استعمال لفظ در معناى مجازى كمتر از استعمال آن در معناى حقيقى نيست - نگرشی بر مقاله بسط و قبض تئوریک شریعت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

نگرشی بر مقاله بسط و قبض تئوریک شریعت - نسخه متنی

سیدمحمدحسین حسینی طهرانی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

استعمال لفظ در معناى مجازى كمتر از استعمال آن در معناى حقيقى نيست

استعمال لفظ مجاز بقدرى زياد است كه شايد از جهت وسعت، به قدر استعمال لفظ در معناى حقيقى خود باشد. روى اين اصل زَمَخْشَرى كتابى در لغت نگاشته است و آن را «أساسُ الْبَلاغَة» نام نهاده است.

اين كتاب فقط متكفّل تميز و تشخيص معانى حقيقيّه از معانى مجازيّه است، كه به ترتيب حروف تهجّى هر مادّه را آورده است. و در ابتدا معانى حقيقيّة آن را بر شمرده و سپس يكايك از معانى مجازيّه را كه در كلام عرب و امثله و اشعار و قرآن كريم وارد شده است در تحت عنوان: وَ مِنَ الْمَجاز برميشمارد.

همين لطافت و عظمت نكته هاى استعارهاى و مجازى بود كه عبدُاللهِ بْن مُقَفَّع ايرانى ـ كه در لغت عرب چنان استاد و چيرهدست شده بود كه در آن زمان از جهت گسترش علم و اطّلاع بر ادبيّات عرب براى وى نظيرى را نميتوان يافت ـ را از معارضه و مقابلة با قرآن به كنار زد، و بر خاك مذلّت و سرافكندگى فرو نشاند.

وى با چند تن از يارانش كه در صدد معارضة با قرآن بر آمدند، پس از مرور به آيات قرآن چون به اين آيات مرورشان افتاد:

وَ قِيلَ يَـأَرْضُ ابْلَعِى مَآءَكِ وَ يَـسَمَآءُ أَقْلِعِى وَ غِيضَ الْمَآءُ وَ قُضِى الاْمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِى وَ قِيلَ بُعْدًا لِّلْقَوْمِ الْظَّـلِمِينَ. (139)

با خود گفتند: اين كلام به سخن انسان نميماند؛ و از انديشة خود برگشتند.

معلوم است كه: همين نكات دقيق و استعمال الفاظ كنائى و مجازى و استعارهاى است كه آنطور در اُفقى بلند و مكانى عالى قرار دارد كه افهام و انظار را عاجز و از مقابلهاش زبون ميسازد.

(115). در كتاب «نهضتهاى اسلامى در صد ساله اخير» در ص 0 3، از كتاب «سيرى در انديشه سياسى عرب» تأليف دكتر حميد عنايت نقل كرده است كه:«اروپائيان چون اعتقاد دينى مسلمانان را استوارترين پيوند ميان آنان ميبينند، ميكوشند تا با نام مخالفت با تعصّب، اين پيوند را سست كنند ولى خود از هر گروه و كيش به تعصّب دينى گرفتارند. گلادسْتون ترجمانى است از روح پطرس راهب يعنى بازنماى جنگهاى صليبى.»انتهى.

و به دنبال اين مطلب گويد:«واقع بينى سيّد (سيّد جمال الدّين اسدآبادي) پس از حدود نيم قرن بخوبى آشكار شد. آنگاه كه: افسر اروپائى فرمانده ارتش يهود در جنگ اوّل اعراب و اسرائيل، بيت المقدّس را از مسلمانان گرفت و تحويل يهوديان داد و دولت صهيونيستى اسرائيل تشكيل شد، گفت: «الآن جنگهاى صليبى پايان يافت».»

