قسمت دوم بحث حق و باطل مربوط مي شود به بشر و جامعه و تاريخ در اين قلمرو كاري نداريم به كل عالم هستي كه آيا نظامش خير است ، كامل است ، احسن است يا نيست ، بلكه سؤال در خلقت خود بشر است كه اين چه موجودي است ؟يك موجود حق جو ، عدالت خواه ، ارزش خواه و نور طلب است يا برعكس يك موجود شرير ، مفسد ، خونريز ، ظالم و ؟ و يا آنكه انسانها برخي طرفدار حقند و برخي طرفدار باطل و اينها با هم در ستيزند ؟ در اينجا هم چند نظريه وجود دارد : يك نظر اين است كه انسان بحسب جنس ، موجودي است شرور و بدخواه و ظالم كه جز قتل و غارت و دزدي و حيله و دروغ از او سر نمي زند ، طبيعت او شرارت است و فساد ، استثمار است و ظلم اگر هم در تاريخ بشر خير و اخلاق و ارزشهاي انساني ديده مي شود ، اينها اموري جبري است كه طبيعت او را وادار مي كند كه قدري چنين باشد درون انسان ، انسان را به بدي مي كشاند و گاهي جبر ، انسان را به خوبي دعوت مي كند مثلا وقتي كه انسانها در مقابل طبيعت و حيوانات درنده قرار گرفتند متوجه شدند اگر با هم قرارداد صلح اجباري نبندند نمي توانند از خودشان دفاع كنند، لذا اجبارا بر خودشان تحميل كردند كه يك زندگي اجتماعي داشته باشند و با هم براساس عدالت رفتار كنند چون نفع همه در آن است پس جبر بيروني انسان را وادار كرد كه خوب باشد ، مثل دولتهاي ضعيفي كه در مقابل يك دولت قوي ، پيمان صلح و دوستي مي بندندتا از شر او محفوظ بمانند و اگر روزي دشمن مشترك از بين رفت بين خودشان جنگ در مي گيرد هر جمعي به آن دليل جمع است كه مقابل يك ضد قرار گرفته ، يعني اگر او نباشد اينها با هم خوب و متحد نيستند و اگر جمعي دشمنش را از دست بدهد به تفرقه بدل مي شود ، دو گروه مي شوند و باز اگر يكي از اين دو گروه از بين رفت آن يكي دو دسته مي شود و همين طور اگر ادامه پيدا كرد و دو نفر ماندند باز با يكديگر مي جنگند و قوي تر مي ماند ( اين مسئله همان داروينيسم اجتماعي است كه از نظريه تنازع بقاء داروين ،وقتي كه آن را به غلط در مورد جامعه بشري تعميم دادند ، حاصل شد ) . بسياري از فيلسوفان ماترياليست دنياي قديم و شمار كمتري از ماترياليستهاي دنياي جديد چنين نظريه اي داشته اند ، و با بدبيني كامل به طبيعت بشر مي نگريسته اند اينها بشر را قابل اصلاح نمي دانندو به تز اصلاحي قائل نيستند و ارائه تز اصلاحي از نظر آنان معنا ندارد و مثل اين است كه كسي براي عقرب قانون وضع كند تا خوب شود و كسي را نگزد ، حال آنكه : نيش عقرب نه از ره كين است اقتضاي طبيعتش اين است وقتي طبيعت عقرب گزندگي باشد ، قانون و تز وضع كردن معنا ندارد بشر هم همين طور ، تا وقتي روي زمين است شرارت خواهد داشت و اصلاح پذير نخواهد بود . اين متفكرين عموما به همين دليل خودكشي را تجويز مي كنند ، مي گويند چون زندگي شر استو انسان هم شر است يك كار خير بيشتر در جهان نيست و آن پايان دادن به شر زندگي است ، تا انسان از اين جهان پر شر و شور و دنياي شر وجود خودش خلاص شود . اين تفكر انحرافي كه از فرنگي ها گرفته شده بود توسط صادق هدايت در ميان ايرانيان مطرح شداو هميشه در نوشته هايش چهره هاي زشت زندگي را مجسم مي كرد ، مثل لجنزاري كه جز لجن و گنديدگي چيزي در آن نيست و كرمهائي در اين لجنزار ، زندگي كثيفشان را ادامه مي دهند عاقبت هم تحت تأثير حرفهاي خودش خودكشي كرد در سالهائي كه كتابهاي او طرفدار داشت، غالب جوان هاي ايراني كه خودكشي كردند تحت تأثير كتابهاي او قرار داشتند ماني هم فلسفه اش در همين جهت بود كه زندگي شر است ، منتها به ثنويت ميان روح و بدن قائل بود و مي گفت بدن شر است ، زندگي مادي شر است ، روح در اين بدن حبس است پس هر كس بميرديا خودكشي كند از شر زندگي رها خواهد شد ، مثل مرغي كه از قفس آزاد شده باشد پس هر چند او به زندگي ديگري قائل بود ولي اين زندگي را صد درصد شر مي دانست . براساس اين بينش ، بشر به حسب غريزه موجود شريري است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست ، از اول كه در اين دنيا آمده همين جور بوده ، الان هم هست ، در آينده هم هر چه بماند همين است و غير از اين نيست ، اميد بهبود و آينده خوب براي بشريت خيال است . قرآن در مسئله آفرينش انسان در اين زمينه مطالبي دارد ، خداوند وقتي اعلام كرد : اني جاعل في الارض خليفة من خليفه و جانشيني در زمين قرار مي دهم ، ملائكه با بدبيني نسبت به سرشت انسان ،اظهار داشتند : ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء مي خواهي در روي زمين كسي را قرار دهي كه فساد مي كند و خون مي ريزد ؟ يعني در سرشت اين موجود جز فساد و خون ريزي چيزي نيست خداوند در جواب آنها فرمود ، اني اعلم مالا تعلمون من چيزي مي دانم كه شما نمي دانيد. يعني آنها را تخطئه نكرد و نگفت كه دروغ مي گوئيد ، بلكه گفت وراي آنچه شما مي دانيد من چيزها مي دانم ، شما يك طرف سكه را خوانده ايد ، شما عارف به حقيقت موجودي كه من مي خواهم بيافرينم نيستيد ، حد شما كمتر از آن است كه او را بشناسيد ، او برتر و بالاتر است به اين ترتيب ملائكه ، كه قسمتي از كتاب وجودي انسان را شناخته و خوانده بودند و نيمي از آن