چنين بود در نامه ى رهنماى كه شاها به دانش دل آباددار درى را كه بندش بود ناپديد بهر دولتى كاورى در شمار به پيروزى خود قوى دل مباش خدا ترس را كارساز است بخت بهر جا كه باشى تنومند و شاد مباش ايمن از ديدن چشم بد چنين زد مل مرد گوهر شناس ز بار آن درختى نيابد گزند دو شاخه گشايان نخجيرگاه سبق برد خود را تك آهسته دار حسد مرد را دل به درد آورد به كينه مبر هيچكس را ز جاى گرت با كسى هست كين كهن مخواه از كسى كين آباى او ز خورشيد تا سايه موئى بود ز خرما به دستى بود تا بخار صد گرچه همسايه شد با نهنگبرادر به جرم برادر مگير برادر به جرم برادر مگير
از آن پس كه بود آفرين خداى ز بى دانشان دور شو ياد دار ز دانا توان بازجستن كليد سجودى بكن پيش پروردگار ز ترس خدا هيچ غافل مباش بود ناخدا ترس را كار سخت سپندى به آتش فكن بامداد نه از چشم بد بلكه از چشم خود كه گر خوبى از خويشتن در هراس كه از خاك سربرنيارد بلند به فحلان نخجير يابند راه حسد را به خود راه بربسته دار ميان دو آزاده گرد آورد چو از جاى بردى درآرش ز پاى نژادش مكن يكسر از بيخ و بن نظر بيش كن در محاباى او كه اين روشن آن تيره روئى بود كه اين گل شكر باشد آن ناگوار در تاج دارد نه شمشير جنگكه بس فرق باشد ز خون تا بشير كه بس فرق باشد ز خون تا بشير