مگر خداى تو سخاوت را دوست مى دارد؟ - عاقبت بخیران عالم نسخه متنی

اینجــــا یک کتابخانه دیجیتالی است

با بیش از 100000 منبع الکترونیکی رایگان به زبان فارسی ، عربی و انگلیسی

عاقبت بخیران عالم - نسخه متنی

علی محمد عبداللهی ملایری

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
لیست موضوعات
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

كه بعدا معين خواهم كرد، سر مرا از بيخ ببرى !

غلام گفت : يعنى چه ؟!

ارباب گفت : حرف من اين است .

غلام گفت : چنين چيزى ممكن نيست .

ارباب جواب داد: من از تو قول گرفتم ، و تو بايد به قول خود وفا نمايى مدتى از اين گفتگو گذشت تا در نيمه شبى ، ارباب غلام را بيدار كرد، كارد تيزى به دست او داد و دست ديگر او را گرفت و آهسته حركت كردند و به پشت بام منزل همسايه رفتند. ارباب در آنجا دراز كشيده و خوابيد.

كيسه پولش را هم به غلام داد و گفت : تو همين جا سر من را ببر و به هر كجا كه مى خواهى بروى برو.

غلام سؤ ال كرد: براى چه ؟ ارباب گفت : براى اين كه من اين همسايه را نمى توانم ببينم ، مردن براى من بهتر از زندگى است ، من رقيب او بودم ، او هم رقيب من بود، ولى اكنون او از من جلو افتاده است ، و براى همين ، الان دارم در آتش مى سوزم . لذا از اين عملى كه به تو دستور مى دهم ، مى خواهم بلكه يك قتلى به پاى اين مرد بيفتد و او به زندان برود. اگر چنين چيزى عملى شود، آن وقت من راحت مى شوم !

ارباب ادامه داد: من مى دانم كه اگر اينجا كشته شوم ، فردا مى گويند چه كسى او را كشته است ؟ آن وقت پاسخ خواهند داد: همسايه رقيبش او را كشته است و جسدش هم كه در پشت بام رقيبش پيدا شده ، پس او را دستگير مى كنند و به زندان مى فرستند و بالاخره اعدام مى شود و مقصود من هم آنجا حاصل شده است .

غلام ديد كه اين مرد تا اين حد احمق و بيچاره است ، پيش خود گفت : پس ‍ من چرا اين كار را نكنم ؟ اين براى همان كشته شدن خوب است . كارد را بر گردن ارباب گذاشت و سر او را از بيخ بريد و كيسه پول را هم برداشت و رفت كه رفت .

خبر در همه جا منتشر شد، رقيب او را گرفتند و به زندان انداختند.

بعد كه خواستند به جرمش رسيدگى كنند خيلى زود به اين نتيجه رسيدند كه : اگر اين مرد قاتل باشد، پشت بام خانه خودش را براى كشتن رقيبش ‍ انتخاب نمى كند! قضيه معمايى شده بود، سرانجام وجدان غلام ، او را راحت نگذاشت و پيش حكومت وقت رفت و حقيقت را افشا نمود و گفت : قضيه از اين قرار است كه او را من كشته ام و البته اين به تقاضاى خود او بوده است ؛ زيرا وى آن چنان در حسد مى سوخت كه مرگ را بر زندگى ترجيح مى داد.

وقتى فهميدند كه قضيه از اين قرار است و اطمينان يافتند كه غلام درست مى گويد، هم غلام و هم آن زندانى متهم را كه رقيب ارباب بيچاره به شمار مى آمد، از زندان آزاد كردند. ^(131)

مگر خداى تو سخاوت را دوست مى دارد؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در ميان آن عده اى كه در يمن بر پيامبر اسلام وارد شدند، مردى بود كه از همه بيشتر با رسول خدا پرحرفى و بگو و مگو مى كرد.

پيامبر اكرم (ص ) بقدرى در خشم شد كه عرق از ميان چشمان مباركش ‍ جارى شد و رنگ صورتش تغيير كرد و سر خود را به زير انداخت .

در اين موقع بود كه جبرئيل نازل شد و گفت :

خدا سلام مى رساند و مى فرمايد: اين مرد، شخصى باسخاوت است ، به مردم طعام مى دهد. خشم و غضب پيامبر فرو نشست . سر مبارك خود را بلند كرد و فرمود: اگر غير از اين بود كه جبرئيل از طرف خدا خبر مى دهد كه تو مرد سخاوتمندى هستى ، تو را كيفر مى كردم تا براى آيندگان عبرتى باشد.

آن مرد گفت : مگر خداى تو سخاوت و بخشش را دوست دارد؟! فرمود: آرى . گفت :

اشهد ان لا اله الله و انك رسول الله .

قسم به آن خدايى كه تو را به پيامبرى مبعوث كرده ، من احدى را از مال خودم محروم نكرده ام . ^(132)

/ 166