فاطمه و عبادت خالصانه - فاطمه الزهراء(س) از ولادت تا شهادت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

فاطمه الزهراء(س) از ولادت تا شهادت - نسخه متنی

سید محمدکاظم قزوینی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

كه هم زندگى عقيدتى اش با زهد و پارسايى همراه بود و هم زندگى اجتماعى اش.

بر اين باور فاطمه عليهاالسلام براى پيش گرفتن راه و رسم مترقى و آسمانى پدر، از همه زيبنده تر بود.

زندگى سراسر افتخار «فاطمه» با امير مومنان نيز در پارسايى و سادگى و شكوه معنوى تبلور يافته بود، چرا كه شوى گرانقدر او نخستين كسى بود كه پيش از همه و بيش از همه از زهد و پارسايى پيامبر خدا الگو گرفته بود و حقيقت اين است كه تاريخ اسلام هرگز چهره اى به زهد و پارسايى امير مومنان به ياد ندارد.

او همان چهره ى نامدارى است كه زر و زيور و طلا و نقره را مخاطب مى ساخت و مى فرمود: هان اى طلاها و زيورهاى زرد و سفيد! دور شويد و ديگرى را بفريبيد نه «على» را.

همان پارساترين پيشوا بود كه به كارگزارش دستور داد هزار درهم به يك صحرانشين بينوا بدهد. كارگزارش از آن حضرت پرسيد: سالار من طلا يا نقره؟ فرمود: چه فرق مى كند هر دو در نظر من بسان سنگ خاراست. هر كدام بر او مفيدتر است به او بدهيد.

ما برخى از اين مطالب را در كتاب خويش كه در مورد آن حضرت نوشته ايم، بطور گسترده آورده ايم و در اين كتاب نيز به تناسب بحث از شخصيت والاى «فاطمه» همتا و همشأن امير مومنان، به برخى اشاره مى كنيم گرچه در صفحات گذشته به نمونه هايى چون انفاق آن حضرت در شب عروسى اش، و نيز انفاق خالصانه اى كه مدال پرافتخار سوره ى «هل اتى» را براى او و خاندانش آورده، اشاره رفت.

1- كتاب «بشارةالمصطفى» از ششمين امام نور، و او نيز از پدر گرانقدرش به روايت از «جابر بن عبدالله انصارى» آورده است كه:

«روزى نمار عصر را به همراه پيامبر خوانديم و پس از پايان نماز، پيامبر گرامى در محراب خويش نشسته و مردم بر گردش حلقه زده بودند كه بناگاه سالخورده اى بينوا از مهاجران عرب به مسجد مدينه وارد شد. او لباس فرسوده بر تن داشت و بر اثر پيرى و ناتوانى بسيار، توان كنترل خويش را نداشت.

پيامبر پرمهر و به او كرد و از حالش جويا شد كه آن سالخورده ى بينوا گفت: اى پيامبر خدا! من سخت گرسنه ام، سيرم نمائيد. مرا بپوشانيد. فقيرم، مرا بى نياز سازيد.

پيامبر فرمود: دوست من! اينك خود چيزى ندارم تا به تو كمك كنم اما از آنجايى كه هر كس ديگرى را بسوى كار شايسته اى رهبرى كند بسان انجام دهنده ى كار است، اينك تو را به خانه ى دخترم «فاطمه» رهنمون مى گردم، به خانه ى بانويى كه خدا و پيامبرش را دوست مى دارد و خدا و پيامبر نيز او را دوست مى دارند. بانويى كه همواره خشنودى خدا و پيامبر را بر خواسته ى خويش مقدم مى دارد. آرى تو را به سراى او رهنمون مى گردم. برخيز و به خانه ى او بشتاب. اميد كه خداى گره از كارت بگشايد.

سراى فاطمه عليهاالسلام در كنار خانه ى پيامبر بود. آن حضرت به بلال دستور داد تا او را به خانه ى دخت سرفرازش ببرد.

صحرانشين فقير به همراه بلال به راه افتاد و هنگامى كه به خانه ى فاطمه عليهاالسلام رسيد با صداى رسا ندا داد كه: سلام بر شما خاندان رسالت! بر شما كه سرايتان جايگاه فرود فرشتگان خدا و محل آمد و شد آنهاست...

فاطمه عليهاالسلام پاسخ او را داد و پرسيد: شما كه هستيد؟ گفت: دختر پيامبر! مرد سالخورده اى هستم كه از راهى دور آمده ام و در مسجد به محضر پدرت پيامبر، سالار انسانها شرفياب گشته ام. اينك اى سالار بانوان! گرسنه و برهنه و بينوايم، به من كمك كنيد كه خداى مهر و لطف خويش را بر شما فروفرستد.

