محمّد بن علي بن ابي طالب (= محمد بن حنفيّه).
242محمّد بن علي بن ابي طالب (= محمد بن حنفيّه).(16 - 81 ه . ق).كنيه: ابوالقاسم، ابوعبداللّه.نسب: قرشى، هاشمي.لقب: مدنى، اكبر.طبقه: دوم.محمد از شخصيت هاي معروف تاريخ اسلام و فرزند امام علي بن ابي طالب (ع)و خوله دختر جعفر است. خوله يكي از بزرگ زادگان يمني الاصل و از طايفه بني حنفيّه است كه پس از ارتداد آنان در زمان پيامبر اسلام (ص)و به نقلي در زمان ابوبكر، به دست سپاهيان مسلمان تحت امر علي بن ابي طالب (ع)- و بنا به نقلي - خالد بن وليد، اسير شد و سرانجام به همسري امام علي (ع)درآمد و در سال 16 ه . ق . محمد را به دنيا آورد و او در برابر فرزند كوچك ديگر آن حضرت، به (محمد اكبر) معروف گرديد.محمد و ابوالقاسم، نام وكنيه اي بود كه اميرمؤمنان (ع)براساس اجازه پيامبر(ص) و نيز پيش گويي پيامبر(ص) انتخاب كرد. او بعدها به اين نام گذاري مي باليد و در برابر كساني كه وي را مهدي مي خواندند، مي گفت: مردم را به خير و صلاح هدايت مي كنم. نام من نام پيامبر خدا(ص) و كُنيه ام كنيه اوست. هرگاه به من سلام داديد بگوييد: السلام عليك يا محمد السلام عليك يا اباالقاسم. (1) .از چهار همسر و دو كنيزي كه داشت داراي فرزندان زيادي از دختر و پسر شد. از ميان آنان مي توان به حسن بن محمد اشاره كرد كه از زني قرشي به نام (جمال بنت قيس) زاده شد. او را نخستين كسي دانسته اند كه درباره (ارجاء) سخن گفت و (مرجئه) را پايه گذاري كرد. (2) .يكي ديگر از فرزندان وي ابوهاشم عبدالله بن محمد بود كه طبق روايت بلاذري وابن حزم با وصيّت پدرش امام شيعيان شد و آن را پس از خودش به علي بن عبداللّه بن عبّاس (سر سلسله عبّاسيان) تفويض كرد. (3) برخى، عبدالله بن محمد را نخستين پايه گذار (مرجئه) دانسته اند. (4) .از محمد به عنوان قهرماني نيرومند و شجاع، دانشمندي پارسا و محدّثي فقيه وقاري ياد كرده و در باره ويژگي هاي ظاهري اش نوشته اند: با حنا وغير آن خضاب مي كرد. عمامه مشكي بر سر مي نهاد و اطراف آن را اندكي مي آويخت. او شخصاً عهده دار سرپرستي و رسيدگي به امور مادرش بود، حتّي موي سرش را خضاب مي كرد و بر آن شانه مي زد.از برخي روايات استفاده مي شود كه تفكر (مرجئه) ريشه در انديشه هاي كلامي او دارد. نقل كرده اند كه درباره پدرش امام علي بن ابي طالب (ع)مي گفت: پس از پيامبر(ص) نمي توان به بهشتي بودن كسي حتي پدرم گواهي داد. (5) .امّا در صحّت اين روايت بايد ترديد كرد به دلايلي كه در مطالب آينده روشن خواهد شد.