(116). «وافي» طبع سنگى، ج 1، ص 42 و 43

(117). «مثنوى معنوي» ملاّى رومى، طبع ميرخانى، ج 6، ص 7 0 6، سطر 22؛ و ص 8 0 6، سطر 1 و 2

(118). همان مصدر، ج 2، ص 153، سطر 9 و 0 1

(119). همان مصدر، ج 3، ص 283، سطر 6 تا 9

(120) «سفينة البحار» ج 2، ص 441

(121). «مصباح الشّريعة» باب 63، ص 41 و 42، از طبع نشر كتاب مصطفوي؛ و ص 67 تا 71، ج 2، و به شماره رديف ص 351 تا ص 355 از شرح فارسى «مصباح الشّريعة» ملاّعبدالرّزّاق گيلانى و تصحيح محدّث ارموي؛ و «بحار الانوار» طبع كمپانى، ج 1، ص 1 0 1، بابُ النّهى عن القَولِ بغَيرِ علْم؛ و «مستدرك الوسآئل» طبع سنگى، ج 3، ص 194، بابُ ما يتعلَّقُ بأبوابِ صفاتِ القاضى و مايجوزُ أن يَقضِى به؛ و «المحجّة البيضآء» ج 1، ص 147 و 148

(122). «و قال سُفيانُ بنُ عُيَيْنةَ: كَيفَ يَنْتَفِعُ بِعلمى غَيرى و أنا قَدْ حَرَمْتُ نَفسى نَفعَها؟ و لا تَحِلُّ الفُتْيا فى الحلالِ و الْحَرامِ بينَ الخَلقِ إلاّ لِمَنِ اتَّبَعَ الحقَّ مِن أهلِ زمانِهِ و نَاحيتِه و بَلَدِه بالنّبى صَلّى اللَهُ علَيه و ءَالِه (إلاّ لِمَنْ كانَ أتْبَعَ الخَلقِ من أهْلِ... بِالحقِّ ـ خ ل) و عَرَفَ ما يَصلَحُ من فُتْياه؛ قال النّبى صَلّى اللَه عَلَيه و ءَالِه: و ذَلِكَ لَرُبَّما وَ لَعَلَّ وَ لَعَسَى، لاِنَّ الفُتْيا عَظيمَةٌ. قالَ أميرُالمُؤْمِنينَ عَلى عَلَيْهِ السَّلامُ لِقاضٍ: هَلْ تَعْرِفُ النّاسِخَ مِنَ الْمَنْسوخِ؟! قالَ: لا! قالَ: فَهَلْ أشْرَفْتَ عَلَى مُرادِ اللَهِ عَزَّوَجَلَّ فى أمْثالِ الْقُرْءَانِ؟ قالَ: لا! قالَ: إذًا هَلَكْتَ وَ أهْلَكْتَ.

و المُفْتى يَحْتاجُ إلَى مَعْرفةِ معانى القُرءَانِ و حَقا´ئقِ السُّننِ و مَواطنِ (بَواطن ـ خ ل) الاْءشـاراتِ و الا´دابِ و الاْءجماعِ و الاِخْتلافِ، و الاِطّلاعِ علَى اُصولِ ما اجْتمَعوا علَيْهِ و ما اخْتلَفوا فيه، ثُمّ إلَى حُسنِ الاِخْتيارِ، ثُمّ إلَى العَملِ الصّالحِ ثُمّ الْحِكْمَةِ، ثُمّ التَّقْوَى، ثُمّ حينَئِذٍإنْ قَدَرَ!»

