از جمله مسائلى كه در اين داستان توجه انسان را به خود جلب مىكند اين است كه در يك چنين مساله مهمى كه ناموس عزيز مصر به آن آلوده شده بود، چگونه او با يك جمله قناعت كرد و تنها گفت از گناه خود استغفار كن كه از خطاكاران بودى، و شايد همين مساله سبب شد كه همسر عزيز پس از فاششدن اسرارش در سرزمين مصر، زنان اشراف را به مجلس خاصى دعوت كند و داستان عشق خود را با صراحت و عريان باز گو نمايد.آيا ترس از رسوايى، عزيز را وادار كرد كه در اين مساله كوتاه بيايد؟يا اينكه اصولا براى زمامداران خود كامه و طاغوتيان، مساله غيرت و حفظ ناموس چندان مطرح نيست؟ آنها آن قدر آلوده به گناه و فساد و بى عفتى هستند كه اهميت و ابهت اين موضوع، در نظرشان از بين رفته است.احتمال دوم قويتر به نظر مىرسد.
3- حمايت خدا در لحظات بحرانى
درس بزرگ ديگرى كه اين بخش از داستان يوسف به ما مىدهد، همان حمايت وسيع پروردگار است كه در بحرانىترين حالات به يارى انسان مىشتابد و به مقتضاى" يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ" از طرقى كه هيچ