يكي ديگر از آراي او مسح روي پا و پاپوش نداشتن در حال مسح كشيدن است. ضرورت تقيّه در برابر ستمگران به ويژه امويان از ديگر آراي فقهي اوست، از اين رو با قيام بر ضد آنان مخالف بود و به برخي از دوستان اهل بيت سفارش مي كرد كه با شورشيان ضدّ بني اميّه همراه مشو و راه (تقيّه) پيشه كن، پس هرگاه تو را فرا خواندند نزدشان حاضر باش تا از اين طريق، دين و جان خود را حفظ كني و به آن چه از اموال سزاوارتري برسى. او در عين حال مي گفت: گناهان بني اميّه آنان را پيش از شمشير مسلمانان خواهد گرفت. او به دوستان اش اكيداً سفارش مي كرد كه اَمر(وحق) آل محمد از آفتاب روشن تر است. مبادا از آنان كناره گرفته و چون راهبان در گوشه اي بخزى، زيرا اهل حق را دولتي است كه هر گاه خداوند بخواهد مي آورد. پس هر كدام از شما آن را ديد با ما در مرتبه بلند سرافرازي و عزّت خواهد بود. (6) .بر اين اساس با خروج مختار بن ابي عبيده مخالف بود و شماري از ياران خود را به هوش مندي و احتياط در مورد مختار فرا مي خواند. شيخ مفيد تصريح كرده است كه او درباره مختار سكوت مي كرد. (7) .ابن عُيينه از ابوالجحاف نقل مي كند: محمّد، دعوت مختار به اهل بيت را تأييد نكرد و گفت: ما اهل بيت (ع)امور امت را با قهر و غلبه به دست نمي گيريم و بيراهه نمي رويم. علي (ع)با اين كه حقّ را از آنِ خود مي دانست نجنگيد تا آن كه مردم با وي بيعت كردند. (8) .مورد ديگري كه بيان گر ديدگاه فقهىِ محمد بن حنفيّه است جريان نماز و دفن ابن عباس است. او با پنج يا چهار تكبير نماز خواند و پس از دفن خيمه اي روي قبر برپا كرد. (9) .محمد در جريان (يوم الدار) و حمله بر خانه عثمان، با مروان بن حكم درگير شد؛ همان كسي كه در جنگ جمل نزديك بود به دست محمد كشته شود وبا سوگند دادن وى، رهايي يافت. (10) .او علاوه بر جنگ جمل، در نبرد صفّين و نهروان حضور داشت (11) و در جنگ جمل و صفين پرچمدار سپاه اميرمؤمنان بود. در جنگ جمل پس از اندك لغزشي كه در او پيدا شد، شكست تلخي به سپاه بصره وارد كرد. درباره اين نبرد بود كه به او گفتند: چرا پدرت تو را پيش مي انداخت و چيزي كه از تو مي خواست از حسن و حسين (ع)نمي خواست.گفت: آن دو چون دو چشم پدرم هستند و من چون دو دست وى؛ او مي خواست با دستان اش چشمان خود را نگهدارد.محمد همين نقش را در صفّين داشت و همان طور كه اميرمؤمنان (ع)خواسته بود، فدايي آن دو شد و پس از حمله هايي كه به چپ و راست و قلب سپاه معاويه كرد زخم هاي زيادي برداشت و سخت تشنه شد و امام (ع)ميان دو چشم او را بوسيد و فرمود: (پدرت فدايت باد). (12) .پس از شهادت امام علي (ع)از رابطه او با امام حسن (ع)و موضع گيري اش در برابر سياست هاي آن حضرت، اطلاعي نداريم.درباره موضع گيري وي در برابر نهضت امام حسين (ع)روايت هاي مختلفي به چشم مي خورد؛ در برخي از آن ها شاهد تخلف او از همراهي با آن حضرت ونيز ناخرسندي حسين بن علي (ع)از وي هستيم. در روايتي از امام صادق نقل شده است: امام (ع)هنگام حركت چنين نوشت: بسم الله الرحمن الرحيم، از حسين بن علي به بني هاشم، هر يك از شما به من بپيوندد شهيد مي شود و هر كس تخلف كند ناكام مي ماند. (13) .