(123). محيى الدّين عربى در كتاب «فتوحات مكّيّة» ج 3، ص 69، باب 318 گويد:«فَما ثَمَّ شارِعٌ إلاّ اللهُ تعالَى. قالَ اللهُ تعالَى لِنبيِّه صلَّى اللهُ علَيهِ وءَالِه وسلَّم: لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَآ أَرَب'كَ اللَهُ و لَمْ يَقُلْ بِما رَأيْتَ بَلْ عَتَبَه سُبحانَه و تعالَى لَمّا حَرَّمَ علَى نَفْسِه بِاليَمين فى قضيَّةِ عآئِشةَ و حفصةَ فقالَ تعالَى: يَـ'´أَيُّهَا النَّبِى لِمَ تُحَرِّمُ مَآ أَحَلَّ اللَهُ لَكَ تَبْتَغِى مَرْضَاتَ أَزْوَ'جِكَ. فكانَ هذا مِمّا أرَتْهُ نَفْسُه، فَهذا يَدُلُّك أنّ قوْلَه تعالَى: بِمَا أَرَب'كَ اللَهُ أنّه ما يوحَى بِه إلَيْه لامايَراه فى رَأْيِه. فلَوْ كانَ الدّينُ بالرَّأْى لكانَ رَأْى النّبى صلَّى اللهُ عَلَيه وءَالِه وسلَّم أوْلَى مِن رَأْى كلِّ ذى رَأْيٍ؛ فإذا كانَ هذا حالَ النّبِى صلَّى اللهُ عَلَيه وءَالِه وسلَّم فيما أرَتْهُ نَفْسُه فكَيفَ رَأْى مَن لَيْسَ بِمعْصومٍ، وَ مَنِ الخَطآءُ أقرَبُ إلَيه مِن الاْءصابةِ. فَدَلَّ أنّ الاِجْتهادَ الَّذى ذَكَرَه رسولُ اللهِ صلَّى اللهُ عَلَيه وءَالِه وسلَّم إنّما هُوَ طَلبُ الدَّليلِ علَى تَعْيينِ الحُكْمِ فى المَسألَةِ الواقِعةِ لا فى تَشْريعِ حُكْمٍ فى النّازِلةِ فإنّ ذَلِك شَرْعٌ لَمْ يَأْذَنْ بِهِ اللهُ.»تا آخر بحث خود در اين باب.

ملاّ سيّد صالح موسوى خلخالى شاگرد مبرّز ميرزا سيّد أبوالحسن جلوه اصفهانى كه «مناقب» منسوب به محيى الدّين را شرح كرده است، در ص 29 از طبع سنگى، همين عبارات محيى الدّين را از محدّث نيشابورى نقل كرده؛ و قول محدّث را در دلالت اين عبارات بر تشيّع محييالدّين ذكر نموده است. و سپس محدّث گفته است: محيى الدّين در باب ديگرى از «فتوحات» گفته است: لا يَجوزُ أنْ يُدانَ اللهُ بالرّأْى و هُوَ القَولُ بِغَيرِ حُجّةٍ و بُرهانٍ مِن كتابٍ و لا سُنّةٍ و لا إجْماعٍ. و أمّا القِياسُ فَلا أقولُ بِه و لا اُقَلِّدُ فيه جُمْلةً واحدَةً؛ فما أوْجبَ اللهُ علَينا الاخذَ بِقَولِ أحدٍ غَيرِ رَسولِ اللهِ صلَّى اللهُ عَلَيه وءَالِه وسلَّم. آنگاه شرحى بر دلالت اين مرام بر تشيّع وى آورده است.

(124). آيه 6 و 7، از سوره 73: المزّمّل

(125). «مثنوي» ملاّ جلال الدّين رومى، طبع ميرخانى، ج 5، ص 485، سطر 2 تا 4؛ و از طبع ميرزا محمودى: ص 498، سطر 12 تا 14

(126). «مثنوي» ج 2، ص 185، سطر 22 و 23؛ در «إحيآء العلوم» ج 1، ص 17 گويد: رسول خدا صلّى الله عليه و آله به وابِصَة گفتند: اسْتَفْتِ قَلْبَكَ؛ وَ إنْ أفْتَوْكَ! وَ إنْ أفْتَوْكَ! وَ إنْ أفْتَوْكَ! «تو خود از دلت استفتا كن و مسائل را بپرس؛ واگر چه براى تو ديگران فتوى دهند! و اگر چه براى تو ديگران فتوى دهند! و اگر چه براى تو ديگران فتوى دهند!»

(127). محقّق فيض فرموده است: المِسْقَع هم با سين و هم با صاد صحيح است. و به معناى بليغ و يا كسى كه صدايش بلند است و يا كسى كه بطور مسلسل سخن ميگويد و در گفتارش لرزه و لكنت نيست، ميباشد.