آن روز درست سومين روزى بود كه «فاطمه» و امير مومنان و پيامبر خدا، غذا نخورده بودند و اين جريان را پيامبر مى دانست.

فاطمه عليهاالسلام پوست گوسفندى را كه به سبكى خاص دباغى شده بود و دو فرزند گرانمايه اش، حسن و حسين بر روى آن مى خوابيدند، برداشت و نزد آن سالخورده ى فقير آورد و فرمود اين را بگير، اميدوارم خداى پرمهر بهتر از اين را به شما عنايت كند.

مرد سالخورده گفت: اى دختر پيامبر! من از گرسنگى به شما شكايت آوردم، شما پوست گوسفند به من مى دهيد؟ من با شكم گرسنه با اين پوست چه سازم؟ در اين هنگام بود كه دخت گرانمايه ى پيامبر دست برد و گردن بندى را كه در گردن داشت و هديه ى ارزشمند دختر عمويش، «فاطمه» دختر «حمزه» بود، آن را از گردن خويش گشود و به آن بنده ى خدا داد و فرمود: بگير و بفروش، اميدوارم خداوند بهتر از آن را به تو ارزانى دارد.

مرد سالخورده، گردنبند را با شادمانى گرفت و به مسجد بازگشت.

پيامبر هنوز در حلقه ى ياران نشسته بود كه آن مرد گفت: اى پيامبر خدا! دخت گرانمايه ات «فاطمه» اين گردنبند را به من دادند و فرمودند آنرا بفروشم و با پول آن گرفتاريهاى خويش را برطرف سازم و براى رفع محروميت من دعا كردند.

پيامبر گرامى گريست و فرمود: هان اى بنده ى خدا چگونه خداى پرمهر گره از زندگى تو نخواهد گشود، در حالى كه «فاطمه» دخت پيامبر و سالار بانوان گيتى گردنبند خويش را به تو بخشيده است.

«عمار ياسر» در اين ميان به پا خاست و گفت: اى پيامبر خدا! آيا اجازه مى دهيد اين گردنبند را بخرم؟ پيامبر فرمود چرا نه؟ اگر همه ى جنيان و آدميان در خريداران آن گردنبند با تو شركت كنند، خداوند آنان را به آتش دوزخ نخواهد افكند.

عمار از آن سالخورده ى بينوا پرسيد: گردنبند را به چند مى فروشى؟ پاسخ داد: به وعده اى گوشت و نان كه سيرم كند و به يك برد يمانى كه بدنم را بپوشاند و با آن نماز گذارم و دينارى چند كه بسوى خاندانم باز گردم.

«عمار» سهم خويش از غنائم خيبر را كه پيامبر به او داده بود فروخته و مصرف نموده و چيزى باقى نمانده بود. با اين وصف چيزى داشت از اين رو به مرد سالخورده گفت: هان اى بنده ى خدا! من حاضرم بيست دينار و دويست درهم و يك برد يمانى و مركب خويش را به تو بدهم تا تو را به خاندانت برساند و تو را از نان و گندم و گوشت سير سازم، تا اين گردنبند را به من واگذارى.

مرد سالخورده با شگفتى بسيار گفت: راستى كه مردى سخاوتمند هستى، حاضرم. عمار او را به همراه خويش به خانه برد و آنچه تعهد كرده بود به او پرداخت. و سالخورده ى صحرانشين بازگشت.

پيامبر از او پرسيد: آيا پوشيده و سير شدى؟ پاسخ داد: آرى اى پيامبر خدا! علاوه بر آن، بى نياز هم شده ام.

پيامبر فرمود: پس دخترم «فاطمه» را دعا كن.

او دست به آسمان گشود و گفت: بار خدايا! تو خدايى نيستى كه ما تو را ساخته باشيم و ما خدايى جز تو را نمى پرستيم. تويى كه روزى دهنده ى مايى! خداوندا! به «فاطمه» دخت پيامبر نعمت و موهبتى ارزانى دار كه نه چشمى آن را ديده باشد و نه گوشى شنيده باشد.

به هر حال عمار گردنبند را از آن مرد گرفت و آن را با مشك عطرآگين ساخت و در يك «برد يمانى» پيچيد و به دست غلام خويش كه نامش «سهم» و از غنائم خيبر بود، سپرد و به او گفت: اين بسته را به پيامبر تقديم نما و خودت نيز از اين پس در خدمت او باش.

