بيعت اويس با اميرالمؤمنين در مسير جنگ جمل
اويس با اميرالمؤمنين على عليه السلام بيعت كرد و پيمان بست تا پاى جان از ولايت آن حضرت دفاع كند. [ ر. ك: الجمل، ص 108 و 109. ] و روى شناختى كه از آن حضرت داشت به خوبى دريافته بود كه اكنون زمان جهاد در راه خدا و دفاع از سنّت به يغما رفته پيامبر اسلام است و بايد در ركابِ جانشين شايسته آن حضرت مجاهدت كرده و عليه غارتگران و بدعت گذاران وارد پيكار شده و راه و روش پيامبر خدا را احيا نمايد؛ لذا از كوفه خارج شد و در ذى قار به حضور اميرالمؤمنين عليه السلام رسيد و با ايشان بيعت مجدد كرد و ملتزم شد كه تا پاى جان در ركاب آن حضرت بجنگد.اميرالمؤمنين عليه السلام قبل از رسيدن اويس، زمانى كه در ذى قار براى اخذ بيعت از سربازانش نشسته، و منتظر پيوستن قبايل و عشاير مناطق مجاور بود فرمود:
يأتيكم من قِبَل الكوفة ألف رجلٍ، لا يزيدون رجلاً و لا ينقصونَ رجلاً يُبايعوني على الموت؛
به زودى از جانب كوفه يك هزار نفر [ در رجال كشى اين حديث را اصبغ بن نباته نقل مى كند و عدد و رقمى كه اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود، در آن روز با حضرت بيعت مى كنند يك صد نفر است كه نود و نه نفر بيعت كردند و اويس در حالى كه لباس پشمى به تن داشت و دو شمشير حمايل كرده بود، بعداً و تا پاى جان بيعت كرد. ] به ما ملحق خواهد شد، نه يك نفر كمتر و نه بيشتر و با من بر سر جان بيعت خواهند كرد.
ابن عباس مى گويد: من از قاطع بودنِ امير المؤمنين عليه السلام در تصريح به اين رقم، پريشان شدم كه نكند از گفته امام، كمتر و يا بيشتر شود تا در اين شرايط حساس ما را با مشكل مواجه كند؛ امّا نتيجه خوفناك شمارش نهصد و نود و نه نفر تازه وارد بود و ديگر اميدى به تكميل عدد نبود، زيرا همه گروه ها رسيده بودند و كسى هم از كاروان ها عقب نمانده بود، به همين دليل اضطراب من شدت يافت و با خود گفتم: إنّا للَّه و إنّا إليه راجعون ناگهان متوجه شدم شخصى از آن طرف اردوگاه به سمت ما در حركت است، وقتى نزديك شد، ديدم، مردى است پياده كه قباى پشمى بر تن دارد و شمشير و سپر و ديگر ادوات جنگى را با خود حمل مى كند. وى به محض ورود به اردوگاه، خدمت حضرت عليه السلام شرفياب شد و عرض كرد: يا على، دستت را باز كن، تا با تو بيعت كنم.
امام عليه السلام پرسيد: و على من تبايعنى؟ بر سر چه امرى با من بيعت مى كنى؟
عرض كرد: على السمع و الطاعة و القتال بين يديك حتى أموت او يفتح اللَّه عليك؛ با تو بيعت مى كنم كه كلامت را گوش كنم و فرمانت را گردن نهم و در ركاب تو آن قدر بجنگم كه يا شما به پيروزى برسيد و يا من به شهادت.
سپس حضرت على عليه السلام از اسم و نشان او سؤال كرد و فرمود: تو كيستى؟ گفت: من اويسم. امام عليه السلام باز پرسيد: آيا تو اويس قرنى هستى؟ گفت: آرى.
امام عليه السلام فرمود:
اللَّه اكبر، أخبرني حبيبي رسول اللَّه صلى الله عليه و آله أنّي اُدرِك رجلاً من اُمّته يقال له اويس القرني، يكون من حزب اللَّه و رسوله، يموت على الشهادة، يدخل فى شفاعته مثلُ ربيعة و مضر؛
اللَّه اكبر! حبيبم رسول خداصلى الله عليه و آله به من خبر داد كه مردى از امتش به نام اويس قرنى را ملاقات خواهم كرد و اين مرد جزو حزب خدا و رسول اوست و مرگ او شهادت در راه خدا خواهد بود، و شفاعت او در روز قيامت مثل قبايلِ ربيعه و مضر داخل خواهند شد.
ابن عباس مى گويد: با آمدن اويس مسرور و خوش حال شدم و از پريشانى بيرون آمدم. [ ارشاد مفيد، ج1، ص 315؛ ر. ك: به رجال كشى، ص 98، ش 156. ]
آرى، وى همان گونه كه با امام و پيشواى خود بيعت كرده بود، در ركاب آن حضرت در جنگ جمل شمشير زد و تا پيروزى آن حضرت دست از نبرد بر نداشت.