شرح منظومه جلد 2

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

شرح منظومه - جلد 2

مرتضی مطهری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

عليهذا فرض نيستي براي او از قبيل فرض نيستي براي اشياء ديگر نيست ، بلكه از قبيل فرض نيستي براي خود هستي است . يعني از اين قبيل است كه فرض كنيم هستي در عين اينكه هستي است و متن واقعيت راتشكيل مي دهد ، در همان حال نيست باشد ، كه اين عين اجتماع نقيضين است . بنابر اين وقتي مي گوئيم ذات واجب الوجود ، واجب الوجود لذاته است ، يعني علت خارجي ندارد و به اصطلاح ديگر ، واجب الوجود بدون وساطت " حيثيت تعليله " موجود است . و وقتي مي گوئيم واجب الوجود ، واجب الوجود بذاته است ، يعني واسطه در " اتصاف " ندارد . و يا به اصطلاح ديگر واجب الوجود بدون وساطت " حيثيت تقييديه " موجود است . بيت حاجي سبزواري :




  • ما ذاته بذاته لذاته
    موجود الحق العلي صفاته



  • موجود الحق العلي صفاته
    موجود الحق العلي صفاته



اشاره به همين مفاهيمي است كه به تفصيل بيان شد .

بايد جستجو كرد نه در " عدم سابق " كه منشاء انتزاع حدوث مي شود . درست است كه هر حادثي نيازمند به علت است ولي نه از آن جهت كه حادث است . هيچ مانعي نيست كه يك موجود قديم باشد و نيازمند به علت باشد .

زيرا آن چيزي كه ملاك نيازمندي است اين است كه شي ء در ذات خود " خلاء وجودي " داشته باشد يعني ذاتش غير از حقيقت هستي باشد . ذاتش چيزي باشد كه به خودي خود نسبت به هستي و نيستي بي طرف و بي تفاوت باشد . فلاسفه چنين ذاتي را ماهيت ناميدند و اين بي تفاوتي و لااقتضائي را " امكان ذاتي " خواندند . لهذا گفتند مناط احتياج به علت " امكان ذاتي " است ، و بر عكس ، مناط بي نيازي از علت ، " وجوب " ذاتي است يعني اين استكه حقيقت ذات شي ء بي طرف و بي تفاوت نسبت به وجود و عدم نباشد بلكه ذات بنفسه اقتضاي وجود داشته باشد .

غالبا چنين يادآور شدند كه يك ذات آن گاه بنفسه اقتضاي وجود دارد و از عدم امتناع مي ورزد كه عين وجود باشد . پس در حقيقت آن چيزي كه ملاك بي نيازي و هم ملاك وجوب وجود است " ملاء ذاتي " است ، اين عقيده ء فلاسفه اي نظير فارابي و بو علي بود تا زمان صدرالمتالهين . و البته اقليتي هم يافت مي شدند كه براي آنها مسئله " ملاء " و " خلاء " وجودي مطرح نبود . مدعي بودند هيچ ضرورتي ندارد كه ذات واجب الوجود عين هستي باشد . مانعي نيست كه ذات واجب الوجود ماهيتي باشد داراي وجود ، چيزي كه هست ماهيت واجب مجهول الكنه است . پس از نظر فلاسفه امثال بو علي ملاك نقص ، ماهيت داشتن است و ماهيت داشتن موجب اين است كه در ذات شي ء " خلاء " هستي و نيستي باشد و علتي بايد آن خلاج را پر كند . و هر موجودي كه در ذات خود چنين باشد نيازمند به علت است و اگر چنين نيست يعني ذاتش عين هستي و واقعيت است ، او بي نياز از علت است . اين نكته بايد اضافه شود كه چرا يك ذات عين هستي است و ذات ديگر عين هستي نيست ، بلكه هستي عارض بر آن ذات است ؟ به عبارت ديگر چگونه است كه وجود در ذات واجب عين ذات است و در غير واجب مغاير با ذات ؟ بو علي در الهيات شفا به اين پرسش پاسخ گفته است .

