سیدمحمد کاظم مدرسی، احمد بهشتی، علیرضا سبحانی، اکبر اسدعلیزاده، سید مجتبی آقایی، علی اصغر فیضی پور، جعفر سبحانی، سیدمحمود مدنی، فاطمه علیپور، غلامحسین زینلی، علی زمانی قمشه ای، مسعود پور سید آقایی، مجید حیدری نیک، محمد رضا جباری، سامی بدری، علی اصغر رضوانی، جعفر خوشنویس، مرتضی نائینی، احمد عابدی، محمدجواد فاضل لنکرانی، رحیم کارگر، حبیب الله طاهری؛ ترجمه: عبدالله امینی؛ تقریرکننده: علی لاری؛ مصاحبه شونده: علی کورانی
زندگانى مسلمانان در مكه و مدينه زندگى عشائرى بود و هر عشيره براى خود رئيس و پيشوائى داشت، و در تاريخ عرب پيوسته به خاطر اختلاف رؤسا، عشيره اى به جان ديگرى افتاده و خون همديگر را مى ريختند آنان به همان روح عشيره گرى به اسلام پيوستند و در مواردى كه قبيله انصار يا مهاجر درگير مى شدند، اگر تدبير حكيمانه رسول خدا(ص) نبود، خون زيادى ريخته مى شد (2) حتى در داستان «افك » نزديك بود دو قبيله «اوس و خزرج » به جان هم بيفتند و حمام خون راه بيندازند. (3) در اين شرائط آيا مصلحت ايجاب نمى كرد كه پيامبر گرامى اسلام(ص) قاطعانه وارد كار مى شد و فرمانرواى مسلمانان را معين مى كرد؟! زيرا واگذارى آن به مسلمانان با داشتن تيره هاى مختلف و شيوخ گوناگون، نتيجه اى جز ايجاد دودستگى و كشمكش نداشت و شاهد روشن اين جريان; جريان سقيفه است كه در آنجا مهاجر و انصار يكديگر را به باد فحش گرفته و زد و خورد انجام گرفت. عمر در داستان سقيفه مى گويد: ما سعد بن عباده را لگدمال كرديم، مردى گفت: سعد كشته شد؟ گفت: خدا سعد را بكشد. (4) بررسى يك چنين زندگى خصمانه عشائرى رهبر مسلمانان را بر آن مى داشت كه كار را به دست شيوخ قبائل و سران عشائر نسپارد، زيرا در اين صورت جز اختلاف و خونريزى نتيجه ديگرى نخواهد داشت.
3 - صحابه و پايه استقامت آنان در دين
شكى نيست در ميان ياران پيامبر، انسان هاى والا و وارسته اى بود كه دعاى آنان مايه نزول رحمت و خشم آنان مظهر خشم خدا بود، سخن در باره اين گروه اندك نيست، سخن در مجموع ياران اوست آيا واقعا از نظر آگاهى و اعتقاد قلبى و استقامت در دين، به آن پايه رسيده بوده اند كه پيامبر رهبرى را به دست آنان بسپارد و برود؟ با اين كه اين گروه پس از درگذشت پيامبر مانند دوران حيات او، از خود يك رهبر قاطع و آگاه بى نياز نبود كه اين جمع را به سوى كمال رهبرى كند و از كارشكنى ها جلوگيرى نمايد. بررسى صفحات تاريخ نشان مى دهد كه در مراحل حساس، عقيده ها متزلزل و افكار گوناگونى به آنان رخ مى داد و انديشه بازگشت به عصر جاهلى در مخيله ها، خودنمائى مى كرد، آيا صحيح است كه پيامبر ناموس الهى(دين) را به چنين افرادى بسپارد؟ بى آنكه براى آن متولى مشخصى معين كند؟! ما برخى از آيات را كه حاكى از انديشه عقب گرد برخى از صحابه به عصر جاهلى است منعكس مى كنيم، قرآن درباره جنگ احد كه از نبردهاى سخت و جانكاه مسلمانان بود، چنين مى فرمايد: (و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل، افان مات او قتل نقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشاكرين). (5) «محمد فقط فرستاده خدا است و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بوده اند آيا اگر او بميرد يا كشته شود، شما به عقب برمى گرديد؟