اسلام آوردن عميربن وهب - عاقبت بخیران عالم نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عاقبت بخیران عالم - نسخه متنی

علی محمد عبداللهی ملایری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

آن پير سعادتمند، عمرو بن جموح بود. خدمت پيامبر اكرم - ص - آمد و گفت :

يا رسول الله ! اين چه وضعى است ؟ چرا بچه هاى من از آمدن من به جبهه مانعند و چرا نمى گذارند من شهيد شوم ؟ اگر شهادت خوب است ، براى من هم خوب است ، من هم مى خواهم در راه خدا شهيد شوم .

رسول اكرم - ص - فرمود: مانعش نشويد، خوشحال شد. مسلح و آماده جهاد گشت ، وقتى كه به ميدان جنگ آمد، يكى از پسرهايش چون مى ديد پدر ناتوان است و نمى تواند خوب كر و فر كند مراقب او بود، ولى پدر بى پروا خودش را به قلب لشكر مى زد تا بالاءخره شهيد شد، يكى از پسرهايش هم شهيد شد.

احد نزديك مدينه است ، مسلمين در احد وضع ناهنجارى پيدا كردند، خبر به مدينه رسيد كه مسلمين شكست خورده اند، زن و مرد مدينه بيرون دويدند، از جمله آنها زن همين عمرو بن جموح بود. اين زن رفت جنازه هاى شوهر، پسر و برادرش را پيدا كرد، هر سه جنازه را بر شترى كه داشتند و اتفاقا شتر قوى هيكلى هم بود بار كرد و آورد كه در بقيع دفن كند. ولى متوجه شد كه اين حيوان با ناراحتى به طرف مدينه مى آيد. مهار شتر را به زحمت مى كشيد، قدم قدم ، يكپا يكپا مى آمد، در اين بين زنهاى ديگر، و از آن جمله عايشه همسر پيامبر به طرف احد مى آمدند.

عايشه پرسيد از كجا مى آيى ؟ گفت : از احد. گفت : بار شترت چيست ؟ آن زن با خونسردى كامل جواب داد: جنازه شوهرم و جنازه يكى از پسرهايم و جنازه برادرم است كه آنها را به مدينه مى برم تا در بقيع دفن كنم .

عايشه سؤ ال كرد: سرانجام جنگ چه شد؟ گفت : الحمدلله به خير گذشت ، جان مقدس پيامبر سلامت است و خداوند شر كفار را كوتاه كرد و آنها را در حالى كه آكنده از خشم بودند برگرداند و چون جان مقدس پيامبر سالم است همه حوادث هيچ است .

و ادامه داد: داستان اين شتر من عجيب است ، مثل اين كه ميل ندارد به مدينه بيايد، به طرف مدينه كه مى كشم نمى آيد، به زحمت و قدم قدم حركت مى كند ولى به طرف احد كه مى خواهم بروم به سرعت و آسانى حركت مى كند، در حالى كه بايد رو به آخورش تندتر بيايد، برعكس رو به احد كه دامنه كوه است ، تندتر مى رود.

عايشه گفت : پس بهتر است باهم برويم حضور رسول اكرم .

وقتى كه در احد حضور رسول اكرم - ص - رسيدند، عرض كرد يا رسول الله ! داستان عجيبى دارم ، اين حيوان را رو به طرف مدينه كه مى كشم به زحمت مى آيد، اما به طرف احد آسان مى آيد! فرمود: آيا شوهر تو وقتى كه از خانه بيرون آمد حرفى هم زد؟ گفت : يا رسول الله ! دستها را به دعا برداشت و گفت :

خدايا مرا ديگر به اين خانه بر مگردان !

فرمود: همين است ، دعاى شوهرت مستجاب شده ، دعا كرده كه خدا او را به خانه بر نگرداند. بگذار بدن شوهرت همين جا باشد و با شهداى ديگر در احد دفن شود. همه شهدا را در احد دفن مى كنيم ، شوهرت را هم همينجا دفن مى كنيم . ^(68)

اسلام آوردن عميربن وهب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

اگر مقروض نبودم و ترس بى سرپرست شدن عيال و فرزندانم را نداشتم همين امروز به مدينه مى رفتم و انتقام همه قريش را مى گرفتم و... اين سخنان عمير بن وهب يكى از دشمنان سرسخت رسول خدا - ص - و مسلمانان و از مردان شرور و بى باكى كه تعداد سپاه اسلام و تجهيزات آنها را پيش از شروع جنگ بدر به قريش گفت . او پسرى داشت به نام للّه للّه وهب كه در جنگ بدر به دست مسلمانان اسير شد. پس از اين كه عمير از جنگ بدر بازگشت و چند روزى از ورود او به مكه گذشت ، روزى با صفوان بن بنى اميه در حجر اسماعيل نشسته بودند و بر كشتگان بدر تاءسف مى خوردند و به ياد آنها آه سرد از دل بر مى كشيدند.

صفوان گفت : اى عمير به خدا سوگند پس از كشته شدن آن عزيزان ديگر زندگى براى ما ارزش و لذتى ندارد.

عمير گفت : آرى به خدا راست گفتى ، اگر من مقروض نبودم و ترس از بى سرپرست شدن عيال و فرزندانم را نداشتم ، همين امروز به مدينه مى رفتم و انتقام خود و همه قريش را از محمد مى گرفتم و او را مى كشتم ؛ زيرا پسر من در دست آنها اسير است و من براى رفتن به مدينه بهانه خوبى دارم . صفوان گفت : قرضهايى كه دارى من پرداخت مى كنم و عيال و فرزندانت را همانند زن و بچه خودم سرپرستى و اداره مى كنم ، ديگر چه مى خواهى ؟ عمير گفت : با اين وضع حاضرم و دنبال اين كار مى روم ولى به شرط آن كه غير از من و تو از اين

/ 166