برخي ديگر از روايات بر مريض بودن وي به هنگام خروج امام از مدينه دلالت دارد. (14) در روايتي مي خوانيم كه پس از مصلحت انديشي و خير خواهي وي نسبت به امام (ع)آن حضرت او را خيرخواه و دل سوز مي داند وبه حسب ظاهر طبق اشاره او، راه مكه را بر مي گزيند و مي فرمايد: من با برادران و برادرزادگان و شيعيان ام آماده خروجيم، امّا تو اي برادرم، مانعي نيست كه در مدينه بماني و جريان امور را براي من گزارش كنى.آن گاه وصيّت خود را خطاب به وي مي نويسد و تذكر مي دهد كه به انگيزه امر به معروف و نهي از منكر و به سامان رساندن امور مسلمانان عازم سفر است و بر اساس سيره پيامبر و علي بن ابي طالب و خلفاي راشدين، عمل مي كند. (15) .علامه مجلسي مي نويسد: هر چند ظاهر روايت اول نكوهش محمد بن حنفيّه است، اما احتمال دارد معناي روايت اين باشد كه امام (ع)بني هاشم را در خروج از مدينه مخيّر كرد و در اين صورت گناهي بر آن ها نيست. (16) علامه حلّي نيز منزلت محمد بن حنفيه را فراتر از چنين نسبت هايي مي داند و به مُفاد روايت دوم اشاره مي كند. نكته ديگري كه اشاره به آن سود مند است آن كه از خود محمد بن حنفيه روايت شده كه ياران امام حسين (ع)با نام و نشان از پيش مشخّص بوده اند (17) شماري از روايات كه در اين مقاله به آن اشاره شده و خواهد شد، نشان دهنده معرفت و ادب او نسبت به امام حسن (ع)و امام حسين (ع)است.ابن عبد ربّه مي نويسد: محمد بن حنفيّه نزد قبر حسين بن علي (ع)ايستاد و گريست، سپس گفت: خدايت رحمت كند كه عزيز زيستى، امّا با مرگ ات ما را شكستي و چه فرخنده است روحي كه با بدن توست و چه خجسته است بدني كه كفن تو آن را در برگرفته است. چگونه چنين نباشد در حالي كه تو بازمانده فرزندان پيامبران، سلاله كانون هدايت و پنجمين كس از اصحاب كساء هستى. از دستان و سرانگشتان حق تغذيه كردي و در دامان اسلام پرورش يافتي پاكيزه زندگي كردي و پاكيزه مردى، هرچند روح مان از فراق تو پريشان است و دل مان درباره شخصيت بي مانند تو مطمئن. (18) .به هر حال، او در جريان نهضت امام حسين (ع)و پس از آن نيز در مدينه ماند تا آن كه با شنيدن خبر تهاجم سپاه يزيد بن معاويه به مدينه در سال 63 ه . ق . شهر را ترك گفت و به مكّه رفت و به ابن عباس ملحق شد. با اين سفر، فصل جديد و پُر فراز و نشيبي در حيات فكري و سياسي وي گشوده شد. در مكه بود كه يزيد بن معاويه به هلاكت رسيد و عبدالله بن زبير به گرفتن بيعت براي خود پرداخت، اما محمد و ابن عباس از بيعت با او خودداري كردند و ابن زبير پس از چاره جويي هاي گوناگون سرانجام آنان و ديگر بني هاشم را در شعب خودشان محصور كرد و گفت: يا بيعت كنيد يا شما را خواهم سوزاند.محمد بن حنفيّه ابو طفيل عامر بن واثله را براي استمداد از شيعيان كوفه به آن جا فرستاد و ديري نگذشت كه مختار بن ابي عبيده چهار هزار نفر به فرماندهي ابو عبداللّه جدلي همراه ابو طفيل روانه مكّه كرد و دستور داد كه همه تحت فرمان بني هاشم باشند. آنان زماني وارد مكه شدند كه تمام بني هاشم در خانه اي محبوس و پيرامون شان با هيزم محاصره شده بود. سرانجام، محاصره شكست و ابن عبّاس و محمد بن حنفيّه و ياران شان مجبور به ترك مكّه شدند وبه طائف رفتند. (19) .