(اسلام را رها كرده به دوران جاهليت بازگشت مى نمائيد) و هركس به عقب باز گردد هرگز به خدا ضررى نمى زند، و خداوند به زودى شاكران(استقامت كنندگان) را پاداش خواهد داد» و نيز در آيه ديگر مى فرمايد: (...و طائفة قد اهمتهم انفسهم يظنون بالله غير الحق ظن الجاهلية يقولون هل لنا من الامر من شئ قل ان الامر كله لله يخفون فى انفسهم ما لا يبدون لك يقولون لو كان لنا من الامر شئ ما قتلنا هاهنا...). (6) «گروه ديگرى در فكر جان خويش بوده اند، آنها گمانهاى نادرستى همچون گمانهاى دوران جاهليت درباره خدا داشتند و مى گفتند آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مى شود، بگو همه كارها(پيروزى ها) به دست خدا است، آنها در دل خود چيزى پنهان مى دارند كه براى تو آشكار نمى سازند، مى گويند اگر ما سهمى از پيروزى داشتيم، در اينجا كشته نمى شديم ». ممكن است تصور شود اين نوع ضعفها و نارسائى ها مربوط به آغاز هجرت است و جنگ احد در سال سوم هجرت رخ داد ولى مسلمانان در اواخر هجرت از نظر عقيده و انديشه و پايدارى به حد كمال رسيده و شايسته آن بوده اند كه پيامبر زمام كار را به دست آنان بسپارد، ولى اين انديشه را تاريخ به شدت رد مى كند به گواه اين كه در جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، مسلمانان صحنه نبرد را ترك گفته و همگى جز عده معدودى رسول گرامى را تنها گذاردند، درحالى كه پيامبر به آنان چنين خطاب مى كرد: «اين؟ ايها الناس؟ هلموا الى انا رسول الله ». و لذا قرآن درباره نبرد حنين مى فرمايد: (لقد نصركم الله فى مواطن كثيرة و يوم حنين اذ اعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئا و ضاقت عليكم الارض بما رحبت ثم وليتم مدبرين). (7) «خداوند شما را در جاهاى زيادى يارى كرد و در روز «حنين » نيز يارى نمود در آن هنگام كه فزونى جمعيتتان شما را مغرور ساخت ولى اين فزونى جمعيت به درد شما نخورد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت به دشمن كرده و فرار كرديد». جمله (ثم وليتم مدبرين) بازگو كننده پايه ايمان و پايبندى آنان به اسلام عزيز و رهبر او است، آيا صحيح است پيامبر آگاه از روحيه اكثريت آنان، در تحكيم آئين خود از طريق تعيين رهبر، كارى صورت ندهد؟، ارتداد گروهى از طوائف پس از رحلت پيامبر نشانه بارز ضعف ايمان آنان بود، محاسبه اين نوع حادثه ها كه طبعا براى پيامبر روشن بود، ايجاب مى كرد كه پيامبر قاطعانه وصى خود را معين كند تا بر مشكلات پيروز آيد، واگذارى امر رهبرى به چنين گروهى كه در ميان آنان مؤمن و منافق، ثابت و متزلزل فراوان است، مقرون به مصلحت نبود؟ از اين جهت مى بينيم «شيخ الرئيس »، در كتاب «شفا» مساله خلافت را مطرح مى كند و يادآور مى شود كه تنصيص بر وصى از صواب بيشترى برخودار است زيرا چنين كارى از ايجاد اختلاف و جدال جلوگيرى مى كند، برخلاف عكس آن كه موجب دودستگى و اختلاف در زندگى مى باشد. (8)