد براي مثال كافي است . در بعضي از علوم بشري مي توان اين حرف را زد . مثل آنچه كه درباره حساب گفته مي شود ( فقط حساب نه رياضيات ) . مي توان گفت آنچه كه بشر بايد [ در اين باب ] بفهمد فهميده است و ديگر ما ورائي ندارد .

مسائل مربوط به وحي متناهي است

مسائلي كه بشر از طريق وحي و الهام بايد آنها را كشف كند و از اين طريق بايد به بشر الهام بشود نا متناهي نيست ، محدود است و متناهي . وقتي آنچه كه در ظرفيت و استعداد بشر هست بيان شد ، مطلب ختم مي شود . آنوقت افرادي بعد از اين پيغمبر خاتم مي آيندكه در حد و درجه بسياري از پيغمبران گذشته هستند يا بالاتر از آنها ، اما اينها ديگر نمي توانند پيغمبر باشند ، يعني نمي توانند خبر تازه اي بياورند ، يعني هر خبري كه بياورند خبري است كه قبل از اينها آورده شده است ، گفته شده و كشف شده است .

علي بن ابي طالب عليه السلام قطعا و يقينا از بسياري از انبياي سلف افضل است . بسياري از مكنونات و معارف غيبي را او مي داند كه حتي بسياري از انبياي سلف هم نمي دانستند . اما علي بن ابي طالب چيز تازه اي از ناحيه خدا بداند كه قبل از آن پيغمبري حتي خاتم الانبياء آن را كشف نكرده باشدو انباء ننموده و خبر نداده باشد ندارد . اين يك تعريفي است كه در باب خاتميت كرده اند و تعريف درستي هم هست . اين تعريف ، هم شامل معارف الهي مي شود ، و هم شامل مقررات اخلاقي و اجتماعي و عبادي . توحيد و الهيات و معارف ربوبي هم مراتبي دارد . آنكس كه مي گويد خدا يكي است و تصورش درباره يگانگي خدا مانند تصوري است كه مي گويد مثلا خورشيد يكي است و دوتا نيست ، يك درجه از توحيد را باور دارد ، و آنكس كه مانند علي بن ابي طالب عليه السلام مي گويد : كل مسمي بالوحدش غيره قليل ( 1 ) درجه ديگري از توحيد را بيان مي كند ، و به هر حال همه اين مراتب كشف شده و بيان گرديده است . شاخصهاي اخلاقي بشر ، يعني روابط انسان با خودش و كيفيت نظام دادن انسان غرائز خودش را ، كه اسمش اخلاق است ، عاليترين نظامي كه انسان به غرائزش بايد بدهد بيان شده است . اصول روابطي كه انسان بايد با اجتماع خودش داشته باشد بيان شده است . راجع به روابط انسان با موجودات عالم ، آن چيزهايي كه به طور كلي بايد مردود شناخته شده شود ، مردود شناخته شده است .

ديگر چيزي كه وظيفه وحي باشد و وحي بخواهد براي مردم توضيح بدهد وجود ندارد . از آن به بعد وظيفه عقل و علم است . در اينجا مطلبي هست كه بايد توضيح داد .

1 - نهج البلاغه ، خطبه 63 .

/ 69