شوهرش سعيد شد و سعيد برده او گرديد (بنابراين ، سعيد نمى توانست با هند آميزش كند و بينشان نزاع شد،
سعيد به هند مى گفت تو زن من هستى و هند به سعيد مى گفت : تو برده و غلام من هستى ). براى رفع اختلاف نزد
عثمان آمدند، در حالى كه سعيد مى گفت (( او (هند) زن من است و او را رها نمى كنم )) .عثمان گفت : اين حادثه يك مساءله پيچيده اى است ، اميرمؤ منان على (عليه السلام ) كه در آنجا حضورداشت
فرمود: (( از اين زن بپرسيد كه آيا پس از آنكه از طريق ارث ، مالك مرد (سعيد) شد آيا آن مرد با او آميزش
كرده است ؟ )) .هند گفت : (( نه )) .اميرمؤ منان على (عليه السلام ) فرمود: اگر مى دانستم آن مرد آميزش را (بعد از ارث ) انجام داده است او
را مجازات مى كردم و به هند فرمود: (( برو كه سعيد برده تو است و هيچ گونه تسلّطى بر تو ندارد، اگر
خواستى او را به غلامى بگير و اگر خواستى او را آزاد كن و يا بفروش ؛ زيرا او در ملك تو است )) .عثمان داورى على (عليه السلام ) را پذيرفت و طبق آن رفتار كرد.و رويدادهاى بسيار ديگرى از اين قبيل ، در عصر عثمان رخ داد كه ذكر همين نمونه ها در اين كتاب - كه
بنايش بر اختصار است - كافى است .
9و10 - نمونه هايى ازداوريهاى على (ع )در عصر خلافت خود
از جمله حوادثى كه پس از عثمان و پس از بيعت مردم با آن حضرت رخ داد و مورد داوريهاى عجيب على (عليهالسلام ) واقع شد، نمونه هاى زير است :
قضاوت درباره دو نفر به هم چسبيده
تاريخ نويسان آورده اند، زنى در خانه شوهرش فرزندى زاييد كه (از كمر به پايين يك نفر بود) و از كمر به بالا دو بدن و دو سر داشت ، خانواده اش در مورد او ترديد داشتند كه آيا يك نفر است يا دو نفر، به حضور
على (عليه السلام ) آمده و از اين جريان سؤ ال كردند تا احكام او (مانند ارث و...) را بدانند.اميرمؤ منان على (عليه السلام ) فرمود: (( وقتى كه او خوابيد او را امتحان كنيد به اين نحو كه يكى از
بدنها و يكى از سرها را بيدار كنيد، اگر هردو در يك زمان بيدار شدند، آن دو يك انسان است و اگر يكى از
آنان بيدار شد و ديگرى در خواب بود، بدانيد كه دو شخص هستند و حقشان از ارث به اندازه دو نفر است )) .
حلّ يك مساءله رياضى
(( عبدالرّحمن بن حجّاج )) مى گويد: از ابن ابى ليلى شنيدم كه مى گفت : اميرمؤ منان على (عليه السلام ) در حادثه اى قضاوت عجيبى كرد كه بى سابقه است و آن اينكه :دو نفر مرد در مسافرت ، با هم رفيق شدند، هنگام غذا در محلى نشستند تا غذا بخورند، يكى از آنان پنج
گرده نان از سفره خود بيرون آورد و ديگرى سه گرده نان ، در آن هنگام مردى از آنجا عبور مى كرد او را
دعوت به خوردن غذا كردند، او نيز كنار سفره آنان نشست و از آن غذا خوردند، مرد رهگذر پس از خوردن غذا
و هنگام خداحافظى ، هشت درهم به آنان داد و گفت : اين هشت درهم را به جاى آنچه خوردم به شما دادم و از
آنجا رفت ، آن دو نفر در تقسيم پول نزاع كردند، صاحب سه نان مى گفت : نصف هشت درهم مال من است و نصف آن
مال تو. ولى صاحب پنج نان مى گفت : پنج درهم آن مال من است و سه درهم آن مال تو است . آنان نزاع و كشمكش
خود را نزد على (عليه السلام ) آوردند و داورى را به او واگذار نمودند. على (عليه السلام ) به آنان
فرمود: (( نزاع و كشمكش در اينگونه امور، از فرومايگى و پستى است ، صلح و سازش بهتر است ، برويد سازش
كنيد )) .صاحب سه نان گفت : (( من راضى نمى شوم مگر به آنچه حقيقت است و شما در اين باره قضاوت به حق كنيد )) .اميرمؤ منان على (عليه السلام ) فرمود: (( اكنون كه تو حاضر به سازش نيستى و حقيقت را مى خواهى ، بدانكه
حق تو از آن هشت درهم ، يك درهم است )) .او گفت : (( سبحان اللّه ! چطور، حقيقت اينگونه است ؟! )) .حضرت على (عليه السلام ) فرمود: (( اكنون بشنو تا توضيح دهم : آيا تو صاحب سه نان نبودى ؟ )) .او گفت : چرا من صاحب سه نان هستم ؟.