تعليمات اسلام و هدفهاي پايان ناپذير
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين . تعريفي كرده اند برخي از علماء اسلامي از خاتم و خاتميت و آن اينست كه مي گويند : الخاتم من ختم المراتب باسرها يعني خاتم ، پيغمبر خاتم آن پيغمبري است كه جميع مراتب را طي كرده است و ديگر مرحله طي نشدني يا طي نشده از نظر او و از نظر كار او وجود ندارد . در اين تعريف كه از خاتميت شده است صرفا به اين جهت توجه نيست كه ديگر پيغمبري بعد از او نخواهد آمد ، بلكه علت اين مطلب كه چرا ديگر پيغمبر صاحب شريعتي نخواهد آمد نيز ذكر شده كه ديگر گفتني از نظر نبوت يعني از نظر آنچه كه بشر از طريق وحي و الهام بايد درك بكند نه آنچه كه وظيفه دارد از راه علم و عقل ( آن ، راه ديگري است و در امكان خود بشر هست ) [ دريابد ، وجود ندارد . از نظر ] آن چيزهايي كه از طريق وحي و الهام بايد به بشر القاء بشود ، گفتني ديگر باقي نمانده است ، راه نرفته ديگر باقي نمانده است ، سخن نگفته ديگر باقي نمانده است . وقتي كه تمام مراحلي كه در اين قسمت هست به پايان رسيد ، خواه ناخواه نبوت ختم مي شود . حال مثالي براي شما عرض مي كنم : فرض كنيم بشر تمام معلوماتي كه در جهان هست و تمام رازهاي علمي كه در جهان وجود دارد ، چه مربوط به طبيعت بي جان و چه مربوط به طبيعت جاندار را كشف كرد و در هيچ مرحله اي مجهولي باقي نماند . آن دانشمندي كه آخرين مجهول را كشف مي كندو در اختيار بشر مي گذارد ، او ديگر خاتم العلماء خواهد بود ، خاتم دانشمندان خواهد بود . بعد از او ديگر عالم مبتكري پيدا نخواهد شد و هر عالمي كه بيايد فقط مكتشفات علماي پيشين را درك مي كند ، خودش چيز نوي كشف نمي كند . البته اينكه عرض شد در باب علم ، يك فرض بود و هنوز بسيار زود است كه بشر بتواند چنين ادعائي راجع به طبيعت بي جان بكند تا چه رسد به طبيعت جاندار ، و تا چه رسد به سراسر هستي . هنوز براي بشر خيلي زود است كه چنين ادعائي بكند و بگويد در طبيعت راز مجهولي نيست مگر آنكه آن را با قدرت علمي كشف كرده است .عده اي معتقدند كه در طبيعت بي جان بشر كم و بيش مي تواند يك همچو ادعائي بكند كه قوانين طبيعت بي جان يعني قوانين جمادات را كشف كرده است . ولي درباره طبيعت جاندار ، نباتات و حيوانات هيچكس همچو ادعائي نمي كند ، بلكه هنوز بشر در قدمهاي اول و مراحل اول است . ولي اين مثالي كه عرض شد براي مثال كافي است . در بعضي از علوم بشري مي توان اين حرف را زد . مثل آنچه كه درباره حساب گفته مي شود ( فقط حساب نه رياضيات ) . مي توان گفت آنچه كه بشر بايد [ در اين باب ] بفهمد فهميده است و ديگر ما ورائي ندارد .مسائل مربوط به وحي متناهي است
مسائلي كه بشر از طريق وحي و الهام بايد آنها را كشف كند و از اين طريق بايد به بشر الهام بشود نا متناهي نيست ، محدود است و متناهي . وقتي آنچه كه در ظرفيت و استعداد بشر هست بيان شد ، مطلب ختم مي شود . آنوقت افرادي بعد از اين پيغمبر خاتم مي آيندكه در حد و درجه بسياري از پيغمبران گذشته هستند يا بالاتر از آنها ، اما اينها ديگر نمي توانند پيغمبر باشند ، يعني نمي توانند خبر تازه اي بياورند ، يعني هر خبري كه بياورند خبري است كه قبل از اينها آورده شده است ، گفته شده و كشف شده است .علي بن ابي طالب عليه السلام قطعا و يقينا از بسياري از انبياي سلف افضل است . بسياري از مكنونات و معارف غيبي را او مي داند كه حتي بسياري از انبياي سلف هم نمي دانستند . اما علي بن ابي طالب چيز تازه اي از ناحيه خدا بداند كه قبل از آن پيغمبري حتي خاتم الانبياء آن را كشف نكرده باشدو انباء ننموده و خبر نداده باشد ندارد . اين يك تعريفي است كه در باب خاتميت كرده اند و تعريف درستي هم هست . اين تعريف ، هم شامل معارف الهي مي شود ، و هم شامل مقررات اخلاقي و اجتماعي و عبادي . توحيد و الهيات و معارف ربوبي هم مراتبي دارد . آنكس كه مي گويد خدا يكي است و تصورش درباره يگانگي خدا مانند تصوري است كه مي گويد مثلا خورشيد يكي است و دوتا نيست ، يك درجه از توحيد را باور دارد ، و آنكس كه مانند علي بن ابي طالب عليه السلام مي گويد : كل مسمي بالوحدش غيره قليل ( 1 ) درجه ديگري از توحيد را بيان مي كند ، و به هر حال همه اين مراتب كشف شده و بيان گرديده است . شاخصهاي اخلاقي بشر ، يعني روابط انسان با خودش و كيفيت نظام دادن انسان غرائز خودش را ، كه اسمش اخلاق است ، عاليترين نظامي كه انسان به غرائزش بايد بدهد بيان شده است . اصول روابطي كه انسان بايد با اجتماع خودش داشته باشد بيان شده است . راجع به روابط انسان با موجودات عالم ، آن چيزهايي كه به طور كلي بايد مردود شناخته شده شود ، مردود شناخته شده است .ديگر چيزي كه وظيفه وحي باشد و وحي بخواهد براي مردم توضيح بدهد وجود ندارد . از آن به بعد وظيفه عقل و علم است . در اينجا مطلبي هست كه بايد توضيح داد .1 - نهج البلاغه ، خطبه 63 .