بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْاعشى يكى از شاعران زبردست دوران جاهليت است كه اشعارش نقل مجالس بزم قريش بود.وى در پايان عمر، كه پيرى بر او غلبه كرده بود، شمه اى از آيين توحيد و تعاليم عالى اسلام به گوشش رسيد. او در نقطه اى دور از مكه زندگى مى كرد و هنوز آوازه نبوت پيامبر در آن نقاط خوب منتشر نشده بود، ولى آنچه كه از تعاليم اسلام بطور اجمال شنيده بود، طوفانى در كانون وجود او پديد آورده بود. به اين خاطر، قصيده اى سراپا نغز در مدح پيامبر ساخت و ارمغانى بهتر از آن نديد كه اين اشعار را در محضر پيامبر گرامى اسلام بخواند. با اين كه شعر او ابياتى چند بيش نيست ولى در عين حال ، از بهترين و فصيح ترين اشعارى است كه در آن زمان درباره پيامبر (ص ) سروده شده است .هنوز اعشى درك فيض محضر پيامبر نكرده بود كه جاسوسان قريش با او تماس گرفتند و از مقصد او آگاه شدند.آنان بخوبى مى دانستند كه اعشى مردى شهوت ران است و به زن و شرب علاقه مفرطى دارد، فورا از نقطه ضعف او سوء استفاده كرده .گفتند: اى ابا بصير! آئين محمد با روحيات و وضع اخلاقى تو سازگار نيست . گفت : چطور؟ گفتند: او زنا را حرام ميداند. وى در پاسخ گفت ، مرا حاجتى در اين كار نيست ، و اين مطلب نمى تواند مانع از گرايش من بشود.گفتند: او شراب را هم تحريم كرده است . اعشى از شنيدن اين حرف كمى ناراحت شد و گفت : من هنوز از شراب سير نشده ام اكنون بر مى گردم و مدت يك سال تا به سر حد سير شدن مى خورم و سال ديگر مى آيم ، دست بيعت به او ميدهم .او برگشت ، ولى اجل مهلتش نداد و در همان سال چهره در نقاب خاك كشيد.^(61)
حنظله غسيل الملائكه
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْوقتى نداى جهاد را شنيد متحير شد، چه كند؟ از اين جهت از پيامبر اجازه گرفت كه يك شب در مدينه توقف كند و آنگاه بامدادان خود را به مسلمانان برساند، پيامبر موافقت كرد. او حنظله فرزند ابى عامر، جوانى بود كه بيست و چند بهار از عمرش گذشته بود. او به راستى مصداق آيه : يخرج الحى من الميت ^(62) بود؛ زيرا وى فرزند ابو عامر دشمن پيامبر بود و پدر او در نبرد احد در ارتش قريش شركت داشت و يكى از عناصر بدخواهى بود كه قريش را در نبرد با پيامبر تحريك كرد و در دشمنى با اسلام هيچگاه كوتاهى نكرد. مع الوصف فرزند او حنظله جوان پاك بازى بود كه رگ و پوستش مملو از عشق و علاقه به اسلام و پيامبر بود، عواطف فرزندى ، او را از شركت در جنگ بر ضد پدر منصرف نساخت .شب عروسى او مصادف با حركت مسلمانان به سرزمين احد بود، وقتى نداى جهاد را شنيد متحير شد چه كند، چاره نديد جز اين كه از پيامبر اجازه بگيرد كه يك شب در مدينه توقف كند و بامدادان خود را به مسلمانان برساند، پيامبر با درخواست او موافقت كرد. وى پس از انجام مراسم عروسى ، پيش از آنكه غسل كند آهنگ عزيمت به ميدان جنگ كرد. هنگام خروج از خانه ديدگان نو عروس او غرق در اشك گشت و دست در گردن شوهر خود افكند و درخواست كرد كه لحظاتى صبر كند. آنگاه افرادى را به شهادت طلبيد تا همگى از حنظله بشنوند كه حنظله و او با يكديگر زن و شوهر شده اند. وقتى كه حنظله رفت عروس رو به گواهان كرد و گفت :ديشب در خواب ديدم كه آسمان شكافت ؛ و شوهرم داخل آن گرديد، سپس شكاف به هم آمد. من از اين رويا احساس مى كنم كه روان شوهرم به سوى جهان بالا خواهد رفت و شربت شهادت را خواهد نوشيد .حنظله يكسره به احد آمد. چشم او به ابوسفيان افتاد كه در ميان دو سپاه مشغول گردش و حركت بود، او در يك حمله ، شمشيرش را متوجه او ساخت ، اتفاقا شمشير بر پشت ابوسفيان فرود آمد و نقش زمين گرديد. در اين موقع بود كه يك سرباز قريش بنام ليثى به كمك ابوسفيان شتافت و او را از چنگ حنظله رها ساخت و سپس نيزه دارى از قريش به حنظله حمله كرد و آن را در بدن او فرو برد. حنظله به تعقيب او پرداخت و با شمشيرى كه در دست داشت وى را از پاى درآورد و سپس خود به زمين افتاد و شهد شيرين شهادت را چشيد.رسول گرامى فرمود:مى ديدم فرشتگان بدن حنظله را غسل مى دادند و به اين خاطر او لقب غسيل الملائكه به خود گرفت .ابوسفيان مى گفت :اگر چه در جنگ بدر مسلمانان فرزندم حنظله را كشتند، در عوض ما نيز در جنگ احد حنظله آنها را كشتيم .