(128). «وافي» ج 1، از طبع سنگى، جزء سوّم، ص 51، بابُ أصنافِ القلوبِ و تَنقّلِ أحوالِ القلب

(129). «الواردات القلبيّة فى معرفة الرّبوبيّة» طبع سنگى، كه با هفت رساله ديگر از صدرالمتألّهين و يك رساله ديگر از سيّد صدرالدّين شيرازى در يك مجموعه طبع و تجليد شده است، ص 258، فيض بيست و سوّم؛ و نيز دكتر احمد شفيعيها اين رساله را جداگانه تصحيح و طبع نموده است، و اين گفتار در ص 88، در فيض بيست و سوّم وارد است:

«و عجيب آنست كه: با اين بلاى عامّى كه به او رسيده، و اين مرض همگانى كه سراپاى وى را فرا گرفته است، نفسش تمنّاى لغزش دارد، و با ريسمان غرور او را ميكشاند به آنكه: در آنچه را كه بجا ميآورد، فقط منظورش تقرّب به خدا بوده است، و مقصودش اشاعه شريعت رسول الله. و نشر دهنده علوم دين خدا، و برپاخاسته براى اداره امور و كفايت طلاّب علم از بندگان خدا بوده است. و اگر مورد خنده شيطان نبود، و اگر مسخره كمك كاران سلطان نبود (كه از آنها مقرّرى ميگيرد و صرف طلاّب مينمايد) با مختصر تأمّلى درمييافت كه سبب فساد زمانه چيزى نيست مگر كثرت امثال اينگونه فقيهان و محدّثانى كه در اين أوان تازه پيدا شدهاند كه آنچه را كه از حلال و حرام بدست آورند، ميخورند و بواسطه تجرّى و بيباكيشان بر معاصى، عقيده عوامّ از مردم را تباه ميكنند، زيرا عوامّ از آنها پيروى مينمايند، و از عمل آنها تأسّى و متابعت دارند. بنابراين، ما بخدا پناه ميبريم از غرور و نابينائى، زيرا اين مرضى است كه قابل درمان نيست.»

(130). للّه الحمد، بعد از تأليف اين كتاب، مباحثى بنام «ولايت فقيه در حكومت إسلام» در 4 جلد به رشتة تحرير درآمد، كه در آن از شرائط تحقّق ولايت فقيه در زمان غيبت امام زمان عجَّل اللهُ فرَجه الشّريف، و حدود و ثغور فرامين آن، و نقش آن در جامعه اسلامى، و تعهّد مسلمين نسبت به اجراى منويّات حاكم شرع بحث مستوعب و تامّى شده است.

(131). ذيل آيه 0 7، از سوره 28: القصص

(132). «ديوان خواجه حافظ شيرازي» طبع پژمان، ص 57، غزل 125

(133). مقاله بسط و قبض تئوريك شريعت، «كيهان فرهنگي» شماره 0 5، ارديبهشت ماه 1367، شماره 2، ص 17، ستون دوّم

(134). آنچه در آيه 3 و 4، از سوره 3: ءَال عمران است: نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتَـبَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنزَلَ التَّوْرَيةَ وَ الاْنجِيلَ * مِن قَبْلُ هُدًى لِّلنَّاسِ ميباشد؛ و در هيچ جاى قرآن آيهاى در باره حضرت رسول اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم به عبارت: مُصَدِّقًا لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ الاْنْجيلِ نداريم.

(135). كتاب «راه طى شده» طبع اوّل 1327 شمسى، تعليقه ص 29 و 0 3

(136). مقالة بسط و قبض تئوريك شريعت، «كيهان فرهنگي» شمارة 0 5، ارديبهشت ماه 1367، شمارة 2، ص 17، ستون سوّم

(137). در حاشية شيخ جواد طارُمى، بر «قوانين الاُصول» مبحث حقيقت و مجاز، بحث كافى كرده است.

(138). تعريف و أقسام استعاره

ـ استعاره در حقيقت مجاز است، و فرق ميان آن و تشبيه آنست كه در تشبيه بايد ادات تشبيه ذكر شود، مثل: زيدٌ كالاسد «زيد شبيه شير است» و در استعاره اينطور نيست.

استعاره آنست كه: يكى از دو جانب تشبيه ذكر شود؛ و مراد جانب ديگر باشد، به ادّعاى دخول مشبَّه در جنس مشبُّهٌ بِه با اثبات بعضى از مختصّات مشبَّهٌ به را براى مشبَّه. و آن بر دو قسم است: استعارة مصرَّحٌ بها و استعارة بالكناية.

