ماجراى شرطگان - ز ملک تا ملکوت نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

ز ملک تا ملکوت - نسخه متنی

اسدالله بقایی

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

ماجراى شرطگان

در اين خلوت صبحگاهان مدينه و در دل قبرستانِ خاموشِ بقيع دفتر را به زانو مى گذارم و قلم را به شهادت مى گيرم تا شمه اى از شرح هجران و حرمان بشرى را به كاغذ ريزم و داغ دل سودايى را به صحيفه ماندگار كتابت كشانم كه: اَحَدْ از شرطگان مراقب سررسيد و چون اجل معلق دستى به شانه ام زد كه معناى چه مى كنى مى داد. به طرفةالعينى دفتر و دستك را معاينه و تورق نمود و بدون اين كه كلمه اى از آن سر در بياورد همه را حمل بر محرّمات و ممنوعات نمود و به كمك رئيس الشرطه اى كه سررسيد مرا به شرطه خانه هدايت نمودند و به تعبيرى كشان كشان بردند. درحالى كه مبهوت واقعه بودم افكارم از اين شاخه به آن شاخه مى پريد و هزار حدس و گمان پريشان زدم كه همگى حالت سؤالى داشت.

رئيس المنطقه البقيعِ شرطگان، جوان تند و خشن ولى ظاهرالصلاحى بود كه تشنه كام پرونده سازى به نظر مى رسيد. چند لحظه بعد در ساختمان زير پله هاى ورودى بقيع در اتاق كوچكِ بدون پنجره اى درها را به روى من بستند و بدواً با قهوه سفيدرنگى، همراه با حبه خرمايى، باب تحقيق را گشودند كه اشربه ارمغانى شان را ننوشيدم اما محاكمه را پاسخ دادم.

جوان حاكم بر اتاق، چندين بار عريضه اى به مقامات بالاتر نوشت و هر بار مخدوش گرديد يا كلمه اى نارسا به نظرش آمد و لاجرم «اللّهِ» صدرِ نامه را مى گشود و در اللّه دانِ كنار ميزش مى نهاد و بقيّت نامه را پاره مى كرد و صد البته عريضه اى ديگر مى نوشت و در بين نوشتن به صورت ناشيانه اى سؤالات نامربوطى مطرح مى نمود تا مگر پاسخ محكمه پسندى بيابد و عمده تأكيد و ايراد او شيعه جعفرى بودن صيدش بود. و با چند سؤال دانستم از شيعه هيچ نمى داند الّا آنچه ندانستن آن هم اشكالى به وجود نمى آورد.

وقتى براى پنجمين بار عريضه تحريرى را پاره مى كرد با خود گفتم: از ابتداى سفر تا به حال نيمى از دفتر وقايع نگارى ام را نوشته ام و به لطف خدا و جذبه سفر حج حتى كلمه اى مخدوش نگرديده است اما اين جوان داغ تر از بزرگترهايش براى يك عريضه جاهلانه پنج بار صحيفه را پاره مى كند.

به هر تقدير پرونده آماده شد و صورت جلسه دستگيرى در حين ارتكاب جرم هم به امضاى مأمور شرطه خانه رسيد و ضميمه گرديد و ضمن اين كه كلمه لامشكل را بيان مى كردند راهىِ ديوانخانه ام نمودند و تا به خود آمدم درون پاترول آژيردار و چراغ گردون به سرى بودم كه از روى سنگفرش هاى سپيدِ حاشيه صحن مقابل باب جبرائيل مى گذشت و عده زيادى از ايرانيان كنار باب بقيع انگشت نشانه را به شيشه عقب ماشين شرطه خانه گرفته بودند و بعضاً همان انگشت را به دندان تأثر و تأسف و افسوس مى گزيدند. كنار دستم پليس و پشت فرمان راننده چپيه به سرى كه فارغ از تألمات روحى من بودند و به سوى اداره تنبيهات امر به معروف و نهى از منكر مى راند و رسيد و پرونده را به درون برد و بازگشت و تحويل نگرفتن متهم را بيان نمود. لاجرم به سوى مقصد بعدى روان شديم كه مكانى بود تقريباً در سوادِ خانه هاى مدينه و بر دَرِ ورودى اش اتاقك مخصوص دژبانى را ديدم و دانستم كار از شرطه خانه و تنبيهات به در است و از نگهبانى گذشتيم و دفتر و پرونده را براى مقامات بردند و مرا در پاسدارخانه به انتظار نشانيدند كه اتاقى بود با پنجره اى در زير سقف و در پَسِ روزنِ پنجره ديوارى سيمانى تا بالاى بالاها.

