حق و باطل در جامعه و تاريخ - حق و باطل نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

حق و باطل - نسخه متنی

مرتضی مطهری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

ايران باستان رواج داشته ، از اينجا ناشي شده است كه براي جهان دو مبدأ قائل شده اند : مبدأ خير و نور و خوبي ، و مبدأ شر و ظلمت و بدي ، و معتقد شدند كه سپاهيان و نيروهاي اين دو مبدأ يعني سپاهيان يزدان و سپاهيان اهريمن همواره با يكديگر در نبردو ستيزند گرچه نويد دادند كه بالاخره در پايان جهان سپاهيان خير و نور بر سپاهيان شر و ظلمت پيروز خواهند شد ، سپاه شر و ظلمت شكست خواهد خورد و سپاه خير و نور باقي خواهد ماند . گرچه بحث خير و شر را در كتاب " عدل الهي " به تفصيل شرح داده ايم ، اما در اينجا نيز به مناسبت اشاره اي به آن مي كنيم . در حكمت الهي اصالت در هستي با حق است ، با خير است ، با حسن و كمال و زيبائي است ، باطلها ، شرور ، نقصها و زشتيها در نهايت امر و در تحليل نهائي به نيستي ها منتهي مي شوند ،نه به هستي ها شر از آن جهت كه هست شر نيست ، بلكه از آن جهت كه منشأ نيستي در شي ء ديگري مي شود شر است شرور ، ضرورتهائي هستند كه لازمه هستي خيرها و حق ها و به صورت يك سلسله لوازم ذاتي لاينفك مي باشند كه اصالت ندارندو در مقام مقايسه با حق ها و خيرها به منزله " نمود " هايي در مقابل " بود " ها هستند كه اگر آن بودها بخواهند باشند اين نمودها هم قهرا بايد باشند . مسئله اصلي ، مسئله پيدايش ماهيت است كه به تبع وجود پديد مي آيد هستي مطلق ، خير محض استكه هيچ شر و نقص و زشتي در آن راه ندارد در اين مرتبه از هستي كه مرتبه ذات حق است ، نه ماهيت در كار است و نه نيستي اما مخلوقات الهي كه از او وجود يافته اند ضعف وجودي دارند ، چرا كه لازمه فعل بودن يك فعل ، تاخير از فاعل است و جز خدا كه فاعل عالي الاطلاق است ، همه مخلوقات فعل او محسوب مي شوند و لذا ضعف و نقص دارند لازمه فعل بودن ، ماهيت داشتن است و همين طور فعل فعل يك درجه از او نازل تر است به اين ترتيب نيستي در عين اينكه اصالت ندارد در هستي راه پيدا مي كند تا مي رسيم به عالم طبيعت يا ناسوت كه از نظر حكماي الهي ضعيف ترين و ناقص ترين عوالم وجود است ، در اينجا نشانه هاي ضعف وجود كه به يك اعتبار نشانه هاي ماهيت و نيستي است ، بيشتر پديدار مي شود پس شر و باطل در عين حال كه اصالت ندارد و از سنخ وجود نيست ، از لوازم لاينفك درجات پائين هستي است .

به اين ترتيب نظام هستي را اگر از آن جهت كه هستي است نظر كنيم ، باطل و ماهيت و نيستي در آن راه ندارد ، از بالا كه نگاه كنيم نور است ، اما از پائين كه نگاه كنيم سايه مي بينيم ، سايه يك جسم لازمه جسم است كه در عين اينكه اصالت ندارد ( و هر چه هست نور است ) ، اما به واسطه آن جسم براي ذهن ما نمود پيدا مي كند ، سايه چيزي نيست جز نبودن نور در يك محدوده ، و بودن نور در اطراف آن . حكمت الهي همه چيز را در بسم الله الرحمن الرحيم خلاصه مي كند، مي گويد ظهرالوجود بسم الله الرحمن الرحيم يعني هستي به نام الله رحمان و رحيم به ظهور مي رسد و از يك ديد خيلي عالي ، عالم جز الله و رحمانيت الله و رحيميت الله چيز ديگري نيست تصور اين معنا مشكل است اما خيلي عالي و لطيف است و اگر انسان اين نكته را درك كرد بسياري از مسائل براي او حل مي شود در اين بينش ، عالم دو چهره دارد : چهره از اوئي و چهره به سوي اوئي ، چهره از اوئي رحمانيت خداست و چهره به سوي اوئي رحيميت خدا ساير اسماء الهي ، اسمهاي تبعي هستند ، درجه دوم و سوم اند خداوند ، جبار و منتقم هم هست ، اما اصالت از رحمانيت و رحيميت خداست صفات ديگر در واقع از اين اسماء ناشي مي شوند حتي قهر هم از لطف ناشي مي شود ، آن اصالتي كه لطف دارد ، قهر ندارد ديد توحيدي نمي تواند غير از اين باشد ، ديد واقعي فلسفي هم همين است و هستي شناسي واقعي غير از اين نيست .

