محيالدين نه شاگرد داشت و نه پيرو.زيرا او فقط مينوشت، تدريس نميكرد.نبايد جلسات معمولي او را به حساب تعليم و تعلم گذاشت.و اين از آن چه از تاريخ زندگي او در دست هست، كاملاً به وضوح روشن است.ابن عربي همان روزي كه مرد پيرو (به صورت جريان كلاسيك) نداشت.گفته شد حتي جانشينان مستقيم او نيز تصوف او را مسخ كرده و به تصوف فارسي برميگردانيدند اگر صدر قونوي مثلاً يك بار فصوص او را تدريس كرده، چندين بار «تائيه ابن فارض» را تدريس كرده كه از صوفيان تصوف فارسي بود.فرهنگي كه او ايجاد كرده بود از داردانل تا سمرقند و سغد همهجا را گرفته بود.اما اين فراگيري فاقد «شبكه خانقاهي» بود كه مثلاً خانقاه مركزي در قونيه و شعبات آن در شهرهاي ديگر باشد.زيرا ادعاي «ختم ولايت» دقيقاً چنين ايجاب ميكرد.پيشتر بيان شد كه شرايط زمان به شدت با تعليمات ابن عربي مساعد بود.او همانطور كه دو جريان بزرگ اشعري و معتزلي را برانداخت شبكههاي متعدد خانقاهها را نيز كاملا «منفعل» كرد.افكار و آموزههاي او آنان را منفعل كرده و در همه آنها نفوذ كرد.و در بيان سادهتر محيالدين همهجا را گرفت بدون «رسميت».از باب مثال: عطار نيشابوري پرورش يافته افكار محيالدين بود و اصول او را تبليغ ميكرد بدون اين كه خود را پيرو او بداند يا او را رسماً مرشد خود، اعلام كند.بدينسان دولت محيالدين در «عرصه رسميت» يك دولت مستعجل بود اما از نظر تاثير فكري و فرهنگي جامعه را به شدت تحت تاثير گذاشت كه علاوه بر آثار شُوم (در جنگهاي صليبي، جنگهاي اندلس و حمله مغول) در عصر خود او به بار آورد، براي زمانهاي بعدي نيز زمينه را براي پيدايش فرقههاي منحرف آماده كرد فرقههائي كه آنان نيز خود را پيرو و رسمي او اعلام نميكردند زيرا نميتوانستند با وجود «ختم ولايت» ادعاي ولايت كنند و مثلاً فضل الله نعيمي رهبر ولايتي حروفيه باشد.