يوسف در چاه - همراه با پیامبران در قرآن نسخه متنی

This is a Digital Library

With over 100,000 free electronic resource in Persian, Arabic and English

همراه با پیامبران در قرآن - نسخه متنی

عفیف عبدالفتاح طباره؛ ترجمه: عباس جلالی، حسین خاکساران

| نمايش فراداده ، افزودن یک نقد و بررسی
افزودن به کتابخانه شخصی
ارسال به دوستان
جستجو در متن کتاب
بیشتر
تنظیمات قلم

فونت

اندازه قلم

+ - پیش فرض

حالت نمایش

روز نیمروز شب
جستجو در لغت نامه
بیشتر
توضیحات
افزودن یادداشت جدید

يوسف در چاه

يعقوب به پسرانش اجازه داد كه يوسف را با خود ببرند، آنان وى را بيرون برده و طبق نقشه‏اى كه كشيده
بودند او را در چاه افكندند.

در اين هنگام بود كه خداوند به قلبش الهام نمود كه او را از آنجا رهايى
خواهد بخشيد و روزى خواهد آمد كه در آن روز به برادرانش خواهد گفت:

چه بلايى بر سر وى آورده‏اند، در
حالى كه آنان در برابر يوسف به صورت افرادى نيازمند ظاهر مى‏شوند، و به جهت مقام برجسته آن حضرت
تصور نمى‏كنند كه او يوسف است.

برادران يوسف شبانگاه باز گشتند و خود را به ظاهر اندوهگين نشان داده و صداى خويش را به گريه بلند
كردند و گفتند:

پدرجان، ما براى مسابقه در تيراندازى و دويدن رفته بوديم و يوسف را براى مراقبت از
كالاى خود، نزد آنها گذاشتيم، بعد از برگشتن از مسابقه، ديديم گرگ او را خورده است و ما از او دور
بوديم، هر چند ما راست بگوييم، ولى تو به دليل اين كه ما را به بدخواهى يوسف متهم كردى، سخن ما را
باور نداشته و آن را نمى‏پذيرى.

سپس پيراهن يوسف را كه آغشته به خون كرده بودند بيرون آوردند، ولى
هنگام امتحان آن، دروغشان براى پدر آشكار شد، كه آن خون از فرزندش نبوده است، چون پيراهن وى پاره
نبود، و يا شايد با فراست و تيزبينى خود، دروغشان را آشكار ساخت و بدانان گفت:

نفس شما امر بزرگى را
برايتان آسان جلوه داد و شما بدان دست يازيديد و من در فراق و جدايى يوسف بى‏آن كه ناراحتى كنم و
مأيوس گردم، به گونه‏اى شايسته شكيبايى پيشه مى‏كنم و براى پديدار شدن حقيقت گفته‏هاى شما، تنها
از خدا كمك خواسته و تحمل رنج و فراق او را از وى خواستارم.

خداى متعال فرمود:

فَلَمّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَن يَجْعَلُوهُ فِى غَيابَتِ الجُبِّ وَأَوْحَيْنا
إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ * وَجاءُوا أَباهُمْ
عِشاءاً يَبْكُونَ * قالُوا يا أَبانا إِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَتَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ
مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَلَوْ كُنّا صادِقِينَ * وَجاءُوا
عَلى‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ
جَمِيلٌ وَاللَّهُ المُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ؛(3)

آن‏گاه كه يوسف را بردند و نظر آنها بر اين قرار گرفت كه او را در قعر چاه بيندازند و ما به او الهام
نموديم كه روزى تو آنها را بر اين كارشان آگاه مى‏سازى و آنها آگاهى ندارند.

برادران، شامگاهان با
گريه و زارى نزد پدر آمدند و گفتند:

اى پدر، ما براى مسابقه به صحرا رفتيم و يوسف را نزد كالاهاى خود
گذاشتيم و گرگ او را طعمه خود ساخت و ما اگر راست هم بگوييم شما سخن ما را نمى‏پذيرى، و پيراهن او را
كه به دروغ خون آلوده كرده بودند، آوردند.

پدر گفت: بلكه نفس شما، اين كار زشت را در نظرتان زيبا جلوه
داد، و من در اين مصيبت صبرى پايدار خواهم كرد و خداوند مرا بر آنچه شما توصيف مى‏كنيد، يارى خواهد
فرمود.

نجات يوسف و فروش او

كاروانى كه آهنگ مصر كرده بود، از مقابل چاهى كه يوسف در آن بود گذشت، يكى از مردان كاروان را
فرستادند تا برايشان از چاه آب بياورد. او زمانى كه دلو خود را پايين فرستاد. يوسف(ع) بدان آويزان شد و
از چاه بيرون آمد، آن مرد بسيار شادمان شد و با صداى بلند، شادى كنان او را نزد رفقايش آورد و گفت:

خبرى خوش؛ اين جوانى است كه با خود آورده‏ام. آنان يوسف را ميان كالاهاى خود نهان ساخته و او را از
جمله كالاهايى قرار دادند كه تمايل به فروش آنها داشتند.

كاروانيان از ترس اين كه مبادا كسانِ اين جوان از راه برسند و او را از آنها بستانند، وى را در مصر به
بهايى اندك فروختند تا از او خلاصى يابند و كسى كه او را خريدارى كرد، وزير(4) پادشاه بود.

وى آن جوان
را به منزلش فرستاد و به همسرش زليخا سفارش كرد كه به نيكى با او رفتار كند و بدو گفت:

با او نيك رفتار
كن و وى را احترام نما، تا از زندگى با ما خرسند باشد، شايد براى ما سودمند باشد و يا او را به فرزندى
قبول كنيم.

همان گونه كه خداوند در خانه وزير پادشاه، مقام شايسته‏اى به يوسف عنايت كرد، تصرف در اموال وزير را
نيز نصيب وى ساخت و در سرزمين مصر، مقامى برجسته يافته و تعبير خواب را بدو الهام فرمود و خداوند هر
كارى را كه بخواهد به اجرا در مى‏آورد، ولى بسيارى از مردم به حكمت‏هاى نهان الهى پى نمى‏برند.

/ 300