غلام گردنبند را گرفت و نزد پيامبر آورد و پيام «عمار» را به عرض حضرت رسانيد. پيامبر فرمود: نزد دخت ارجمندم «فاطمه» برو و گردنبند را به او تقديم دار و خود نيز از اين پس متعلق به خاندان على عليه السلام خواهى بود.

غلام گردنبند را نزد «فاطمه» برد و پيام پيامبر را به او رسانيد. بانوى بانوان گردنبند را گرفت و غلام را در راه خدا آزاد ساخت. غلام از اين رخداد شگفت شادمان گرديد و خنديد. «فاطمه» دليل خنده اش را پرسيد كه پاسخ داد: بركت بسيار اين گردنبند مرا به خنده افكنده است. چرا كه خود شاهدم كه گرسنه اى را سير نمود، برهنه اى را پوشانيد، نيازمندى را بى نياز ساخت، بنده اى را آزاد كرد و باز هم به صاحبش بازگشت. راستى كه شگفت گردنبدى است؟!

2- «بحارالانوار» از «تفسير فرات كوهى»، به نقل از ابوسعيد خدرى آورده است كه: روزى امير مومنان گرسنه بود. به همين جهت از بانوى بانوان پرسيد: آيا غذايى براى خوردن و رفع گرسنگى در خانه دارد؟ فاطمه گفت: نه و افزود به خدايى كه پدرم را به رسالت و شما را به جانشينى او گرامى داشت، چيزى در خانه نداريم و اينك دو روز است كه تو را بر خود و فرزندانم حسن و حسين مقدم مى دارم.

امير مومنان فرمود: «فاطمه» جان! چرا به من اطلاع ندادى تا چيزى فراهم آورم؟پاسخ داد: من از خداى خويش حيا مى كنم كه شما را به كارى وادارم كه توان انجام آن را نداشته باشى.

فقالت: يا اباالحسن انى لاستحيى من الهى ان اكلف نفسك ما لا تقدر عليه.

امير مومنان با اطمينان به مهر خدا از خانه خارج شد و دينارى چند قرض گرفت و براى خريدن مواد غذايى مورد نياز و خانواده ى خويش به طرف بازار به راه افتاد اما در ميان راه به «مقداد» برخورد نمود و ديد كه او در هواى بسيار گرم و سوزان از خانه بيرون آمده، حرارت خورشيد رنگ چهره ى او را دگرگون ساخته و زمين داغ و پرحرارت پاهايش را آزرده است.

آن حضرت پس از اينكه چشمش به مقداد افتاد، شگفت زده پرسيد: چه باعث شده است كه در اين ساعت از خانه بيرون بيايى.

مقداد پاسخ داد: سالار من! دست از من بردار و تقاضا مى كنم چيزى مپرس.

على عليه السلام فرمود: من نمى توانم با تو برخورد نمايم و تو را گرفته و اندوه زده بنگرم و بى تفاوت از كنارت بگذرم و بروم.

«مقداد» گفت: سرورم تو را به خدا دست از من بردار و از حال من مپرس!!

اما امير مومنان فرمود: برادر عزيز! تو نمى توانى مشكل زندگى خويش را از من پنهان سازى، بايد بگويى تا چاره اى بينديشم.

«مقداد» گفت: اينك كه اصرار مى ورزى تا از گرفتاريم آگاه گردى به خدايى كه محمد را به رسالت و تو را به جانشينى او گرامى داشت چيزى جز سختى زندگى و گرسنگى خاندانم مرا از خانه بيرون نياورده است.

من در حالى خانواده و فرزندان خويش را در خانه نهاده و بيرون آمدم كه در نهايت فشار و گرسنگى بودند. از بس گريه ى همسر و كودكانم مرا آزرد، ديگر توان ماندن در خانه را از من سلب كرد و من با دلى پر از اندوه بدون هدف از خانه بيرون زدم و در كوچه ها سرگردانم... اين داستان گرفتارى من.

امير مومنان با شنيدن سخنان «مقداد» باران اشك از ديدگان فروباريد به گونه اى كه محاسن شريفش اشك آلود گشت و فرمود: سوگند به همو كه تو سوگند ياد كردى، مرا نيز همان چيزى از خانه بيرون فرستاده است كه تو را! من اينك دينارى قرض نموده ام اما تو را بر خود مقدم مى دارم و آنگاه با ايثار و اخلاصى وصف ناپذير، دينار مورد اشاره را به مقداد سپرد و بسوى مسجد پيامبر براى نماز به راه افتاد.

