بیشترلیست موضوعات فريده ء هفتم علت و معلول در تعريف و تقسيم تعريف علل چهارگانه 1 - رابطه عليت مادي و علت صوري اشكال و مناقشه پاسخ اشكال و مناقشه 2 - رابطه علت غائي و علت فاعلي غرر 2 در بحث از غايت 1 - مطلب سوم : رابطه ء علت غائي و علت فاعلي 2 - مطلب دوم : حركت قسري ، نه دائمي است نه اكثري بحث و انتقاد 3 - مطلب اول اصل عليت غائي بر سراسر هستي حكمفرما است خاتمه 1 - قسمت اول تفسير فلسفي حركت از نظر علماء قديم و جديد 2 - قسمت دوم نتيجه عملي اختلاف نظر قديم و جديد درباب حركت وجه اختلاف دو طرز فكر قديم و جديد درباب حركت تقريرديگر غرر3 در رفع تشكيكها از غايت مقصد سوم الهيات بالمعني الاخص مقدمه امور عامه لغت فلسفه فلسفه و علم فلسفه علمي ! خدا شناسي 1 - راه دل و ضمير يا راه فطرت و حس خداجوئي 2 - راه خلقت يا راه آثار تمثيل 3 - راه فلسفه برهان سينوي فريده ء اول در احكام ذات واجب غرر1 در اثبات وجود حق تعالي معناي بذاته و لذاته در نزد صدرالمتألهين نظر اول ، نظر معتزله نظر دوم ، نظر اشاعره نظريه سوم : عقيده حكماي اسلامي غرر 2 در اثبات توحيد حق تعالي غرر 3 بيان شبه ابن كمونه و دفع آن مقصد چهارم طبيعيات مقدمه فريده اول در حقيقت جسم طبيعي غرر 1 بيان آراء گوناگون در حقيقت جسم طبيعي غرر 2 در اثبات هيولي اولي به اصطلاح مشائين غرر 5 در ابطال جزء لا يتجزي برهان نفي دائره غرر 6 در تناهي ابعاد توضیحاتافزودن یادداشت جدید
چنان كه درييش گفتيم غايت فاعل آن است كه فاعل ( كه خود امري بين القوه والفعل است ) به او منتقل مي شود . قبلا گفتيم كه هر فعل اختياري در انسان سه فاعل دارد ، ولي در طول يكديگر ، كه در حقيقت يكي فاعل قريب است ( قوه ء عامله ) و يكي فاعل فاعل است ( قوه ء شوقيه ) و يكي فاعل فاعل فاعل ( قوه ء مدركه ) . اكنون بايد ببينيم آيا غايت اين فاعل هاي ذكر شده هميشه يك چيز است و يا اختلاف پيدا مي كند ، و اگر اختلاف پيدا كرد و متعدد شد و در چه وقت بين آنها هماهنگي هست و در چه وقت هماهنگي نيست ، و آنجا كه هماهنگي نيست به چه نحو و به چه كيفيت است .و به عبارت ديگر آيا در همه موارد همه مبادي فاعلي وجود دارد و قهرا لازم است غايت همه آنها حاصل شده باشد ؟ و يا اينكه در برخي موارد بعضي مبادي وجود دارد و بعضي ديگر وجود ندارد و همواره غايت مبدائي كه مبدائيت و دخالت دارد حاصل است و آن غايتي كه حاصل نيست غايت مبدائي است كه مبدائيت و دخالت ندارد و عبث به معني فعلي است كه بر غايت فاعلي كه دخالت ندارد منطبق نيست ؟ حكماء عقيده دارند كه هميشه غايت قوه ء عامله با غايت فعل يكي است ، ولي غايت قوه ء شوقيه و همچنين قوه ء مدركه گاهي عين همان غايت است و گاهي غير آن است . توضيح مطلب اينكه غايت هر يك از فاعلها همچنان كه گفتيم به معني ما عجله الوجود است . اكنون بايد فاعليت هر قوه اي را بشناسيم و بدانيم كه هر يك از اين فاعلهاي طولي چه فعاليتي مي كنند و آن فعاليت را براي چه منظوري انجام مي دهند . اما فعاليت قوه ء عامله عبارت است از ايجاد همان حركت مفروض و فعاليت قوه ء شوقيه عبارت است از بعث و تحريك قوه ء عامله و فعاليت قوه ء مدركه عبارت است از ايجاد شوق و ميل و اراده .