اوّل آنست كه: آن يكى از دو جانب تشبيه كه مذكور است مشبَّه به باشد. مثل اينكه بگوئى: رَأيتُ أسدًا فى الحَمّام «من شيرى را در حمّام ديدم» كه مراد از شير، مرد شجاع است.

دوّم آنست كه: آن يكى از دو جانب تشبيه كه ذكر شده است مُشبَّه باشد مثل: و إذا الْمَنيّةُ أنْشَبتْ أظْفارَها «و در وقتى كه مرگ چنگالهاى خود را فرو برد» زيرا در اين عبارت، مرگ را به حيوان درنده تشبيه نموده و مشبّه كه مرگ باشد مذكور است.

سكّاكى در «مفتاح العلوم» ص 198 و 199، از علم بيان گويد:

«فقط قسم استعارة مصرّح بها به دو قسم: تحقيقيّه و تخييليّه منقسم ميشود. مراد از تحقيقيّه آنست كه مشبّهى كه در كلام ذكرش نيامده است، چيز متحقّقى باشد، يا حسّى و يا عقلى. و مراد از تخييليّه آنست كه: مشبَّه متروك، چيز وهمى باشد و تحقّقى در خارج و يا در عقل نداشته باشد، بلكه تحقّقش مجرّد وهم و پندار باشد. و هر يك از اين دو قسم يا قطعيّه هستند، و يا احتماليّه. مراد از قطعيّه آنست كه: مشبّه متروك حملش بر آنچه تحقّق حسّى و يا عقلى و يا وهمى دارد، متعيّن باشد. و مراد از احتماليّه آنست كه: مشبّه متروك صلاحيّت حمل را داشته باشد؛ گاهى بر چيزى كه تحقّق دارد و گاهى بر چيزى كه تحقّق ندارد (مگر در وهم). بنابراين اگر دو قسمى را كه احتمالى است ـ چه تحقيقى و چه تخييلى ـ يك قسم حساب كنيم، مجموع اقسام استعارهها چهار ميشود: 1 ـ استعارة مصرّح بها تحقيقيّة قطعيّه 2 ـ استعارة مصرّح بها تخييليّة قطعيّه 3 ـ استعارة مصرّح بها احتماليّه أعم از تحقيقيّه و تخييليّه 4 ـ استعارة بالكنايه. از اين گذشته گاهى استعاره را به أصليّه و تبَعيّه قسمت ميكنند. معناى أصليّه آنست كه: معناى تشبيه اوّلاً و بالذّات در مستعار داخل باشد؛ و مراد از تبعيّه آنست كه: معناى تشبيه در مستعار به عنوان اوّلى داخل نباشد. و گاهى نيز بهاستعاره، تجريد ملحق ميشود؛ در اينصورت آن را استعارة مجرّده نامند، و گاهى ترشيح ملحق ميگردد و آن را استعارة مُرَشّحه گويند. و بنابراين، مجموع اقسام استعارات هشت تا ميشود كه بايد در يكايك آنها بحث نمود.»و سكّاكى مفصّلاً به شرح و توضيح هريك، جداگانه ميپردازد.

(139). آية 44، از سورة 11: هود «و گفته شد: اى زمين آب خود را بَلع كن و فرو بر! و اى آسمان دست از باريدن بردار! و آب فرو نشست، و حكم خدا عملى شد، و كشتى بر كوه جودى قرار گرفت، و گفته شد: دورى براى گروه ستمكاران باد!» اين آيه راجع به پايان طوفان نوح است.

سكّاكى در «مفتاح العلوم» در علم بيان از ص 221 تا ص 224 از طبع اوّل، فقط دربارة فصاحت و بلاغت اين آيه بحث كرده است. و از چهار جهت: از جهت علم بيان، و از جهت علم معانى (كه اين دو علم مرجع بلاغت ميباشند)، و از جهت فصاحت معنويّه، و از جهت فصاحت لفظيّه، مشروحاً مطالب نفيسى را ذكر كرده است.


/ 217