شرح منظومه جلد 2
لطفا منتظر باشید ...
اينجا است كه مي گوئيم فلان شي ء بدون هيچ " حيثيت تقييديه " و بدون هيچ " واسطه ء در عروض " به فلان صفت متصف مي شود . 2. گاهي صفتي كه به موصوف نسبت داده مي شود با دخالت يك واسطه است . به اين معني كه حكم ذهن به اتصاف آن موصوف به آن صفت ، به ملاك خود موصوف نيست ، بلكه موصوف با شي ء ديگري به نحوي از انحاء اتحاد دارد و آنچه كه ملاك اتصاف است ، شي ء متحد با موصوف است نه خود موصوف . و ما به نوعي تسامح عرفي يا عقلي - كه از اين تسامحات هم در مفاهيم عقلي و فلسفي زياد است و ضرورت دارد كه آنها را بشناسيم و گرنه دچار اشتباهات بزرگ خواهيم شد - حكم " احد المتحدين " را به ديگري سرايت مي دهيم . پس در حقيقت آن صفت ، صفت آن واسطه است ، ولي ما با در نظر گرفتن نوعي اتحاد ميان واسطه و موصوف مفروض ، آن صفت را به آن موصوف نسبت مي دهيم . اين چنين واسطه هايي را اصطلاحا " حيثيت تقييديه " و يا " واسطه ء در عروض " مي نامند .حيثيت تعليليه ) . بلكه او موجود است قطع نظر از هر حيثيتي ماوراء خود . و او از آن نظر ضروري الوجود است كه وجودش عين ذاتش است و به علاوه قائم به ذات است نه قائم به غير . از نظر قدماي فلاسفه نظير بوعلي ، اين كه موجودي بذاته باشد يعني وجودش عين ذاتش باشد ، خود اين ملاك است كه لذاته نيز باشد يعني قائم نفس باشد . ولي از نظر صدرالمتالهين كه متكي بر اصالت وجود است ، صرف بذاته بودن و عينيت ذات باوجود ، براي لذاته بودن و قائم به نفس بودن كافي نيست . ولي اگر موجودي لذاته بود قهرا بذاته نيز هست و لذا اول كلمه بذاته ذكر شد ، و بعد كلمه لذاته .