علم، عقل، دین نسخه متنی
لطفا منتظر باشید ...
اما اينکه اين ديدگاه که هر شناختي مسبوق به شناختي ديگر است و هيچ شناخت مبدأ و پايه اي وجود ندارد گفتاري است که عقلا، محال است و توليد شناخت از شناخت در انسان و يا حتي در حيوان ممکن نيست تا بينهايت به پيش رود و بايد به شناختي حسي و يا فطري و يا شهودي عقلي، منتهي شود مثلاً آنطور که هيوم و کانت معتقدند شناخت انسان نسبت به اينکه «محسوساتش در خارج از ذهن، وجودي واقعي و خارجي دارند»، شناختي فطري است که کودک حتي هنگام تولد هم به آن آگاهي دارد محسوسات حواس پنجگانه اش را در خارج از خودش مييابد و لذا براي انجام کارهاي بيروني به حرکت دست و پا و غيره اقدام ميکند وحتي حيوانات هم محسوسات خود را خارج از خود مييابند و اين شناختي فطري است يعني شناختي ماقبل تجربي است.همچنانکه شناخت انسان، راجع به اينکه «يک چيز در يک زمان ممکن نيست هم باشد و هم نباشد» يعني استحاله اجتماع نقيض، شناختي عقلي است همچنانکه باور انسانها به اينکه هر حادثه اي علتي دارد و وجود ممکن بدون علت، محال است «شناختي عقلي» است نه شناختي «حسي و تجربي» زيرا حس از وجود و عدم چيزي، ما را آگاه ميکند اما آگاهي از امکان و استحاله چيزي، مربوط به عقل است نه حسّ همچنانکه کشف ضرورت چيزي نيز مربوط به عقل است نه حسّ و لذا رياضيات عقلي است چون قضاياي آن ضروري است در هر حال شناخت انسان، منحصر به شناخت حسي نيست و حتي شناخت حسي هم بدون بعضي از شناختهاي فطري (ماقبل تجربي)، ممکن نيست همچنانکه شناخت حسي بدون کمک گرفتن از شناختهاي عقلي