لزوم زنده داشتن تدريس «أسفار أربعه» در حوزه هاى علميّه
تهيدستى فلسفة غرب و فلاسفة غربي
و تا بحال در حوزه هاى مقدّسه علميّه طلاّب علوم دينيّه، اين كتاب رائج و دارج است؛ و بحمدالله و المنّة به رغم أنف طرفداران مكتب مادّه و پيروان زندقه، و شيفتگان فلسفه غرب كه محتوائى در بر ندارد، اين سِفْر عظيم و اين نامه مبين، بحث و تدريس ميشود و روز به روز بر رونقش افزوده ميگردد، و با اتّكائش بر أصالت توحيد، تهى بودن فلسفه بيگانگان مشهودتر ميشود. و فعلاً حوزه هاى گرم تدريسِ اين كتاب چه در نجف اشرف و چه در بلده طيّبه قم و چه در دارالعلم اصفهان و چه در مشهد مقدّس رضوى و سائر اماكن علم و مراكز دانش، ديدگان خفّاش صفت معاندان اسلام را كور كرده است.آيا در اينصورت جاى تأسّف نيست كه ما زوال تدريس و بحث از اين سِفْر گرامى را در حوزه هاى علميّه بنام فلسفه كهن آرزو كنيم؛(27) و از علم بيمحتواى بيكن و فلسفه ميان تهى كانت و دكارت دم زنيم؟! و يا مثلاً با توأم كردن فقه و فلسفه جديد از افكار فِرويْد و بِرْتْرانْد راسِل مدد بجوئيم؟ و عمل لواطِ قوم لوط را كه قبيحترين كردار تاريخ بشريّت است مجاز بدانيم؟ و همانند انگلستان از مجلس اعيان بگذرانيم، و علناً همجنس بازى را امضا كنيم؟آيا بسط و قبض تئوريك شريعت، از اينجاها سر در نميآورد؟ آيا ورود فلسفه جديد در حوزه علميّه، و تعطيل تدريس فلسفه حياتبخش و سعادتآفرين، نتيجه هزارسال افكار علمائى چون بوعلى و فارابى و ميرداماد در قالب فكر بكر ملاّصدراى شيرازى، غير از اين نتيجه ميدهد؟!مرحوم آية الحقّ و سند الفلاسفة، حكيم اعظم آيةالله مُفخَّم: حاج ميرزا مهدى آشتيانى أعلى الله درجته كه فيلسوفى عظيم و نابغهاى در حكمت و فلسفه بود، براى معالجه و عمليّه جرّاحى به كشور آلمان رفت، در موقع مراجعت به طهران ميگفت: چون در بيمارستان آلمان بسترى شدم، فيلسوفان آنجا همگى بواسطه شهرت من، بديدن من آمدند. من با آنها در اصول مسائل فلسفى مذاكره كردم؛ ديدم حقّاً آنها از يك طلبه ابتدائى حوزه هاى ما اطّلاعاتشان كمتر است. (28)