مي گويد : شدت وجود و فرط فعليت ، ملاك ماهيت نداشتن است . سلوك فكري امثال بوعلي به اين نحو بوده است كه اول فرضيه عقلي انقسام موجود به واجب و ممكن را طرح كرده اند ، به حكم امتناع تسلسل به اين نتيجه رسيده اند كه سلسله علل بايد منتهي شود به علت نخستين و واجب الوجود . سپس ملاك نياز و بي نيازي از علت را طرح كرده و " امكان " راملاك نياز و " وجوب " را ملاك بي نيازي شمرده اند . و منشاء امكان را ماهيت داشتن و منشاء وجوب را ماهيت نداشتن دانسته اند و در آخر امر منشا ماهيت نداشت را شدت وجودو فرط فعليت معرفي كرده اند . و طبعا مي توان نتيجه گيري كرد كه منشاء ماهيت داشتن ضعف وجود و نقص فعليت است ولي البته اين سخن به هيچ وجه در تعبيرات امثال بوعلي نيامده است . از نظر متكلمين كه ملاك نياز به علت را " حدوث " مي دانند ، سئوال از علت ، سئوال از پديد آورنده است يعني وقتي كه مي گوئيم علت فلان چيز چيست ؟ در حقيقت مي خواهيم بگوئيم آن عاملي كه آن چيز را كه زماني نيست بوده و بعد هست شده ايجاد كرده است ، چيست ؟ ولي از نظر فلاسفه سؤال از علت ، سؤال از اين است كه آن عاملي كه " خلاء " ذاتي ماهيت را پر كرده است چيست ؟ از نظر فلاسفه مسئله زمان و سابقه نيستي مطرح نيست . ولي صدرالمتالهين در اين مورد نظر خاصي آورده كه با نظر متقدمان مخالف است .

صدرالمتالهين در اين مورد نظر خاصي آورده كه با نظر متقدمان مخالف است . صدرالمتالهين ضمن قبول اين كه هر حادثي نيازمند به علت است و هم قبول اين كه هر ممكن الوجودي نيازمند به علت است ، پس از طرح مسئله اصالت وجود به صورت روشن و تائيد و دفاع از آن ، و قبول اصل وحدت تشكيكي وجود مدعي شد كه ماهيت به حكم اين كه اعتباري است از حريم عليت و معلوليت و نيازمندي و بي نيازي و موجوديت و معدوميت خارج است . و از اين نظر مستقلا حكمي ندارد بلكه تابع وجود است ، آن جا كه وجودي علت است ، براي ماهيت آن وجود هم بالتبع عليت اعتبار مي شود . و آنجا كه وجود معلول است ، براي ماهيت آن وجود هم معلوليت اعتبار مي شود . و طبعا نيازمندي ماهيت به علت نيز تبعي و مجازي است پس نياز و بي نيازي را نبايد خارج از وجود دانست . مراتب وجود از نظر غنا و فقر و شدت و ضعف و محدوديت و عدم محدوديت و نياز و بي نياز متفاوتند .

مرتبه قوي و شديد و لايتناهي وجود ، بي نياز از علت است و مراتب ناقص و ضعيف وجود ، نيازمند به علت اند ، همان طور كه شدت ، قوت و غناي يك مرتبه از وجود ، ذاتي او است و معلل به علتي نيست ، نقص و ضعف مرتبه ديگر نيز ذاتي و غير معلل است . يعني وجود ضعيف و ناقص كه معلول است خودش معلول است نه ضعفش و نقصش . پس سلوك فكري صدرالمتالهين با سلوك فكري امثال بو علي متفاوت بوده است . سلوك فكري صدرالمتالهين از اين راه بوده است كه اول مسئله اصالت وجود و اصالت ماهيت را طرح كرده و به اصالت وجود رسيده است . سپس مسئله شدت وضعف مراتب وجود و اين كه حقيقت وجود يك واحد ذي مراتب است برايش طرح شده است . آن گاه مسئله ملاك نياز به علت طرح شده و ريشه نياز و بي نيازي را در خود وجود دانسته است نه در ماهيت . صدرالمتالهين به حكم اين كه ماهيت را امري اعتباري مي داند آن را " موجود بغيره " مي داند به " موجود بذاته " و وجود را مطلقا " موجود بذاته " مي داند ولي مراتب وجود ، برخي " موجود لذاته مي باشند و آن منحصر است به ذات واجب الوجود ، و برخي " موجود لغيره " اند يعني همه موجودات ديگر . پس ذات حق " موجودبذاته و لذاته " است . ولي چنان كه قبلا ديديم فلاسفه قبل از صدرالمتالهين موجود بذاته را منحصر به ذات حق مي دانستند . شعر منظومه كه مي گويد :




  • ما ذاته بذاته لذاته
    موجود و الحق العلي صفاته



  • موجود و الحق العلي صفاته
    موجود و الحق العلي صفاته



واجب الوجود را بر اساس سلوك فكري صدرالمتالهين تعريف مي كند





  • اذا الوجود كان واجبا فهو
    و مع الامكان قد استلزمه



  • و مع الامكان قد استلزمه
    و مع الامكان قد استلزمه



هرگاه حقيقت وجود واجب باشد پس مطلوب حاصل است و با امكان ( يعني اگر ممكن الوجود باشد ) مستلزم اين است كه خود واجب باشد شرح : در اين بيت برهان معروف به برهان صد يقين كه ابتكار صدرالمتالهين است آورده شده است . ما قبلا برهان بوعلي را كه از راه امكان و وجوب و اثبات امتناع تسلسل علل آورده شده است ذكر كرديم و اينك نوبت تشريح اين برهان است :

