جرير و اعزام به شام
اميرالمؤمنين على عليه السلام كه از نخستين روزى كه مردم با او بيعت كردند، حكومت معاويه در شام را برنمى تافت و قصد بركنارى او را داشت، نماينده اى به سوى او اعزام كرده بود، اما معاويه جواب قانع كننده اى در بيعت و اطاعت از اميرالمؤمنين عليه السلام نداده بود، لذا براى آن كه حجت را بر همگان تمام كند و سركشى و مخالفت صريح معاويه را آشكارى سازد، تصميم گرفت نماينده ديگرى را به جانب معاويه براى تسليم شدن وى بفرستد، جرير بن عبداللَّه گفت: اى اميرالمؤمنين، مرا پيش معاويه بفرست كه او هميشه نسبت به من اظهار دوستى و نزديكى مى كند، پيش او مى روم و از او مى خواهم كه حكومت را به شما واگذار كند و بر حق با تو متفق و هماهنگ باشد و در عوض تا هنگامى كه به كتاب خدا عمل كند و از آن پيروى نمايد، يكى از اميران و كارگزارن تو باشد.جرير نزد معاويه با نامه على
جرير، نامه امام عليه السلام را به شام برد و بر معاويه وارد شد، او پس از حمد و ستايش خدا گفت:اى معاويه! بدان كه اهل دو حرم "مردم مكه و مدينه" و مردم دو شهر بزرگ "كوفه و بصره"، و مردم حجاز، يمن، مصر، عمان، بحرين و يمامه، همگى با خلافت پسر عمويت على بن ابى طالب بيعت كرده اند و تنها تو و اطرافيانت بيعت نكرده ايد، و اگر حركتى از سرزمين آنها بر فرو شد همه شما را فرو مى برد، اينك من آمده ام كه تو را به بيعت با اين مرد "على عليه السلام" فراخوانم، و اين كار موجب هدايت و سعادت تو خواهد بود. [ شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 75؛ وقعة صفين، ص 28؛ الامامة و السياسه، ج 1، ص 847. ]
آن گاه نامه امير مؤمنان عليه السلام را تسليم معاويه كرد. سپس جرير بن عبداللَّه مطالبى جالب در شأن و منقبت حضرت على عليه السلام و دعوت به وحدت و اجتناب از اختلاف و تفرقه با معاويه در ميان گذاشت و او را به بيعت با اميرالمؤمنين عليه السلام فراخواند. [ ر. ك: وقعة صفين، ص 34. ]
نصر بن مزاحم مى گويد: معاويه پس از صحبت هاى جرير و خواندن نامه اميرالمؤمنين عليه السلام به جرير گفت: منتظر باش، من هم بايد در اين كار بنگرم و با مردم در اين باره مشورت كند. سرانجام معاويه با حيله و تزوير وامروز و فردا كردن جرير را در شام نگاه داشت و با سران بلاد به مذاكره و مكاتبه پرداخت تا حمايت آنان را براى جنگ با اميرالمؤمنين به بهانه اين كه على عليه السلام قاتل عثمان است، جلب كند. در اين بين، به عمروعاص نامه نوشت و او را به همكارى با خود فراخواند و در مقابل حكومت مصر را در صورت پيروزى به او واگذار نمود. با اتلاف وقت، جرير را از بردن پاسخ به كوفه باز داشت تا آن كه وقت را بر حضرت على عليه السلام تنگ كرد و نيروهاى خود را تقويت نمود و تمامى مردم شام را با خود يك صدا نمود كه همه خواهان خون عثمان هستند.
آرى، معاويه موقعى به نامه امام پاسخ داد كه توانسته بود در اين فرصت امروز و فردا كردن نيروهاى زيادى براى خود جمع آورى كند. [ ر. ك: وقعة صفين، ص 33 - 27؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 78 - 74. ] جرير زمانى به كوفه بازگشت كه دير شده بود، چون معاويه در اين مدتى كه از دادن پاسخ طفره رفت و امروز و فردا كرد، توانست شاميان را تا بن دندان مسلح نمايد و همگان را براى نبرد با آن حضرت آماده سازد. [ ر. ك: شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 116 - 115؛ وقعة صفين، ص 560. ]
پس از بازگشت ناموفق جرير از نزد معاويه، مالك اشتر به شدت از جرير انتقاد كرد، در نتيجه اين امر، او رنجيده شد و از امام بريد و همراه تنى چند از اقوامش به سرزمين قرقيسيا كه در ساحل فرات بود، فرار كرد و به آن جا پناهنده شد و گروهى از قبيله قسرى كه يكى از شاخه هاى بزرگ قبيله يجيله بودند به او پيوستند و در جنگ صفين شركت نكردند و تنها از گروه او فقط نوزده نفر و از قبيله احمس كه گروهى از بجيله بودند هفت صد نفر در صفين در ركاب حضرت عليه السلام شركت كردند. و امام عليه السلام هم براى آن كه ريشه اين كارها را بسوزاند، دستور داد خانه جرير و همفكر او ثوير بن عامر را كه به جرير ملحق شده بود، ويران كنند تا درس عبرتى براى ديگران باشد. [ ر. ك: شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 116 - 115؛ وقعة صفين، ص 560. ] جرير در سال 54 هجرى در شرات "اطراف عسفان ناحيه اى بين دمشق و مدينه" از دنيا رفت. [ سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 384؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 3، ص 118. ]