ملاقات با معاويه
روزى معاويه از والى كوفه خواست كه ام الخير را به شام بفرستد و مركب او را راهوار و خوب انتخاب نمايد و به او بفهماند موقعى كه او نزد من آيد اگر از كسى به خوبى ياد كند او را پاداش خواهم داد و اگر به بدى ياد كند، مجازات خواهم كرد.والى كوفه به سراغ ام الخير رفت و نامه معاويه را براى او خواند. ام الخير گفت: من آماده ام و از اين خواست او سرپيچى نمى كنم و به دروغ هم سخن نمى گويم؛ زيرا از قبل دوست مى داشتم با معاويه ملاقات نمايم و آنچه در دل دارم به او بگويم.
ام الخير عازم سفر شام شد و والى كوفه او را تا دروازه شهر بدرقه كرد؛ اما چون خواست از او جدا شود، گفت: معاويه به من نوشته است كه به شما بفهمانم اگر نزد او به خوبى از من ياد كنى مرا پاداش خوبى خواهد داد و اگر به بدى ياد كنى، مرا مجازات خواهد كرد، حال بگو من نزد تو چگونه ام؟ ام الخير گفت: اى مرد، هرگز نيكى تو به من طمعت نيندازد كه تو را با سخن باطلى مسرور نمايم و نيز شناخت من نسبت به تو مأيوست نكند كه درباره ات غير حق بگويم. [ عبارت ام الخير به والى چنين بود: يا هذا لا يُطمعنَّك بِرّك بى أن أسُرك بباطل، و لا تُؤيسك معرفتى بك أن أقول فيك غير الحق. ]
سپس ام الخير به راه شام ادامه داد چون وارد شد، گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين و رحمة اللَّه و بركاته. معاويه از اين برخورد شاد شد و گفت: عليك السلام، اى ام الخير، تو به حق مرا با عنوان اميرالمؤمنين خطاب كردى.
ام الخير گفت: اى اميرالمؤمنين، بس كن، هر زمان و مهلتى پايانى دارد. معاويه گفت: راست گفتى. حالت چه طور است اى خاله؟ در مسير راه چگونه بر تو گذشت؟ گفت: خوبم و همواره در مسير راه به من خوش گذشت تا نزد تو آمدم، و اكنون هم در مجلسى دوستانه و سلطانى رفيق مى باشم. معاويه گفت: چون نيت من خوب بود بر شما پيروز شدم! ام الخير گفت: اى معاويه، تو را در سخن باطل و چيزى كه عاقبتش خوب نيست به خدا پناهت مى دهم. معاويه فوراً گفت: من قصد بدى نداشتم، حال به من بگو سخن تو چگونه بود موقعى كه عمار ياسر كشته شد؟ گفت: نه قبلاً او را بى جا زينت داده بودم نه بعداً درباره او روايت مى كنم، و همانا كلماتى بود كه در موقع صدمه و ناراحتى زبانم جارى مى شد، حال اگر دوست دارى مطلبى غير از آنچه گفتم، برايت بگويم يا كارى ممكن است انجام دهم؟ معاويه گفت: نه چنين چيزى نخواستم. بعد به اطرافيانش توجه كرد و گفت: كدام يك از شما سخنان ام الخير را در جنگ صفين به ياد داريد؟ مردى گفت: من بعضى كلمات او را به ياد دارم. معاويه گفت: بگو، آن مرد شامى گفت: گويا ام الخير بُرد زبيدى ضخيمى به تن داشت و بر شتر خاكسترى رنگ سوار و به دستش شلاقى بود كه موهاى آن منتشر شده بود و خودش مانند شير مردى كه در حنجره خود مى دميد، فرياد مى زد و چنين مى گفت:
اى مردم، تقواى پروردگارتان را پيشه كنيد، همانا زلزله قيامت بسيار عظيم و بزرگ است، همانا خداوند حق را براى شما واضح كرد، و دليل و برهان را آشكار نموده، و راه حق را روشن ساخته، و پرچم حق را بالا برده، و در كورى "مبهم و سياه" كه شما را به اشتباه اندازد، قرار نداد؛ بنابراين خدا شما را رحمت كند به كجا قصد كرده ايد و مى رويد؟ آيا از اميرالمؤمنين على عليه السلام فرار مى كنيد يا از ميدان نبرد يا از بى رغبتى به اسلام و يا از حق رو گردان شده و مرتد گشته ايد؟... خداوند شما را مورد رحمت قرار دهد، بيايد به سوى امام عادل "على بن ابى طالب عليه السلام" و شخصيت تقواپيشه مورد رضايت خدا "و وصى سزاوار" و صديق اكبر... اى سپاهيان اسلام، با سرداران كفر بجنگيد كه اينها پيمانى ندارند، شايد با حمله شما آنها دست بردارند و ايمان آورند، اى گروه مهاجران و انصار، صبر پيشه كنيد و در ميدان جنگ با بصيرت و آگاهى از پروردگاتان و ثبات و پايدارى در دينتان به قتال و جنگ ادامه دهيد، پس گويا مى بينم در فردايى شما سپاهيان شام را ملاقات كنيد، گويى آنها گورخرانى هستند رميده و فرارى كه از شير فرار كرده اند "تا آخر حديث".
معاويه پس از شنيدن سخنان ام الخير از زبان يكى از درباريان به او گفت: تو با اين گفتار جز مرگ و كشتن من قصد ديگرى نداشتى؛ بنابراين اگر من تو را بكشم، باكى بر من نيست!
ام الخير در جواب گفت: به خدا قسم اگر قتل من به دست كسى كه مرا با شقاوتش به سعادت مى رساند، ضررى بر من نيست. معاويه ناراحت شد و گفت: اى پرحرف زياده گو، بس است، ساكت باش، حال بگو ببينم عقيده تو درباره عثمان بن عفان چيست؟
ام الخير گفت: من درباره او چيزى ندارم بگويم، همانا مردم او را به خلافت نشاندند در حالى كه از او راضى بودند و بعد او را كشتند در حالى كه از او ناراحت بودند. سپس معاويه از طلحه و زبير سؤال كرد، و ام الخير جواب مناسبى درباره آن دو داد و در آخر، ام الخير به معاويه گفت: تو را به حق خدا قسم مى دهم، مرا از پاسخ دادن به اين مسائل معاف بدار و از امور ديگر سؤال كن. معاويه از جرأت و شهامت ام الخير شيره زن جهادگر در ركاب على عليه السلام به عجب آمد و در آخر گفت: باشد، من تو را معاف كردم. سپس دستور داد جايزه رفيع و با ارزشى به او دادند و با اكرام و احترام او را به كوفه بازگرداندند. [ عقد الفريد، ج 2، ص 119 - 116. ]