ساعتى گذشت و تنها نديم من شرطگان محافظ بودند و گاهى از سَرِ كنجكاوى راجع به مذهب شيعه جعفرى سؤالاتى مطرح مى كردند و پاسخى به زبان هاى عربى و انگليسى درهم مى شنيدند كه كم و كسرى جمله ها نيز به زبان شيرين فارسى كامل شده بود و جالب اين كه در آنجا دانستم فارسى زبان ها هم در بلاد غربت لحن فارسى گفتنشان تغيير مى كند و فى المثل در پاسخ سؤال چه مذهبى دارى مى گويند: الشيعة الجعفرية الاثنى عشرية!

به هر حال دانستند كه شيعه هستم و در مذهب و دين هم كم و بيش مطالعه اى دارم و اهل حساب و كتاب هم هستم اما تنها اشكال كار اين بود كه نمى دانستم سؤالات شرطگان جنبه شخصى دارد يا به صورت غيرمستقيم محاكمه مى شوم و كم كم تا اندازه اى به هم انس گرفتيم اما از سر فطرت، هرچند دقيقه يك بار، چوب دستى مخصوص و آن وسيله فلزى پيونددهنده دست مجرمان و محافظان را بالا و پايين مى انداختند كه:

نيش عقرب نه از ره كين است
اقتضاى طبيعتش اين است
و نخستين روز اقامت در مدينه را اين چنين گذراندم تا سرانجام يكى از محافظان به زبان آمد و گفت: «المترجم» و ادامه داد: «مترجم لازم» و مترجم نبود و گويى از دانشگاه آوردند و نزديكى هاى نماز ظهر مرا به محكمه طبقه بالا بردند كه بر تابلو دَرِ ورودى آن نوشته بود: «المحكمة الثلاث» و تازه دانستم كجا هستم. و قاضى، جوان تحصيل كرده اى به نظر مى رسيد كه با لفظ «استريح» مرا به نشستن فرا خواند و مترجم مرد ظاهرالصلاحِ جاافتاده موقرى بود كه در اولين فرصت با بيانِ شكسته بسته شيرينى گفت: «شيرين نوشته اى، ناراحت نباش». از لحن سخنش پى به صداقتش بردم. گويى رگه هايى از ولايت و محبت ائمه معصومين در وجودش بود يا لااقل انسان كامل و مستقل الرأيى به نظر مى رسيد، خدا مى داند شايد هم شيعه بود.

قاضى جزوه اى به شمايل پاسخنامه كنكور بيرون آورد و الاسم الاول و الكنيت و... و براى چه به مدينه آمده اى و در بقيع چه مى كردى و... و پاسخ هاى من از صافى ترجمه جناب مترجم صاف تر بيرون مى رفت و سرانجام رأى قاضى جوان را به تبرئه من مبدّل نمود.

و آن گاه در حالى كه محكمه را ترك مى كردم تنها توانستم با نگاه معنى دارى از انسانيت مترجم تشكر نمايم و در پاسخ آخرين جمله قاضى جوان كه مى گفت: «ماجراى امروز را هم در خاطراتت مى نويسى؟» بگويم: سفر آدم را پخته مى كند.

به هتل كه بازگشتم اولين اقدامم، شمارش صفحه هاى دفتر وقايع نگارى ام بود كه الحمدللّه همگى سالم بود و كامل اعاده نموده بودند و دو برادرِ زائر كاشى در راهرو هتل به هم مى گفتند: خدا نجاتش دهد!

/ 69