اكنون كه معني غايت را دانستيم و نوع فعاليت فاعل ها را شناختيم بايد بدانيم كه قوه ء مدركه كه چرا و به چه منظوري ايجاد شوق مي كند و قوه ء شوقيه چرا و به چه منظوري قوه عامله را بعث و تحريك مي كند و قوه ء عامله چرا و به چه منظوري حركت خارجي عضوي را ايجاد مي كند . پاسخ اين است كه غايت قواي عامله همواره ما اليه الحركه است ، از اين نظر كه قواي عامله انساني در حكم طبايع جماديه است . و اما غايت قوه ء شوقيه لذت جزئي است و غايت قوه ء خيال تحريك شوق است و به اعتباري مي توان گفت كه غايت قوه ء خيال نيز لذت جزئي است . و اما غايت قوه عاقله رسيدن به مصالح كليه راجحه است كه جوانب مختلف سعادت در آن ملاحظه شده باشد . مطلبي كه هست اين است كه هر قوه اي از قوا مي خواهد به كمال مناسب خود برسد مثلا قوه ء شوقيه مي خواهد به امري برسد كه از آن لذت بيشتر ببرد ، پس در حقيقت فعاليت مي كند براي اينكه چيزي را به وجود بياورد كه به آن چيز شوق دارد .اكنون مطابق آنچه در " منظومه " آمده است مثال هائي ذكر مي كنيم : فرض كنيد شما از نقطه اي حركت كرده و به نقطه ديگر مي رويد . در اينجا ممكن است حركت شما به يكي از دو منظور بوده باشد ، يكي اينكه هدف شما صرفا قرار گرفتن در نقطه دوم است زيرا از بودن در نقطه اول خسته شده ايد ، پس آنچه كه به آن شوق داريد فقط انتقال از مكاني به مكان ديگر است ، كه غالب مسافرت هائي كه مردم به اصطلاح براي تغيير آب و هوا انجام مي دهند از اين قبيل است . و گاهي هم علت انتقال و مسافرت شما به نقطه ديگر و به شهري ديگر كاري است كه شرايطش در آنجا فراهم است مانند اينكه مي خواهيد شخصي را كه در آنجا هست ملاقات كنيد .در اين هر دو مثال " ما اليه الحركه " همان نقطه دوم است ، اما " مالاجله - الحركه " در مثال اول عين همان " ما اليه الحركه " است ولي در مثال دوم چيز ديگري است مغاير با آن . پس اجمالا معلوم شد كه گاهي " ما اليه الحركه " عين " مالاجله الحركه " است و گاهي غير آن ، و چون قبلا گفتيم كه غايت قوه ء عامله همان " ما اليه الحركه " است پس در مثال اول غايت قوه شوقيه و غايت قوه ء عامله يكي است ولي در مثال دوم غايت قوه ء شوقيه و غايت قوه ء عامله متفاوت است . از طرف ديگر آن اداراكي كه سبب فعلي مي گردد گاه ادراك خيالي است و گاه ادراك عقلي . ادراك خيالي يعني يك تصور جزئي درباره ء يك شي ء جزئي ، اما ادراك عقلي يعني يك فكر كلي كه رسيدن به آن متوقف است بر اعمال رويه و تدبير در كار . مثلا گاهي انسان در خود رغبتي احساس مي كند كه به كنار پنجره رفته و خيابان را تماشا كند .اين يك ادراك جزئي است كه شوقي را در انسان بر مي انگيزد و يك عمل جزئي كه همان ايستادن در كنار پنجره است از انسان سر مي زند . ولي يك وقت هست كه انسان براي آينده ء خود مي انديشد و فكر مي كند كه اگر بخواهد زندگي سعادتمندانه اي داشته باشد بايد فلان علم يا فلان صنعت يا فلان هنر را بياموزد و بعد مي انديشد كه آموختن اين امور در كجا ميسر است و در كجا ميسر نيست و به چه مقدمات و وسائلي نياز دارد و آنگاه مقدمات و وسايل لازم را تهيه كرده و به دنبال رشته مطلوب خود مي رود . در مثال اول مطلوب انسان همان چيزي بود كه آن را تصور كرده و سپس به سوي آن حركت كرد ، اما در مثال دوم مطلوب انسان چيزي است كه پس از سال ها به آن نائل مي شود اما امري است كه عقل انسان ، آن را براي سعادت انسان لازم و واجب مي شمارد و براي رسيدن به آن تدبير و رويه به كار مي برد .