ابن عباس در سال 68 بدرورد حيات گفت و محمد پس از كفن و دفن او با ديگر ياران اش در مراسم حج شركت كرد، سپس در شِعب علي بن ابي طالب منزل كرد. در اين جا بود كه خطاب به ياران اش مكرراً گفت: مراقب نفس خود باشيد و كار عامه و جماعت را به خودشان واگذاريد. در باره امر ما اهل بيت چون آسمان و زمين ثابت و استوار باشيد كه امر ما هرگاه بيايد چون آفتاب فروزان، روشن و روشن گر است. (20) .در اين فاصله، خبر كشته شدن مختار به مكّه رسيد و دست ابن زبير براي اعمال فشار مجدّد نسبت به او باز شد و او را دوباره تهديد به جنگ يا بيعت كرد، امّا او چون هميشه حرف خود را تكرار كرد و گفت: اگر همه امت بيعت كردند من آخرين آنان مي باشم وبدين ترتيب از بيعت با وي سرباز زد.نامه دعوت عبدالملك از وى، بهانه اي بود كه محمد با ياران اش به سوي شام حركت كند. آنان راهي شام شدند و در منطقه اي به نام (أيله) منزل كردند. عبدالملك از موقعيّت استفاده كرد و او را به بيعت با خود فرا خواند. محمّد جواب خود به ابن زبير را تكرار كرد و تن به بيعت نداد و سرانجام مجبور به بازگشت به مكه شد، اما با ممانعت سپاه ابن زبير از ورود او به مكه، به ناچار به مدينه رفت.شايد در مدينه بود كه نامه عبدالملك با عنوان (اميرالمؤمنين) به وي رسيد و او با ديدن نامه گفت: (انا للّه و انا اليه راجعون.) آزاد شدگان و نفرين شدگان پيامبر خدا(ص) اكنون روي منبرهاي او قرار گرفته اند. سوگند به خدا، اين فرمانروايي پايدار نخواهد ماند. (21) به هر حال، عبدالله بن زبير در سال 73 ه . ق . به دست حجّاج بن يوسف در مكه به قتل رسيد. و راه حكومت و بيعت گرفتن از مردم براي عبدالملك هموار گرديد. تمام مردم با او بيعت كردند. محمد نيز پس از بيعت عمومي و از سر تقيّه - كه بدان معتقد بود - بيعت كرد و طي نامه اي با عنوان (اميرالمؤمنين عبدالملك) بيعت خود را به وي ابلاغ نمود. در سال 78 ه . ق . به دنبال دعوت عبدالملك به شام رفت و در آن جا خود و ياران اش از عطاياي خليفه بهره مند گرديدند و پس از يك ماه به مدينه بازگشت. (22) .ماجراي اين ملاقات مانند ملاقات وي با معاوية بن ابي سفيان، در غالب منابع تاريخي نقل شده، امّا ملاقات با يزيد بن معاويه و مروان بن حكم و تعريف و تمجيد زايد الوصف وي از يزيد بن معاويه پس از شهادت امام حسين و تكريم وي از سوي يزيد و سپس از سوي مروان، چيزي است كه تنها بلاذري آن هم با عنوان (مي گويند) به آن پرداخته و متأسّفانه مقريزي آن را سر فصل ترجمه محمد بن حنفيّه قرار داده است بدون آن كه به منبع گزارش وبه كيفيّت آن اشاره كرده باشد. (23) .محمد و اهل بيت (ع)
