ماجراى خوارج و اشعث
خوارج نهروان كه زاييده ماجراى حكميت بودند، امام على عليه السلام را در پذيرش داورى و صلح با معاويه محكوم كردند و سر به شورش برداشتند در حالى كه خودشان اين صلح را به امام تحميل كرده بودند، اما وقتى در ميان مردم شايع شد كه امام عليه السلام از حكميت رجوع كرده و آن را گمراهى دانسته است و اينك در صدد تهيه وسايل و تجهيزات براى نبردى ديگر با معاويه است، خوارج به كوفه برگشتند و دست در دست اميرالمؤمنين عليه السلام دادند و براى جنگ با معاويه آماده شدند. حضرت امير عليه السلام هم مشغول رتق و فتق امور و تشكيل و تنظيم سپاهى مجدد در انتظار تصميم حكمين بود تا اين كه اشعث خدمت امام عليه السلام آمد و با طرح سئوالى از امام عليه السلام مشكل جديدى به وجود آورد و خوارجى كه به آن سؤال اين بود كه: مردم مى گويند شما از پيمان خود برگشته و حكميت را كفر و گمراهى انگاشته ايد و انتظار بر انقضاى مدت را خلاف مى دانيد.اميرمؤمنان عليه السلام با شنيدن اين سخن انديشيد كه توريه كند يا حقيقت را بازگو كند تا در آينده نقطه سياهى در چهره تابناك حكومت علوى نقش نبندد، لذا تصميم گرفت حق را بيان كند و توريه را كنار بگذارد اگر چه عواقب بدى به دنبال داشته باشد، لذا به وى فرمود: من زعم أنى رجعت عن الحكومة فقد كَذب، و من رآها ضلالاً فقد ضل؛ هر كس تصور كرده من از پيمان تحكيم برگشته ام دروغ پنداشته و هر كس آن را كفر و گمراهى مى داند، خود گمراه است.
پس از بيان اين حقيقت، خوارج كه توبه كرده بودند، مجدداً به ترديد افتادند، و با شعار لا حكم الّا للَّه مسجد را ترك كردند و به اردوگاه حروراء بازگشتند. [ ر. ك: شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 278. ]
به راستى اگر اشعث اين مرد چند چهره اين مسئله را مطرح نمى كرد و در صدد كشف آن بر نمى آمد و اميرالمؤمنين عليه السلام ناچار به توضيح عقيده خود نمى شد، خوارج به ترديد نمى افتادند، و به همان ظن و گمان خود قناعت كرده بودند و در خدمت امام عليه السلام پس از پايان جريان حكميت به جنگ با معاويه مى رفتند، و قطعاً ماجراى خوارج به وقوع نمى پيوست و در نتيجه موقعيت تصميم گيرى ابن ملجم ملعون براى قتل اميرالمؤمنين عليه السلام پيش نمى آمد. [ اين حقيقتى است كه ابن ابى الحديد در مدرك فوق بدان اشاره دارد. ]