تفسیر نمونه جلد 9
لطفا منتظر باشید ...
ميرزا شما را مىخواهد. من تعجب كردم كه در اين موقع براى چه آن مرد بزرگ مرا مىخواهد رفتم ديدم در اطاق خود نشسته، (من خواب خود را بكلى فراموش كرده بودم) ناگاه مرحوم ميرزاى شيرازى به من گفت: ميرزا عبد النبى در آن دولاب را باز كن و يكصد تومان در آنجا هست بردار، بلا فاصله داستان خواب به نظرم آمد و از اين حادثه سخت تعجب كردم خواستم چيزى بگويم، احساس كردم او مايل نيست سخنى در اين زمينه گفته شود، وجه را برداشتم و بيرون آمدم.2- دوستى كه مورد اعتماد است نقل مىكرد نويسنده كتاب" ريحانة الادب" مرحوم تبريزى فرزندى داشت دست راست او ناراحت بود (شايد روماتيسم شديد داشت) به طورى كه به زحمت مىتوانست قلم به دست بگيرد، بنا شد براى معالجه به آلمان برود او مىگويد: در كشتى كه بودم خواب ديدم مادرم از دنيا رفته است، تقويم را باز كردم و جريان را با قيد روز و ساعت نوشته چيزى نگذشت كه به ايران آمدم جمعى از بستگان به استقبال من آمدند ديدم لباس مشكى در تن دارند، تعجب كردم و جريان خواب به كلى از خاطرم رفته بود، بالآخره تدريجا به من حالى كردند كه مادرم فوت كرده بلافاصله بياد جريان خواب افتادم، تقويم را بيرون آوردم و روز فوت را سؤال كردم ديدم درست در همان روز مادرم از دنيا رفته بود!.3- نويسنده معروف اسلامى سيد قطب در تفسير خود فى ظلال القرآن ذيل آيات مربوط به سوره" يوسف" چنين مىنويسد: اگر من تمام آنچه در باره رؤيا گفتهايد انكار كنم هيچگاه نمىتوانم جريانى را كه براى خودم هنگامى كه در آمريكا بودم واقع شد انكار نمايم، در آنجا من در خواب ديدم كه خواهر زادهام خون چشمانش را فرا گرفته بود و قادر به ديدن نيست (خواهرزادهام با ساير اعضاى خانوادهام در مصر بودند) من از اين جريان متوحش شدم، فورا نامهاى براى خانوادهام به مصر نوشتم و مخصوصا از وضع چشم خواهر زادهام