پيش تر به گوشه هايي از رابطه متقابل ائمّه (ع)با محمّد اشاره شد و در اين جا به نكته هاي ديگري از اين رابطه مي پردازيم و با اين سخنِ محمد بن حنفيّه آغاز مي كنيم كه گفت: (هيچ مؤمني ديده نمي شود مگر آن كه در دلش عشق و مودّتي به علي (ع)و خاندان او وجود دارد.) (24) .او كه نام و نشان اش را پيامبر(ص) از پيش گفته است، بي شك از گنجينه هاي معارفِ پدر و برادران اش، بهره هاي زيادي گرفت وبه آداب علوي مؤدّب شد. پندهاي حكيمانه امام علي (ع)به وى، فداكاريهاي او در جنگ جمل و صفّين براي حفظ جان فرزندان پيامبر (حسن و حسين ى) و براي اجراي فرمان پدرش، سخن كوتاه و دل نشين اميرمؤمنان خطاب به وي كه: (پدرت فدايت باد، به حق تو فرزند و مانند من در شجاعت و بزرگي هستى.) (25) نشاني از منزلت والاي اوست.با اين كه امير مؤمنان (ع)او را چون ستاره مي خواند، اما او حسن و حسين ي را به پيروي از پدرش، مانند آفتاب و ماهي مي دانست كه تاج فرزند پيامبر بودن را بر سردارند و برخود فرض مي ديد كه آنان را تعظيم كند. از اين رو در روايتي از امام باقر (ع)آمده است كه به جهت احترام و تعظيم، هيچ گاه امام حسين (ع)در برابر امام حسن (ع)سخن نگفت و هيچ گاه محمد بن حنفيّه در برابر امام حسين (ع)لب نگشود. (26) او اقرار مي كرد كه حسن و حسين ي بهتر از من هستند و مي دانند كه علي بن ابي طالب (ع)مرا براي آنان مي خواست. من فرزند او هستم و آنان فرزندان رسول خدا(ص). (27) .مهم ترين بخش زندگي او به دوران امامت علي بن حسين (ع)و عصر سلطنت يزيد بن معاويه، معاوية بن يزيد، مروان بن حكم، عبدالملك بن مروان و وليد بن عبدالملك؛ يعني سال هاي 61 تا 94 ه . ق . مربوط مي شود كه پيش از اين به بخش هايي از آن اشاره شد.در اين فصل از حيات اوست كه زمينه ظهور (كيسانيه) فراهم مي شود. آغاز اين تفكر به ادعاي مختار يا پيروان او در باره امامت محمد بن حنفيّه، باز مي گردد. شيخ مفيد مي نويسد: شماري از پيروان مختار، او را در خون خواهي امام حسين (ع)ياري كردند، امّا در قول به امامت محمّد از او جدا شدند. آن دسته كه دنبال سخن مختار را گرفتند نخستين فرقه اي از اماميّه بودند كه از حق جدا شدند. اينان همان ياران مختارند كه سبب تسميه شان به (كيسانيّه) روشن نيست، ليكن اين را مي دانيم كه پس از امام حسن و امام حسين ي به امامت ابوالقاسم محمد بن حنفيّه معتقد شدند و او را مهدي و چون عيسي زنده دانستند كه نميرد تا آن كه حق و داد گري را ظاهر كند. (28) .پيش از اين از بلاذري و ابن حزم نقل كرديم كه محمد امور امامت را به فرزندش عبداللّه و او به علي بن عبداللّه بن عبّاس سپرد.در تاريخ اسلام از كساني چون: ابو طفيل صحابى، ابو خالد كابلى، سعيد حميرى، كُثَيِّر عزّه، مرقع بن قمامه اسدى، حيّان بن سراج و پيروان اش، به عنوان كيسانيه و طرف داران امامت ومهدوّيت محمد بن حنفيّه يادشده است. (29) .