حق و باطل در جامعه و تاريخ

قسمت دوم بحث حق و باطل مربوط مي شود به بشر و جامعه و تاريخ در اين قلمرو كاري نداريم به كل عالم هستي كه آيا نظامش خير است ، كامل است ، احسن است يا نيست ، بلكه سؤال در خلقت خود بشر است كه اين چه موجودي است ؟يك موجود حق جو ، عدالت خواه ، ارزش خواه و نور طلب است يا برعكس يك موجود شرير ، مفسد ، خونريز ، ظالم و ؟ و يا آنكه انسانها برخي طرفدار حقند و برخي طرفدار باطل و اينها با هم در ستيزند ؟ در اينجا هم چند نظريه وجود دارد : يك نظر اين است كه انسان بحسب جنس ، موجودي است شرور و بدخواه و ظالم كه جز قتل و غارت و دزدي و حيله و دروغ از او سر نمي زند ، طبيعت او شرارت است و فساد ، استثمار است و ظلم اگر هم در تاريخ بشر خير و اخلاق و ارزشهاي انساني ديده مي شود ، اينها اموري جبري است كه طبيعت او را وادار مي كند كه قدري چنين باشد درون انسان ، انسان را به بدي مي كشاند و گاهي جبر ، انسان را به خوبي دعوت مي كند مثلا وقتي كه انسانها در مقابل طبيعت و حيوانات درنده قرار گرفتند متوجه شدند اگر با هم قرارداد صلح اجباري نبندند نمي توانند از خودشان دفاع كنند، لذا اجبارا بر خودشان تحميل كردند كه يك زندگي اجتماعي داشته باشند و با هم براساس عدالت رفتار كنند چون نفع همه در آن است پس جبر بيروني انسان را وادار كرد كه خوب باشد ، مثل دولتهاي ضعيفي كه در مقابل يك دولت قوي ، پيمان صلح و دوستي مي بندندتا از شر او محفوظ بمانند و اگر روزي دشمن مشترك از بين رفت بين خودشان جنگ در مي گيرد هر جمعي به آن دليل جمع است كه مقابل يك ضد قرار گرفته ، يعني اگر او نباشد اينها با هم خوب و متحد نيستند و اگر جمعي دشمنش را از دست بدهد به تفرقه بدل مي شود ، دو گروه مي شوند و باز اگر يكي از اين دو گروه از بين رفت آن يكي دو دسته مي شود و همين طور اگر ادامه پيدا كرد و دو نفر ماندند باز با يكديگر مي جنگند و قوي تر مي ماند ( اين مسئله همان داروينيسم اجتماعي است كه از نظريه تنازع بقاء داروين ،وقتي كه آن را به غلط در مورد جامعه بشري تعميم دادند ، حاصل شد ) . بسياري از فيلسوفان ماترياليست دنياي قديم و شمار كمتري از ماترياليستهاي دنياي جديد چنين نظريه اي داشته اند ، و با بدبيني كامل به طبيعت بشر مي نگريسته اند اينها بشر را قابل اصلاح نمي دانندو به تز اصلاحي قائل نيستند و ارائه تز اصلاحي از نظر آنان معنا ندارد و مثل اين است كه كسي براي عقرب قانون وضع كند تا خوب شود و كسي را نگزد ، حال آنكه :

نيش عقرب نه از ره كين است اقتضاي طبيعتش اين است وقتي طبيعت عقرب گزندگي باشد ، قانون و تز وضع كردن معنا ندارد بشر هم همين طور ، تا وقتي روي زمين است شرارت خواهد داشت و اصلاح پذير نخواهد بود . اين متفكرين عموما به همين دليل خودكشي را تجويز مي كنند ، مي گويند چون زندگي شر استو انسان هم شر است يك كار خير بيشتر در جهان نيست و آن پايان دادن به شر زندگي است ، تا انسان از اين جهان پر شر و شور و دنياي شر وجود خودش خلاص شود . اين تفكر انحرافي كه از فرنگي ها گرفته شده بود توسط صادق هدايت در ميان ايرانيان مطرح شداو هميشه در نوشته هايش چهره هاي زشت زندگي را مجسم مي كرد ، مثل لجنزاري كه جز لجن و گنديدگي چيزي در آن نيست و كرمهائي در اين لجنزار ، زندگي كثيفشان را ادامه مي دهند عاقبت هم تحت تأثير حرفهاي خودش خودكشي كرد در سالهائي كه كتابهاي او طرفدار داشت، غالب جوان هاي ايراني كه خودكشي كردند تحت تأثير كتابهاي او قرار داشتند ماني هم فلسفه اش در همين جهت بود كه زندگي شر است ، منتها به ثنويت ميان روح و بدن قائل بود و مي گفت بدن شر است ، زندگي مادي شر است ، روح در اين بدن حبس است پس هر كس بميرديا خودكشي كند از شر زندگي رها خواهد شد ، مثل مرغي كه از قفس آزاد شده باشد پس هر چند او به زندگي ديگري قائل بود ولي اين زندگي را صد درصد شر مي دانست . براساس اين بينش ، بشر به حسب غريزه موجود شريري است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست ، از اول كه در اين دنيا آمده همين جور بوده ، الان هم هست ، در آينده هم هر چه بماند همين است و غير از اين نيست ، اميد بهبود و آينده خوب براي بشريت خيال است . قرآن در مسئله آفرينش انسان در اين زمينه مطالبي دارد ، خداوند وقتي اعلام كرد : اني جاعل في الارض خليفة من خليفه و جانشيني در زمين قرار مي دهم ، ملائكه با بدبيني نسبت به سرشت انسان ،اظهار داشتند : ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء مي خواهي در روي زمين كسي را قرار دهي كه فساد مي كند و خون مي ريزد ؟ يعني در سرشت اين موجود جز فساد و خون ريزي چيزي نيست خداوند در جواب آنها فرمود ، اني اعلم مالا تعلمون من چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد. يعني آنها را تخطئه نكرد و نگفت كه دروغ مي گوئيد ، بلكه گفت وراي آنچه شما مي دانيد من چيزها مي دانم ، شما يك طرف سكه را خوانده ايد ، شما عارف به حقيقت موجودي كه من مي خواهم بيافرينم نيستيد ، حد شما كمتر از آن است كه او را بشناسيد ، او برتر و بالاتر است به اين ترتيب ملائكه ، كه قسمتي از كتاب وجودي انسان را شناخته و خوانده بودند و نيمي از آن

/ 76