رنگرزى عيسى (ع ) - عاقبت بخیران عالم نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عاقبت بخیران عالم - نسخه متنی

علی محمد عبداللهی ملایری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

برگردانيد.

ولى چون دوباره نظرش به ساره افتاد نتوانست خود را نگه دارد و دست به سوى او دراز كرد. باز ابراهيم عليه السلام از روى غيرت و مردانگى صورت خود را برگردانيد و دعا كرد، دستش خشك شد و ساره نرسيد.

پادشاه اين وضع را كه ديد، گفت : خداى تو بسيار غيرتمند است و تو بسيار غيور. از خداى خود بخواه كه دست مرا به من برگرداند كه اگر دستم سالم شد ديگر اين كار را نخواهم كرد. ابراهيم عليه السلام فرمود: دعا مى كنم به شرطى كه اگر اين كار را باز تكرار كنى ، ديگر هرگز براى سلامت دستت دعا نخواهم كرد.

پادشاه قبول كرد. ابراهيم عليه السلام عرض كرد: خداوندا اگر راست مى گويد دستش را برگردان . فورا دست او سالم شد. با ديدن اين جريان ترس و مهابت عجيبى از حضرت ابراهيم عليه السلام در دل پادشاه افتاد، طورى كه آن حضرت را بسيار تعظيم و تكريم كرد و به آن حضرت گفت : تو در امان هستى و من ديگر به هيچ وجه متعرض ناموس تو نمى شود و چيزى از اموال تو را نمى گيرم ، هر كجا مى خواهى برو. فقط از تو يك چيزى مى خواهم . فرمود: خواسته ات چيست ؟ گفت : مى خواهم به من اجازه دهى كه كنيزك زيبا و عاقل خودم را به ساره ببخشم تا خدمت او كند.

ابراهيم عليه السلام قبول كرد و او مادر حضرت اسماعيل عليه السلام (هاجر) را به ساره بخشيد. آن گاه ابراهيم عليه السلام با اهل و اموال خود حركت كردند، پادشاه هم به خاطر احترامى كه براى او قائل بود از پشت سر، او را بدرقه مى كرد.

در اين هنگام ، خداوند متعال براى ابراهيم عليه السلام وحى فرستاد كه : در جلو پادشاه جبارى كه بر او تسلط پيدا كرده اى راه مرو، او را جلو بينداز و خودت از عقب او برو. بالاخره هر چه باشد او پادشاه است او را تكريم كن ، زيرا كه در روى زمين حتما بايد پادشاهى باشد، چه آن پادشاه نيكوكار باشد و چه بدكردار.

ابراهيم عليه السلام ايستاد و به پادشاه فرمود: بيا تو از جلو من برو زيرا خداى من الان به من وحى فرستاد كه براى تجليل و تكريم از تو، تو را مقدم دارم و خودم از عقب بيايم .

پادشاه با تعجب گفت : خداى تو چنين وحى فرستاد؟! فرمود: بلى .

پادشاه گفت : تو با اين كار مرا به دين خود درآوردى ، شهادت مى دهم كه خداى تو صاحب رفق ، كرم و بردبارى است . ^(85)

رنگرزى عيسى (ع )

وقتى عيسى عليه السلام به سن نوجوانى رسيد، حضرت مريم عليه السلام او را نزد صباغى برد تا رنگرزى بياموزد. صباغ قبول كرد و او مشغول به كار شد.

يك روز لباسهاى زيادى براى صباغ آوردند كه به رنگهاى گوناگون رنگ كند، اتفاقا در آن روز كار مهمى براى استاد حضرت عيسى عليه السلام پيش آمد كه حتما بايد مى رفت ، او راهنماييهاى لازم را به عيسى عليه السلام كرد كه چكار كند و براى اين كه محكم كارى كرده باشد در ميان هر لباس نخى گذاشت و به عيسى عليه السلام گفت هر لباس را به رنگ همان نخى كه در ميان آن گذاشته ام رنگ كن .

وقتى صباغ رفت ، حضرت عيسى عليه السلام همه لباسها را درون يكى از خمهاى رنگرزى انداخت و مشغول كارهاى خودش شد و... .

وقتى صباغ برگشت ، پرسيد: با لباسها چه كردى ؟ فرمود: همه را درون اين خم ريخته ام .

صباغ با شنيدن اين حرف غضبناك شد و گفت : همه را خراب و ضايع كردى . عيسى عليه السلام فرمود: عجله نكن .

و بلند شد لباسها را از خم بيرون آورد، هر يك به رنگى كه صباغ مى خواست رنگ شده بود.

صباغ از ديدن اين صحنه خيلى تعجب كرد و فهميد كه او پيامبر خداست و به آن حضرت ايمان آورد^(86)

/ 166