حقيقت قضيّه آن است كه گزارش معتبري در باره انتساب اين ادّعا به شخص وي در دست نيست، بلكه او با شنيدن چنين ادّعايى، مختار را تكذيب كرده و از وي برائت جسته است و نيزبراساس روايتي صحيح، به امامت علي بن حسين (ع)اعتراف كرده و يكي از طرف داران و شاگردان خود؛ يعني ابوخالد كابلي را به سوي آن امام فرا مي خواند كه بعدها در شمار حواريّون امام سجّاد (ع)قرار مي گيرد. (30) در روايات ديگر تصريح شده كه سيّد حميرى، همانند ابو خالد كابلي از عقيده خود بازگشته وبه امامت امام باقر (ع)معتقد شده است. (31) .مباحث بيش تر پيرامون اين فرقه و نقد آراي آنان، در آثار شيخ مفيد، شيخ طوسي و در كتاب فرق الشيعه نوبختي آمده و علامه مجلسي نيز عمده آن مطالب را بازگو كرده است. (32) .نكته قابل توجه آن كه شيخ مفيد و شيخ طوسي به انقراض اين فرقه در قرن چهارم و پنجم اشاره كرده اند، امّا ابن كثير از اين نكته غفلت كرده و مي گويد: رافضيان بر اين پندارند كه محمد زنده است و در انتظار ظهور او هستند. (33) .طبقه و منزلت روايي محمد .
او از طبقه دوم راويان است كه افتخار مصاحبت چهار امام معصوم: علي بن ابي طالب (ع)حسن بن علي (ع)حسين بن علي (ع)و علي بن حسين (ع)را يافته است. روايات وي از امام علي (ع)از صحيح ترين روايات به شمار مي رود. (شماري از اين روايات با روايات ديگر او در منابع روايي و تاريخي اهل سنّت و شيعه از جمله در صحيح بخاري و جامع الاخبار نقل شده است. (34) او در اين روايات از امام علي (ع)امام حسن (ع)امام حسين (ع)و كساني چون: عثمان بن عفّان، عمّار بن ياسر، معاويه، ابوهريره و ابن عباس نقل حديث كرده است. و فرزندان اش (ابراهيم، حسن، عبدالله، عُمَر و عون) طاووس، عطاء بن ابي رباح، منهال بن عمرو، منذر بن يعلي ثوري و محمد بن بشر هَمْداني از او روايت كرده اند.از رجاليون اهل سنّت كساني چون: عجلى، ابن حبّان، ذهبي و ابن حجر او را توثيق كرده اند. از دانشوران شيعي كساني چون: كلينى، شيخ مفيد، علامه حلي متعرض حال او شده اند. با ملاحظه مجموعه روايات و اقوال - كه بخشي از آن ها در مباحث گذشته بازگو شد - استواري رأي و قوّت ايمان و عظمت محمد آشكار مي شود.او در روايتي از امام علي (ع)نقل مي كند كه از پيامبر(ص) شنيدم مي فرمود: (خداوند براي نيازمندان در اموال بي نيازان به اندازه توان شان، حقّي قرار داده است. اگر آنان را از اين حقّ بازدارند تا گرسنه شوند يا برهنه بمانند يا به سختي زندگي كنند، خداوند از توانگران حساب سختي خواهد كشيد و به عذاب دردناكي مبتلا خواهد كرد.) (35) .او بنا به قول مشهور پس از 65 سال زندگي توأم با شكوه و بزرگي در محرّم الحرام سال 81 ه . ق . در مدينه درگذشت و در بقيع به خاك سپرده شد. (36) ابن سعد مي نويسد: ابان بن عثمان بن عفان والي مدينه با اذن فرزند محمّد بر او نماز خواند، اما كشّي روايت كرده است كه محمد بن علي (ع)او را تجهيز كرد و بر وي نماز خواند و به خاك سپرد. (37) .منابع ديگر
