سیدمحمد کاظم مدرسی، احمد بهشتی، علیرضا سبحانی، اکبر اسدعلیزاده، سید مجتبی آقایی، علی اصغر فیضی پور، جعفر سبحانی، سیدمحمود مدنی، فاطمه علیپور، غلامحسین زینلی، علی زمانی قمشه ای، مسعود پور سید آقایی، مجید حیدری نیک، محمد رضا جباری، سامی بدری، علی اصغر رضوانی، جعفر خوشنویس، مرتضی نائینی، احمد عابدی، محمدجواد فاضل لنکرانی، رحیم کارگر، حبیب الله طاهری؛ ترجمه: عبدالله امینی؛ تقریرکننده: علی لاری؛ مصاحبه شونده: علی کورانی
وى بر معاويه داخل شد و گفت: از نزد پست ترين وعاجزترين و ترسوترين و بخيل ترين عرب آمده ام. معاويه گفت: اى برادر تميمى، اوكيست؟ گفت: على بن ابيطالب(نعوذ بالله) . معاويه گفت: اى اهل شام، سخن برادرعراقى خود را بشنويد. بعد از آن كه مردم متفرق شدند، به او گفت: واى بر تو!چرا گفتى او پست ترين عرب است; حال آن كه پدرش ابوطالب و جدش عبدالمطلب وهمسرش فاطمه دختر پيامبر خداست؟! چه طور او بخيل ترين عرب است؟! به خدا اگر دوخانه -يكى پر از كاه و ديگرى پر از طلا- داشته باشد، نخست طلا، سپس كاه رامى بخشد؟! چگونه او ترسوترين عرب است؟! به خدا هرگاه دو سپاه در مقابل يكديگرقرار گيرند، او يكتا سوار آنهاست و نيازى ندارد كه كسى از او دفاع كند. چرااو عاجزترين عرب است؟! به خدا هيچ كس جز او آئين بلاغت را براى قريش تاسيس واستوار نكرده است. خدايت لعنت كند. مبادا ديگر از اين حرفها بر زبان آورى. مجفن گفت: به خدا تو ستمكارتر از منى. چرا با او جنگيدى; با اين كه مقام ومنزلت او را مى دانى؟! گفت: براى اين كه به مقاصد خود دست يابم. مجفن گفت: آيا در عوض خشم و غضب و عذاب دردناك خدا، آنچه به دست مى آورى، تو را بس است؟! گفت: نه. ولى من چيزى مى دانم كه تو نمى دانى. خداوند مى فرمايد: (ورحمتى وسعت كل شيى) (1) رحمت من همه چيز را فرا گرفته است (2) . همين حق كشيها بود كه خورشيد امامت و عصمت را در هاله تاريك ابهام فرو مى بردو مردم ساده لوح را در شرائطى قرار مى داد كه نتوانند حق و باطل را از يكديگرتفكيك كنند. هنگامى كه معصوم بر مسند حاكميت و رهبرى جامعه قرار گيرد، خود بهتر مى داندكه از چگونه مديران و كارگزارانى استفاده كند و پستهاى كليدى را به دست چه افرادى بسپارد. به طور طبيعى، او به سراغ افرادى مى رود كه مقامى دون عصمت وفوق عدالت داشته باشند و اگر از اين مرتبه تنزل كند، از باب ضرورت و كمبودنيروهاى مخلص و كارآمد است. در حكومت اميرالمومنين(ع) افرادى همچون «مالك اشتر» و «عمار ياسر»، از موقعيت والائى برخوردارند. بدون اين كه قدرت ظاهرى، ذره اى از تواضع و ساده زيستى آنها كاسته باشد. روزى مالك از بازار كوفه مى گذشت و كرباس خامى در بر و پاره اى از همان را به جاى عمامه بر سر داشت. يكى از بازاريان به عنوان استهزاء، شاخه سبزى به جانب او انداخت. مالك، بدون اين كه خم به ابرو بياورد، از آنجا گذشت. يكى ازبازاريان كه مالك را مى شناخت، به او گفت: مى دانى به چه كسى اهانت كردى؟ گفت:نه. گفت: او مالك اشتر، يكى از ياران و دوستان اميرالمومنين(ع) بود. بازارى از كردار خود نادم و مضطرب شد. از پى او به راه افتاد. تا از او عذرخواهى كند. سرانجام او را در مسجدى مشغول نماز يافت. صبر كرد تا نمازش تمام شد.خود را به پاى او افكند و پايش را بوسه داد. مالك او را بلند كرد و گفت:چه كار مى كنى؟ گفت: تو را نشناخته بودم. مى خواهم خطاى خودم را جبران كنم.مالك گفت: بر تو گناهى نيست. من به مسجد آمدم كه براى تو طلب آمرزش كنم (3) . او كسى بود كه اميرالمومنين(ع) درباره اش فرمود: «لقد كان لى مثل ما كنت لرسول الله(ص »). «او براى من همانگونه بود كه من براى پيامبر خدا بودم » (4) . آرى مالك، اگر معصوم نيست، معصوم گونه است. پس مقامش فوق عدالت و دون عصمت است. اگر تواضع و ساده زيستى مالك نبود، هرگز آن بازارى، گرفتار چنان اشتباهى نمى شد. هرچند كه كار او از اصل غلط بود. مگر هر كه لباس ساده به تن دارد،بايد مورد اهانت قرار گيرد؟! در دورانى كه مردم -به خاطر عدم لياقت و عدم اعتصام- از فيض حضور معصوم -كه وجودش يك لطف و تصرفش لطف ديگرى و عدم حضورش به خاطر بى لياقتى خود آنها است (5) - محرومند، باز هم بايد كسانى مسووليت اداره جامعه را بر عهده گيرند كه مقامى فوق عدالت و دون عصمت داشته باشند، تابتوانند به طور دقيق مجرى حق و عدالت باشند و به آن جذب و انجذاب و تعاملى كه بايد ميان امت و امام برقرار باشد، تداوم بخشند.