دفاع از فدك فاطمه
پس از آن كه حضرت زهرا عليها السلام در رابطه غصب فدك، با ابوبكر به احتجاج پرداخت و خطبه طولانى خواند، ابوبكر از حضرت فاطمه عليها السلام درخواست شاهد نمود تا فدك را به او برگرداند.ام سلمه به اعتراض برخاست و به ابوبكر گفت:
اى ابوبكر، آيا درباره فاطمه دختر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين گفتارى سزاوار است؟ آيا مى دانى فاطمه حوريه اى در ميان انسان هاست و در دامان پرهيزكاران تربيت شده و پيوسته در حمايت فرشتگان آسمان ها بوده و در دامان مادرى طاهر و پاك رشد و نمو كرده است؟ بنابراين او بهترين پديده و برترين تربيت يافتگان است.
آيا گمان مى كنيد رسول خدا صلى الله عليه و آله ميراثش را بر فاطمه حرام كرده و به او اطلاع نداده است؟ با اين كه خداوند به او دستور داده كه: انذر عشيرتك الأقربين؛ ابتدا بستگان و نزديكانت را انذار و تبليغ كن و يا آن كه تصور مى كنيد پيامبر صلى الله عليه و آله حرام بودن ميراثش را به فاطمه اطلاع داده، ولى او با دستور پدر مخالفت كرده تا آن چه حقش نيست، مطالبه كند؟ و حال آن كه او بهترين زنان و مادر سيد جوانان و هم پايه مريم دختر عمران است و به وسيله پدرش مقام رسالت پايان يافته است. [ سفينة البحار، ج 1، ص 642، ماده سلم. ]
سپردن امانت پيامبر به على
عمر بن ابى سلمه از مادرش نقل مى كند كه او گفت: روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله با على عليه السلام به خانه ما تشريف آوردند. پيامبر صلى الله عليه و آله پوست گوسفندى طلب كرد و مطالبى روى آن نوشت، "چون پيامبر صلى الله عليه و آله نوشتن نمى دانسته حضرت املا مى كرده و على عليه السلام آن را مى نوشته است" به طورى كه همه آن پوست از نوشته پر شد، سپس آن نوشتار را به من داد و فرمود: پس از من هر كه با اين نشانه ها آن را از تو طلب كرد به او مى دهى.روزگار سپرى شد، رسول خدا صلى الله عليه و آله رحلت كرد و ابوبكر به خلافت رسيد، مادرم گفت: پسرم به مسجد برو و هر چه شد، به من خبر بياور. من به مسجد رفتم. ابوبكر بالاى منبر رفت و خطبه خواند و بعد به منزل برگشت. روزها و سال ها گذشت تا عمر بن خطاب به خلافت رسيد. مادرم همان ماموريت را به من داد، و عمر هم خطبه خواند و به منزلش رفت و همين طور با شروع خلافت عثمان اين كار را كردم تا آن كه پس از قتل عثمان، مردم با اميرالمؤمنين عليه السلام بيعت كردند. باز هم به گفته مادرم به مسجد رفتم؛ اما پس از آن كه على عليه السلام خطبه خواند از منبر پايين آمد، مرا طلبيد و فرمود: برو از مادرت اجازه بگير، مى خواهم او را ملاقات كنم.
من نزد مادرم آمدم و پيام اميرالمؤمنين عليه السلام را به او رساندم. او گفت: من هم منتظر او بودم. على عليه السلام وارد شد و فرمود: ام سلمه، آن امانت را با اين نشانه ها به من بده. مادرم برخاست از ميان صندوق خود، صندوق كوچكى بيرون آورد و امانتى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد او گذاشته بود - تا تحويل جانشينش دهد به شرطى كه نشانه هاى آن را بدهد - به على عليه السلام داد. سپس به من گفت: پسرم، دست از على برمدار كه پس از پيامبر، امامى جز او سراغ ندارم. [ بحارالانوار، ج 26، ص 49. ]