و قعة صفين 249 و 570؛ كتاب التاريخ الكبير 1/ 182؛ تاريخ الثقات 410؛ تاريخ طبري (ذيل المذيل) 11/ 628؛ الجرح والتعديل 4/ ق 1/ 26؛ الكافي 1/ 348/ ح 5؛ العقد الفريد 3/ 101 مروج الذهب 3/ 123؛ كتاب الثقات 5/ 347؛ رجال صحيح البخاري 2/ 667؛ ؛ رجال صحيح مسلم 2/ 174؛ جمهرة انساب العرب 62؛ طبقات الفقهاء 62؛ مناقب آل أبي طالب 3/ 112، 452 و 4/ 83، 159 و 266؛ صفة الصفوة 2/ 55؛ جامع الاخبار 7؛ تهذيب الاسماء واللغات ج 1/ ق 1/ 88؛ وفيات الاعيان 4/ 169؛ مختصر تاريخ دمشق 23/ 93؛ تهذيب الكمال 26/ 147؛ تاريخ الاسلام 6/ 188؛ الوافي بالوفيات 4/ 99؛ غاية النهاية في طبقات القراء 2/ 204؛ ؛ تهذيب التهذيب 9/ 354؛ تقريب التهذيب 2/ 192؛ شذرات الذهب 1/ ق 1/ 88؛ بحار الانوار 1/ 37 و 72/ 42، 75، 81، 88؛ الغدير 2/ 245 ؛ معجم رجال الحديث 16/ 48؛ مستدركات علم رجال الحديث 7/ 77.1. الطبقات الكبري 5/ 94؛ انساب الاشراف 2/ 924 و بحار الانوار 18/ 112.2. تهذيب التهذيب 8/ 320 و الملل والنحل 1/ 142.3. انساب الاشراف 2/ 1393 و جمهرة ابن حزم 66.4. سير اعلام النبلاء 4/ 130. پيش تر درباره (مرجئه) توضيح داده شده است.5. الطبقات الكبري 5/ 94.6. الطبقات الكبري 5/ 97-96 و 115؛ مختصر تاريخ دمشق 23/ 103 و 105 و حلية الاولياء 3/ 174.7. الفصول المختاره 243.8. مختصر تاريخ دمشق 23/ 105 و سير اعلام النبلاء 4/ 122.9. المعارف 12 3.10. البداية والنهايه 9/ 38.11. قرب الاسناد 27 / ح 91 و الطبقات الكبري 5/ 93.12. بحار الانوار 42/ 105.13. العقد الفريد 3/ 196 و الغدير 3/ 229.14. مناقب آل ابي طالب 4/ 83.15. بحار الانوار 42/ 109.16. الفتوح 5/ 30.17. بحار الانوار 42/ 81.18. مناقب آل ابي طالب 4/.19. يعقوبي مي نويسد كه عبدالله بن زبير، محمد را به (رَضْوى) كوهي در اطراف مدينه تبعيد كرد. نك:( تاريخ يعقوبي 2/ 179.).20. الطبقات الكبري 5/ 101 - 104.21. الطبقات الكبري 5/ 107- 109.22. الطبقات الكبري 110/ 5 -.23. نك: انساب الاشراف 3/ 469 - 471 و كتاب المقفي الكبير 6/ 279 - 281.24. مناقب آل ابي طالب 3/ 112.25. الفصول المختاره 244؛ العقد الفريد 3/ 101 و بحار الانوار 42/ 96.26. مناقب آل ابي طالب 3/ 452 و بحار الانوار 42/ 100.27. سير اعلام النبلاء 4/ 115 و بحار الانوار 42/ 96.28. الفصول المختاره 239 - 247.29. اختيار معرفة الرجال / ش 149، 192 و 568.30. الفصول المختاره 2/ 241 - 242 و اختيار معرفة الرجال / ش 192.31. مناقب آل ابي طالب 4/ 159 و 266؛ بحار الانوار 42/ 79و الغدير 2/ 245 - 251.32. نك: بحارالانوار 37/ 1 - 9 و 42/ 75 - 109؛ الفصول المختاره 2/ 239 - 247؛ كتاب الغيبه (طوسى) 15 - 17و فرق الشيعه 27-26.33. البداية والنهايه 9/ 38.34. صحيح البخارى، كتاب الذبائح والنكاح و الكفاله؛ جامع الاخبار 7 و بحار الانوار 3/ 230.35. حلية الاولياء 3/ 178.36. الطبقات الكبري 5/ 116؛ المعارف 216و كتاب الثقات 5/ 347.37. الطبقات الكبري 5/ 115 و اختيار معرفة الرجال / ش 569.