اكنون هنگام آن است كه بدانيم آنچه را كه عبث مي گويند چيست و چگونه فرض شده است كه فعلي بدون هدف و غايت صورت گرفته است ؟ آيا واقعا قوه اي از قوا بدون غايت و هدف فعاليت كرده است و يا آنچه كه عبث و بيهوده ناميده مي شود امري نسبي است ، يعني قوه اي فعاليت كرده و قوه ء ديگر فعاليت نكرده است و ما اثر قوه فعاليت نكرده را از قوه ء فعاليت كرده انتظار داريم ؟ گفتيم كه غايت قوه ء عامله ، " ما اليه الحركه " است و آن همواره حاصل است ، اما غايت قوه ء شوقيه گاهي عين غايت قوه ء عامله است و گاهي غير آن ، و در صورت دوم گاهي به غايت خود مي رسد و گاهي نمي رسد .اگر به غايت خود برسد يا اين است كه تنها قوه اي كه در قوه ء عامله مؤثر است قوه ء متخيله است و يا چيز ديگر هم دخالت دارد . اگر چيز ديگر دخالت دارد ، آن چيز يا طبع است يا مزاج است و يا خلق و عادت است . اگر غايت هر دو يعني قوه ء عامله و قوه ء شوقيه يكي شد " عبث " ناميده مي شود ، و اگر دو تا باشد و قوه ء شوقيه به غايت خود نرسد " باطل " ناميده مي شود ، و اگر به غايت خود برسد و غير از خيال چيز ديگر دخالت نداشته باشد " گزاف " ناميده مي شود ، و اگر چيز ديگر دخالت دارد و آن چيزي كه دخالت دارد از قبيل خلقيات يعني صفات تركيبي اكتسابي است " عاديات " ناميده مي شود ، و اگر آن چيزي كه دخالت دارد طبع يا مزاج است " قصد ضروري " ناميده مي شود . همه اين موارد كه نام عبث و باطل و عادت و گزاف و قصد ضروري به آنها داده شده است ، در واقع نه باطل است و نه عبث و نه گزاف و نه غير اينها . در همه اين موارد اگر دقت كنيم مي بينيم علت اينكه اين نام ها به اين امور داده شده ، اين است كه اين امور مبداء و فاعل عقلاني ندارند ، مبدأشان از تخيل و شوق نفساني تجاوز نمي كند و به ادراك و اراده ء عقلاني نمي رسد .پس اگر به اين امور ، از نظر علل و مبادئي كه آنها را به وجود آورده اند نظر كنيم مي بينيم كه آن علل و مبادي همه داراي غايتند ، منتها در برخي موارد به غايت خود رسيده و در برخي موارد به غايت خود نرسيده اند ، و به هر حال فعاليتي خالي از غايت نداشته اند . و اما اگر به اين امور از جنبه قوه اي كه در به وجود آوردن آنها دخالت نداشته است ، يعني قوه ء عاقله ، نظر كنيم مي بينيم غايت مطلوب حاصل نيست و بلكه اساسا منظور نبوده است . پس آن چيزي كه در فعل دخالت داشته است غايت داشته است ، و آن چيزي كه غايت نداشته فاعليت هم نداشته و در وجود فعل دخيل نبوده است . پس عبث و لغو و بي هدف بودن در يك سلسله از افعال انسان كه گمان مي رود عبث و بيهوده هستند ، امري است نسبي نه مطلق ، يعني از يك نظر عبث و بي هدف است و از يك نظر ديگر مفيد و با هدف .و يا به تعبير ديگر در برخي موارد كه بين قواي مختلف ناهماهنگي پديد آمده و همه با هم در يك جهت فعاليت نمي كنند از نظر آن قوائي كه در فعل معيني دخالت نداشته اند آن فعل عبث است ، ولي از نظر آن قوائي كه دخالت داشته اند عبث نيست . مثلا اگر فرض كنيم در آن ساعتي