آن حضرت وارد مسجد شد نماز ظهر و عصر و بعد هم نماز مغرب را خواند. هنگامى كه نماز به پايان رسيد و پيامبر برخاست تا برود با عبور از صف اول چشمش به امير مومنان افتاد و با فشردن پاى خود به پاى او از آن حضرت دعوت كرد كه به همراه پيامبر برود. كنار درب مسجد به هم رسيدند. او به پيامبر سلام كرد و آن گرامى پس از جواب، پرسيد: على جان! آيا مى توان شام را ميهمان شما بود؟ امير مومنان سكوت را برگزيد چرا كه با شرايط اقتصادى خويش توان دعوت ميهمان نداشت، اما بزرگمنشى و اخلاق شايسته و بايسته اش نيز بگونه اى بود كه نمى توانست پاسخ منفى دهد. و نيز نمى دانست كه پيامبر گرامى از شرايط اقتصادى و انفاق و ايثار او به خواست خدا آگاه است و خداى بزرگ به او پيام فرستاده است كه شام را در خانه ى «على» باشد.

بهر حال پيامبر ديد امير مومنان سكوت را برگزيده است از اين رو فرمود: على جان! چرا جواب مثبت يا منفى نمى دهى؟ آن حضرت غرق در حيا، به منظور تكريم و احترام پيامبر گفت: بفرماييد.

پيامبر دست آن حضرت را گرفت و با هم وارد خانه ى فاطمه عليهاالسلام شدند و ديدند آن بانوى گرانقدر نمازش را خوانده اما هنوز در عبادتگاه خويش است و راز و نياز با خدا دارد و پشت سرش ظرفى مملو از غذا مى باشد كه بخار آن به آسمان بلند است.

او هنگامى كه صداى پيامبر را شنيد از جايگاه عبادت و نماز خويش برخاست و به پيشواى بزرگ توحيد سلام كرد. پيامبر سلام او را كه محبوب ترين انسانها در نظرش بود پاسخ گفت و دست محبت پدرانه بر سرش كشيد و فرمود: دخت گرانمايه ام چگونه روز را به شب آورده اى؟ فاطمه، خداى را سپاس گفت و اظهار خشنودى كرد.

پيامبر او را دعا كرد و از او خواست تا شام بياورد و «فاطمه» ظرف مملو از غذا را در برابر پيامبر و امير مومنان نهاد.

على عليه السلام پرسيد: «فاطمه» جان! اين غذا را از كجا آورده اى؟ راستى كه تاكنون غذايى به اين خوشرنگى و خوشبويى و خوشمزگى نديده و... نخورده ام.

اينجا بود كه پيامبر دست بر شانه ى امير مومنان نهاد و به او فرمود: على جان! اين در برابر دينارى است كه تو در راه خدا انفاق كردى «هذا بدل دينارك. » آرى اين پاداش دينار توست و خدا به هر كه بخواهد روزى بى حساب ارزانى مى دارد. و آنگاه باران اشك شوق از ديدگان فروباراند و فرمود: سپاس خداى پرمهر را كه نخواست شما را از اين سراى فانى بيرون رويد و به شما پاداش پرشكوه ندهد. على جان!

خداوند تو را بسان «زكريا» مورد لطف قرار داده است و فاطمه را بسان «مريم»، كه هرگاه «زكريا» در پرستشگاه بر «مريم» وارد مى شد، مى ديد نزد او رزق و روزى است. سپس به تلاوت اين آيه پرداخت:

كلما دخل عليها زكريا المحراب وجد عندها رزقا...

فاطمه و عبادت خالصانه

عبادت كه در زبان فارسى به مفهوم پرستش آمده، بر دو بخش است: عبادت به مفهوم گسترده و عام، و عبادت به مفهوم خاص.

1- عبادت به مفهوم عام عبرت است از هر انديشه و نيت شايسته، سخن نيكو، كار پسنديده، اخلاق ستوده و هر چيزى كه در قلمرو انديشه و سخن و عمل، انسان را به آفريدگار هستى نزديك سازد.

همه ى اينها عبادت خداست... و انسان را به خدا نزديك مى سازد.

2- عبادت به مفهوم خاص آن، عبارت است از نماز، روزه، حج، زكوة و... و ديگر امورى كه براى مردم روشن است.

تبلور عبادت و بندگى

و اقعيت اين است كه عبادت خالصانه ى خدا به مفهوم كامل و ابعاد گوناگون آن، در زندگى سراسر افتخار فاطمه عليهاالسلام جلوه گر شد و آن حضرت براستى در عبادت خدا نمونه ى عصرها شد.

سراسر زندگى پرافتخار او، از آغاز تا واپسين لحظات، عبادت خدا بود.

