تفسیر نمونه جلد 9
لطفا منتظر باشید ...
پيراهن او را در آورده بودند و تنش برهنه بود، فرياد زد كه لا اقل پيراهن مرا به من بدهيد تا اگر زنده بمانم تنم را بپوشانم، و اگر بميرم كفن من باشد، برادران گفتند، از همان خورشيد و ماه و يازده ستارهاى را كه در خواب ديدى بخواه كه در اين چاه مونس تو باشد و لباس در تنت بپوشاند! (و او به دنبال ياس مطلق، از غير خدا دعاى فوق را خواند) «1».از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: هنگامى كه يوسف را به چاه افكندند، جبرئيل نزد او آمد و گفت: كودك! اينجا چه ميكنى؟ در جواب گفت برادرانم مرا در چاه انداختهاند گفت دوست دارى از چاه خارج شوى گفت با خداست اگر بخواهد مرا بيرون مىآورد، گفت خداى تو دستور داده اين دعا را بخوان تا بيرون آيى، گفت: كدام دعا؟ گفت: بگو
اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا اله الا انت المنان، بديع السماوات و الارض، ذو الجلال و الاكرام، ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى مما انا فيه فرجا و مخرجا
:" پروردگارا! من از تو تقاضا مىكنم اى كه حمد و ستايش براى تو است، معبودى جز تو نيست، تويى كه بر بندگان نعمت مىبخشى آفريننده آسمانها و زمينى، صاحب جلال و اكرامى، تقاضا مىكنم كه بر محمد و آلش درود بفرستى و گشايش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى" «2» مانعى ندارد كه يوسف همه اين دعاها را خوانده باشد.3- جمله وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ (اتفاق كردند كه او را در مخفيگاه چاه قرار بدهند) دليل بر اين است كه او را در چاه پرتاب نكردند، بلكه پائين بردند، و در قعر چاه در آنجا كه سكو مانندى براى كسانى كه در چاه پائين