در مقدمه شرح اين لازم مي دانيم مطلبي را كه قبلا اشاره كرديم توضيح بيشتري بدهيم . گفتيم در پاسخ به سئوال ملاك نيازمندي اشياء به علت و ملاك بي نيازي علت نخستين از علت ، نظرياتي ابراز شده است . اينك مي گوئيم اين پرسش در ميان حكماي اروپا به صورت ديگر طرح شده و به عنوان يك مشكل لاينحل باقي مانده است . آنها سئوال را در ناحيه واجب الوجود و علت نخستين طرح كرده اند گفته اند چرا علت نخستين علت نخستين شده است ؟ آنچه از طرف حكماء و متكلمين اسلامي در پاسخ به سئوال ملاك نيازمندي معلول به علت ابراز شده است جواب اين سئوال هم هست . زيرا همان دليلي كه ملاك نيازمندي را بيان مي كند ملاك بي نيازي را هم شرح مي دهد .

چيزهائي كه از لوازم وجود است بحث كرده اند . از قبيل : وحدت ، بساطت ، از ليت ، ابديت ، علم ، حيات ، قدرت ، اراده و غيره . . . و از جمله خواصي كه براي واجب الوجود كشف كرده اند اين است كه : " واجب الوجود " ، وجود محض است و ماهيت ندارد . بر خلاف ممكن الوجودها ، يعني ممكنات كه زوج تركيبي هستند و مركبند از : " ماهيت " و " وجود " . در اين مرحله است كه اين حكماء پاسخ صحيح سئوال گذشته را ( چرا واجب الوجود ، واجب الوجود شده است ؟ و يا " چراعلت نخستين ، علت نخستين شده است ؟ ) دريافته اند . و خلاصه پاسخ سئوال فوق اين است كه : " سئوال " ، از " چرائي وجود " ( يعني سئوال از اين كه " فلان شي ء " ، چرا موجود شده است ؟ ) در موردي صحيح است كه در ذات خود شي ء مورد نظر خلائي از " موجوديت " در كار باشد . و اما آنجا كه خلائي از موجوديت ، در كار نيست ، " چرا گفتن " غلط است .

و ممكن الوجود ، كه ذاتي غير از موجوديت دارد و " موجوديت " وارد بر آن ذات ، مي گردد ، در مرتبه ذات از " وجود " خالي است . پس طبعا از نظر عقلي جاي اين سئوال هست كه : چرا و به چه وسيله اين ذات خالي پر شده است ؟ و چون خود ذات نمي تواند پر كننده ء خودباشد پس به وسيله شي ء ديگر كه قبلا پر بوده و صلاحيت پر كنندگي داشته است ، پر شده است . اما " واجب الوجود " نظر به اين كه ذاتش مساوي موجوديت و عين موجوديت است ، پس خلائي از حيث موجوديت ندارد ، تانيازي به " پرشدن " داشته باشد . در اين سلوك فكري ، آن چيزي كه ما را به ملاك بي نيازي واجب الوجود ازعلت رسانيد عين همان چيزي است كه اصل وجود " واجب الوجود " را براي ما اثبات كرد ، يعني امتناع تسلسل علل غير متناهيه . ضمنا تا اينجا معلوم شد كه صرف " موجود بودن " و يا " چيز بودن " ملاك نيازمندي به علت نيست .

و اشتباهي كه فلاسفه اروپا داشته اند همين بوده كه با خود انديشيده اند كه : اگر " شي ء " و " موجود " بايد علت داشته باشد ، پس همه چيز و همه موجودات بايد علت داشته باشند و استثناء در موردي خاص ، به نام " واجب - الوجود " بي مورد است ، و اگر شي ء و موجود مي تواند بدون علت ، وجود داشته باشد ، پس همه اشياء بايد چنين باشند اعم از واجب الوجود و غير او همچنان كه " راسل " در كتاب : " چرا من مسيحي نيستم " ، مي گويد : اگر هر چيز بايد علتي داشته باشد ، پس خداي را نيز علتي بايد ، و اگر چيزي بدون علت مي تواند وجود داشته باشد ، آن چيز مي تواند هم خدا باشد و هم جهان . پاسخ اين گفتار بنابر مسلك امثال بوعلي اين است كه : نه همه چيز نيازمند به علت است و نه همه چيز بي نياز از علت ، بلكه آن چيزي كه در ذات خود ، خلائي از موجوديت دارد ، نيازمند به علت است . و آن چيزي كه در ذاتش ، چنين خلائي نيست، و ذات او عين موجوديت است، او بي نياز از علت است ( 1 ) . و ضمنا معلوم گشت كه سخن متكلمين هم كه مي گويند : ملاك نيازمندي به علت " حدوث " است، درست نيست ، زيرا به فرض محال اگر فرض كنيم شي ء حادث باشد و در ذات خود خلائي از موجوديت نداشته باشد ، نياز به علت نخواهد داشت . و اگر فرض شود كه " شي ء " قديم و ازلي باشد، ولي در مرتبه ذات خود،

/ 71