از غذا دادن به محرومان گرفته تا آب بردن به خانه ى بينوايان ، از ايثارش در راه خدا تا آموزش مقررات الهى به مردم ، از بدوش كشيدن بار مسووليت اداره ى جامعه ى كوچك خانه و خانواده تا پارسايى و ساده زيستى و تحمل محروميت ها براى آسايش مردم و پيشرفت اسلام ، از شوهردارى نمونه اش تا دفاع قهرمانانه از امامت و ولايت راستين در برابر بيداد و دجالگرى، و ديگر تحمل رنجها و مشكلات و مصائبى كه پس از رحلت پيامبر بخاطر دفاع از حق و عدالت بر آن حضرت وارد آمد كه بخشى از آنها در صفحات گذشته از نظر شما خواننده ى گرامى گذشت و بخش هاى ديگر نيز در صفحات آينده خواهد آمد.

آرى همه ى اينها را فاطمه به خاطر پرستش خالصانه ى خدا و تقرب به او و انجام وظيفه در برابر آفريدگار هستى به عنوان عبادت خالصانه ى خدا به جان خريد... و تازه اينها غير از نمازهاى خاشعانه و نيايش هاى جانبخش شبانه ى او با خداست.

از «ابن عباس» در مورد اين آيه ى شريفه كه مى فرمايد:

«كانوا قليلا من الليل ما يهجعون و بالاسحار هم يستغفرون.» [ سوره 51، آيه

19- 20. ] آنان اندكى از شب را مى خوابيدند و به هنگامه ى سحر از خدا آمرزش مى خواستند. آورده اند كه اينان عبارتند از: امير مومنان، فاطمه دخت گرامى پيامبر و دو فرزند ارجمندش، حسن و حسين. [ شواهد التنزيل «حسكانى حنفى»، ج 2، ص 194. ]

نگرش بر روايات در اين مورد

اينك به رواياتى در اين مورد نظر مى افكنيم:

1- از دومين اما نور آورده اند كه فرمود:

مادر گرانقدرم فاطمه عليهاالسلام شب جمعه اى در محراب عبادت خويش ايستاده و به پرستش خدا پرداخته بود. شب را تا سپيده دم به نماز و نيايش گذرانيد و خود ناظر بودم كه مردم باايمان و درست انديش را دعا مى كرد و براى بسيارى با نام و نشان از خدا مهر و بخشايش مى طلبيد اما شگفت زده شدم هنگامى كه ديدم جز خويشتن، همه را دعا كرد.

به او گفتم: مادر جان! چرا همانگونه كه همه را دعا مى كنيد براى خويشتن دعا نمى كنيد؟ يا اماه لم لا تدعين لنفسك كما تدعين لغيرك؟ فرمود: پسرم! حسن جان! نخست همسايه و آنگاه اعضاى خانواده ى خويش.

فقالت: يا بنى! الجار ثم الدار. [ بحارالانوار، ج 43. ] و اينگونه درس بشر دوستى به عصرها و نسلها آموخت.

2- و نيز از پيامبر گرامى آورده اند كه: اما دخترم فاطمه سالار بانوان عصرها و نسلهاست. او پاره ى وجود، نور ديدگان، ميوه ى دل، و روح من است. او حوريه اى است در چهره ى انسان. هرگاه در پرستشگاه خويش در برابر پروردگارش مى ايستد نور وجودش به فرشتگان آسمان پرتوافكن مى گردد همانگونه كه نور ستارگان به زمينيان پرتوافكن مى گردد، و خداى بى همتا به فرشتگان مى فرمايد: هان اى فرشتگان من! به بنده ى شايسته ام «فاطمه»، سالار بانوان، بنگريد كه در بارگاهم ايستاده و از خوف و خشيت بر خود مى لرزد و با همه ى وجود به پرستش من روى آورده است. اينك شمايان را گواه مى گيرم كه پيروان او را از آتش دوزخ امنيت مى بخشم. [ بحارالانوار، ج 42. ]

3- و نيز در كتاب «عدةالداعى» آمده است كه:

بانوى بانوان در نماز خويش از ترس خدا پياپى نفس نفس مى زد.

4- و نيز از «حسن بصرى» آورده اند كه: در ميان اين امت هيچ كسى عبادت پيشه تر از دخت گرانمايه پيامبر نبوده. او به اندازه اى به عبادت و راز و نياز با خدا مى ايستاد كه آثار آن در پاهايش موجود بود. [ ربيع البرار، ص 195 ] ما كان فى هذه الامة اعبد من فاطمة...

/ 79