بلى باشد ز كار آدمى دور بسى بر دست فرهاد آفرين كرد چو زحمت دور شد نزديك خواندش كه استاديت را حق چون گذاريم ز گوهر شب چراغى چند بودش ز نغزى هر درى مانند تاجى گشاد از گوش با صد عذر چون نوش چو وقت آيد كزين به دست يابيم بر آن گنجينه فرهاد آفرين خواند وز آنجا راه صحرا تيز برداشتز بيم آنكه كار از نور مي شد ز بيم آنكه كار از نور مي شد
بهشت و جوى شير و حوضه و حور كه رحمت بر چنان كس كاين چنين كرد ز نزديكان خود برتر نشاندش كه ما خود مزد شاگردان ندرايم كه عقد گوش گوهر بند بودش وزو هر دانه شهرى راخراجى شفاعت كرد كاين بستان و بفروش ز حق خدمتت سر بر نتابيم ز دستش بستد و در پايش افشاند چو دريا اشك صحرا ريز برداشتبه صد مردى ز مردم دور مي شد به صد مردى ز مردم دور مي شد