مخالفت نفس - عاقبت بخیران عالم نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عاقبت بخیران عالم - نسخه متنی

علی محمد عبداللهی ملایری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

عبيدا بمعصيتهم و العبيد ملوكا بطاعتهم ، پاك و منزه است خداوندى كه پادشاهان را به واسطه نافرمانى بنده مى كند و بندگان را بر اثر اطاعت و فرمان بردارى پادشاه مى نمايد*))*.

يوسف عليه السلام پرسيد: تو كيستى گفت : همان كسى كه از جان تو را خدمت مى كرد و آنى از ياد تو غافل نمى شد هوا پرست بود، به كيفر اعمال بد خود به اين روز افتاده كه از مردم براى گذران زندگى گدايى مى كند كه برخى به او ترحم مى كنند و برخى نمى كنند. بعد از عزيز اولين شخص مصر بود و اينك ذليلترين افراد، اين است جزاى گنهكاران .

يوسف گريه زيادى كرد و بعد پرسيد: آيا هنوز چيزى از عشق و علاقه نسبت به من در قلبت باقى مانده ؟ گفت :

آرى ، به خداى ابراهيم قسم ، يك نگاه به صورت تو، بيش از تمام دنيا براى من ارزش دارد كه سطح آن را طلا و نقره گرفته باشند. يوسف پرسيد: زليخا چه تو را به اين عشق واداشت ؟ گفت : زيبايى تو. يوسف گفت : پس چه خواهى كرد اگر پيامبر آخرالزمان را ببينى كه از من زيباتر و خوش خوتر و با سخاوت تر است كه نامش محمد صلى الله عليه و آله است ؟ زليخا گفت : راست مى گويى . يوسف عليه السلام پرسيد تو كه او را نديده اى ، از كجا تصديق مى كنى ؟ گفت همين كه نامش را بردى محبتش در قلبم واقع شد. خداوند به يوسف وحى كرد زليخا راست مى گويد ما نيز او را به واسطه علاقه و محبتى كه به پيامبر ما محمد صلى الله عليه و آله دارد، دوست داريم و به اين خاطر تو با زليخا ازدواج كن . آن روز يوسف به زليخا چيزى نگفت و رفت .

روز بعد به وسيله شخصى به او پيغام داد كه اگر ميل دارى تو را به ازدواج خود درآورم . زليخا گفت : مى دانم كه ملك مرا مسخره مى نمايد، آن وقت كه جوان و زيبا بودم مرا از خود دور كرد، اكنون كه پيرو بينوا و كور شده ام مرا مى گيرد؟!

حضرت يوسف عليه السلام دستور داد آماده ازدواج شود و به گفته خود وفا كرد شبى كه خواست عروسى كند به نماز ايستاد، دو ركعت نماز خواند خدا را به اسم اعظمش قسم داد. خداوند جوانى و شادابى زليخا را به او باز گرداند، چشمانش شفا يافت ، مانند همان زمانى كه به او عشق مى ورزيد، در آن شب يوسف او را دخترى بكر يافت ، خداوند دو پسر از زليخا به يوسف داد، با هم به خوشى زندگى كردند تا مرگ بين آنها جدايى انداخت .

هنگامى كه يوسف عليه السلام مالك خزاين زمين شد با گرسنگى بسر مى برد و نان جو مى خورد، به او مى گفتند با اين كه خزينه هاى زمين در دست توست به گرسنگى مى گذرانى ؟ مى گفت مى ترسم سير شوم و گرسنگان را فراموش نمايم . ^(39)

مخالفت نفس

مرد كافرى روزها به بازار بغداد مى آمد، مردم گرد او جمع مى شدند و او به آنها خبر مى داد از آنچه در منزل داشتند يا در نيت خود مى گرفتند. اين جريان را به موسى بن جعفر عليه السلام عرض كردند، حضرت با وضع ناشناسى به آن محل حاضر شد. به يكى از همراهان خود فرمود: چيزى در نيت بگير، و بعد از آن كافر پرسيد؟ مرد كافر از آنچه او در نظر گرفته بود خبر داد. موسى بن جعفر عليه السلام او را به كنارى برده فرمود: به واسطه چه عملى اين مقام را پيدا كردى با اين كه اين كار از مقام پيامبران است .

گفت : به اين درجه نرسيدم مگر به واسطه مخالفت با خواهش نفس ، حضرت فرمود: اسلام را بر نفس خود عرضه بدار ببين چگونه مى يابى آن را؟ عرض كرد: نفسم راضى به اسلام آوردن نيست .

حضرت فرمود: مگر نه اين است كه به اين مقام در اثر مخالفت نفس ‍ رسيده اى . پس اكنون با آن مخالفت كن ، مرد كافر، مقدارى فكر كرد و بعد ايمان آورد، ايمانش نيكو شد، پس از اين جريان گاه گاه به مجلس موسى بن جعفر عليه السلام حاضر مى شد.

روزى يك نفر درخواست كرد، از نيتش خبر دهد، هر چه فكر نمود چيزى نتوانست بگويد، آنگاه عرض كرد: من وقتى كافر بودم از امور پنهان اطلاع داشتم ولى حالا كه مسلمانم چرا نمى توانم ؟ حضرت فرمود: خداوند عمل هيچ بشرى را بى پاداش نمى گذارد، چون تو در آن موقع مخالفت با نفس مى كردى خداوند جزاى آن را در دنيا داد. تو را قدرت اطلاع بر اسرار پنهان مردم عنايت كرد، زيرا كافر در آخرت بهره اى ندارد، اكنون كه اسلام آوردى خداوند پاداش آن را ذخيره براى آخرتت كرده و جزاى دنيا را قطع نموده ^(40).

/ 166