چشمه خورشید نسخه متنی
لطفا منتظر باشید ...
خجسته باد نام خداوند، نيكوترين آفريدگاران كه تو را آفريد.
از تو در شگفت هم نمى توان بود
كه ديدن بزرگيت را، چشم كوچك من بسنده نيست:مور، چه مى داند كه بر ديواره ى اهرام مى گذرد
يا بر خشتى خام.
تو، آن بلندترين هرمى كه فرعون تخيل مى توان ساخت.
و من، آن كوچكترين مور، كه بلنداى تو را در چشم نمى تواند داشت.
درشتناك چون خدا بر كائنات ايستاده اى
و زمين، گويچه ايست به بازى، در مشت تو.
و رود عظيم تاريخ، جويبارى
كه خيزاب امواجش
از قوزك پايت، در نمى گذرد...
و زبند شمشيرت، كلمه ى فرعونان، آويزان.
پايى را به فراغت بر مريخ، هشته اى
و زلال چشمان را با خون آفتاب، آغشته.
ستارگان را با سرانگشتان، از سر طيبت، مى شكنى
و در جيب جبريل مى نهى
و يا به فرشتگان ديگر مى دهى
به همان آسودگى كه نان توشه ى جوين افطار را به سحر مى شكنى
يا، رد آوردگاه،
به شكستن بندگان بت، كمر مى بستى.
چگونه اين چنين كه بلند بر زبر ما سوا ايستاده اى
در كنار تنور پيرزنى جاى مى گيرى
و زير مهميز كودكانه ى بچگان يتيم
و در بازار تنگ كوفه...؟
پيش از تو، هيچ اقيانوس را نمى شناختم
كه عمود بر زمين بايستد...
پيش از تو، هيچ خدايى را نديده بودم
كه پاى افزارى وصله دار به پا كند،
و مشكى كهنه بر دوش كشد
و بردگان را بردار باشد.
آه اى خداى نيمه شبهاى كوفه ى تنگ
اى روشن خدا
در شبهاى پيوسته ى تاريخ