شرح منظومه جلد 2
لطفا منتظر باشید ...
مثل اينكه به شخصي كه در كشتي سوار است ، حركت را نسبت مي دهيم و مي گوئيم او حركت كرده است ، حركت مكاني . و حال آنكه با نظر دقيق فلسفي ، جالس سفينه ، از نظر مكان حركتي انجام نداده است ، بلكه حركت او - جالس سفينه - حركت بالعرض است ، يعني در اينجا نوعي مجاز به كار رفته است . يا مثلا به برف مي گوئيم سفيد است ، و حال آنكه با نظر دقيق فلسفي آنچه كه سفيد است خود " سفيدي " است نه " برف " . و يا مي گوئيم : انسان موجود است . و حال آنكه از نظر دقيق فلسفي آنچه كه موجود است ، وجود انسان است ، نه خود انسان ( ماهيت انسان ) .اگر گفته شود در صورتي كه جالس سفينه حركت نمي كند ، پس چرا ما حركت را به او نسبت مي دهيم ؟ و همچنين اگر " برف " سفيد نيست . و تنها " سفيدي " سفيد است ، چرا مي گوئيم " برف " سفيد است . و ايضا در مورد انسان ، اگر " انسان " موجود نيست اين جا سئوالي را كه يك بار در امور عامه مطرح شد . با بياني ديگر تكرار مي كنيم و آن اين كه ملاك نيازمندي به علت چيست ؟ يعني آن كه واجب الوجود نيست و نيازمند به علتي است كه او را به وجود آورد ، به وجود آمدنش بر اساس چه ملاك صورت مي گيرد . قهرا با داشتن ملاك نيازمندي در غير واجب الوجود ، ملاك بي نيازي در واجب الوجود نيز روشن مي شود . و به عبارت جامع هر دو قسمت : اساسا چگونه است كه برخي موجودات نيازمند به علت فرض مي شوند و برخي بي نياز ؟ آيا صرف " چيز " بودن و " موجود " بودن معيار نيازمندي است يا چيز ديگر ؟ پاسخي كه به اين پرسش داده شده اين است كه قطعا صرف چيز بودن و