وقتى ماءمون خليفه عباسى از خراسان به بغداد آمد و در مركز خلافت استقرار يافت ، فضل بن ربيع وزير و ابراهيم بن مهدى عموى وى ، متوارى شدند. ماءمون دستور داد اعلان كنند هر كس ابراهيم بن مهدى را پيدا كند و به ما تسليم نمايد صد هزار دينار طلا به وى عطا خواهم كرد و هر كس فضل بن ربيع را بياورد، صد هزار درهم نقره به او مى دهم . سپس شاهك بن سندى را ماءمور كرد تا به جستجوى آنان بپردازد.*((*شاهك بن سندى *))* پس از مدتى فضل بن ربيع را كه در خانه سوداگرى پنهان شده بود، گرفته و به نزد ماءمون برد. فضل بن ربيع براى آزادى خود داستانها در فضيلت عفو و گذشت نقل كرد و نزد ماءمون التماس فراوان نمود، تا اينكه ماءمون گفت : از كشتن تو گذشتم ، اما بايد بگويى كه در ايام پنهانى چگونه به سر مى بردى و چه شد كه دستگير شدى ؟ فضل گفت : مدتى از خانه اى كه در آن پنهان بودم بيرون آمدم ، و خود را به شكل ساربانها در آوردم و جوالى به دوش گرفته ، بدون اين كه هدفى داشته باشم در كوچه ها و محله ها به راه افتادم ، به اين اميد كه آشنايى پيدا كنم و به خانه او پناه برم . در آن اثناء سوارى و پياده اى به من برخوردند، پياده مرا شناخت و به سوار خبر داد. سوار براى گرفتن من اسب خود را به حركت در آورد. من هم جوالى را كه به دوش داشتم به گردش در آوردم . بر اثر اين كار اسب او رميد و سوار را به زمين زد. من هم از فرصت استفاده نمودم و با سرعت هر چه تمامتر شروع به دويدن كردم .پس از طى مسافتى به در خانه اى رسيدم كه پيرزنى در آنجا نشسته بود. گفتم اى مادر مى توانى يك لحظه مرا در خانه خود جاى دهى ؟ پيرزن به بالا خانه اشاره كرد و گفت : برو آنجا! من هم وارد بالا خانه شدم ولى هنوز ننشسته بودم كه سوار به در خانه رسيد و از پيرزن پرسيد شخصى با اين شكل از اين جا نگذشت ؟