حكيم و نبرد با ناكثين و شهادت
طلحه و زبير به همراه عايشه همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد بصره شده بودند تا به جنگ اميرالمؤمنين عليه السلام بروند، اما در بصره نخست با عثمان بن حنيف فرماندار امير المؤمنين عليه السلام در بصره بر سر متاركه جنگ تا رسيدن حضرت امير عليه السلام به توافق رسيدند. امّا ناكثين با ناديده گرفتن معاهده صلح كه تنها ساعاتى از امضاى آن گذشته بود، از غفلت عثمان بن حنيف سوء استفاده كردند و شبان گاه به قصر فرماندارى حمله ور شده و پس از به شهادت رساندن حدود چهل نفر از نگهبانان، وارد قصر شدند و عثمان بن حنيف "حاكم بصره" را به اسارت گرفته و نزد عايشه بردند.عايشه، حكم قتل او را صادر كرد؛ اما گروهى از اصحاب جمل، عايشه را از كشتن ابن حنيف باز داشتند. عايشه پيشنهاد آنان را پذيرفت و دستور حبس او را صادر كرد و دستور داد چهل ضربه شلاق به او زدند و موهاى صورت و ابرو و نيز مژه هايش را دانه دانه كندند و به چشمانش آسيب رساندند و سپس او را زندانى نمودند! [ تفصيل بيشتر اين واقعه را در شرح حال احنف بن قيس و عثمان بن حنيف ملاحظه نماييد. ]
وقتى خبر اين ماجراى دلخراش به حكيم بن جبله رسيد، اين مرد شجاع و غيرت مند و علاقه مند به امير مؤمنان عليه السلام خود با جمع زيادى [ در تاريخ طبرى، هفت صد نفر ذكر شده است. ] براى مقابله با طلحه و زبير از شهر خارج شد.
او در مقابل قواى طلحه و زبير در محلى به نام زابوقه قرار گرفت و جنگ شديدى به راه انداخت. ولى قبل از شروع جنگ با عبداللَّه بن زبير در بازار ارزاق شهر ملاقات كرد، ابن زبير از او سؤال كرد: چه مى خواهى بكنى؟
گفت: ما دو چيز مى خواهيم: اول اين كه از اين ارزاق ما نيز استفاده كنيم و دوم اين كه عثمان بن حنيف را آزاد سازم تا مجدداً در دارالاماره مستقر شود و همان طورى كه بين شما و او قرارداد صلحى منعقد گرديده است، عمل نماييد تا حضرت على عليه السلام خود بيايد، البته اگر بيش از اين، نيروهايى كه هم اكنون به همراه دارم، اعوان و انصار ديگرى سراغ داشتم، به خدا قسم به اين پيشنهادى كه به تو كرده ام، راضى نمى شدم و به تلافى اعمال ناجوانمردانه شما در حق عثمان بن حنيف و قتل عام نگهبانان دارالاماره با شما وارد جنگ مى شدم و شما را در برابر كشتن برادران دينى مى كشتم. آيا شماها از خشم و قهر خدا نمى ترسيد؟ به چه حقى خون اين برادران بى گناه ما را حلال دانسته ايد؟ ابن زبير گفت: به خاطر خون عثمان! حكيم گفت: مگر اين افراد مظلومى كه به دست شما كشته شدند، قاتل عثمان بن عفان بودند؟ آيا مگر اينها در زمان كشته شدن عثمان در مدينه حضور داشتند؟
ابن زبير در جواب گفت: اولاً: چيزى از اين ارزاق و آذوقه به شما نمى دهيم، و ثانياً: عثمان بن حنيف را هم آزاد نخواهيم كرد مگر اين كه او به طور رسمى على را از خلافت عزل نموده و دار الاماره را رسماً به ما واگذار نمايد.
حكيم با شنيدن سخنان عبداللَّه بن زبير گفت: اللهم انك حكم عدل فاشهد؛ خداوندا تو شاهد عادلى هستى، خود گواه باش. سپس به يارانش گفت: إني لستُ في شكٍ مِن قتال هؤلاءِ فَمَن كان في شكٍ فلينصرف؛ من در مورد لزوم و ضرورت جنگ با اينها كم ترين ترديدى ندارم، پس هر كسى ترديد دارد، مى تواند از ادامه راه منصرف گردد - عده اى كه آمادگى جنگ نداشتند از حكيم جدا شده و رفتند، و حكيم با نيروهاى باقى مانده به راه خود ادامه داد، و جنگ سخت و خونينى را آغاز نمود و به نقل ابن ابى الحديد: اين جنگ را جمل اصغر و جنگ حضرت على عليه السلام را جمل اكبر ناميده اند. نيروهاى حكيم در چهار گروه بودند و خود حكيم مقابل طلحه قرار گرفت، ذُريح مقابل زبير، و ابن محترش [ در تاريخ طبرى ابن محرّش ذكر شده است. ] مقابل عبدالرحمن بن عتاب، حرقوص بن زهير مقابل عبدالرحمن بن حرث [ در تاريخ طبرى حارث ذكر شده است. ] از سپاه جمل قرار گرفتند و جنگ بسيار سخت و شديدى نمودند.
در جريان اين جنگ سخت، مردى از سپاه دشمن با شمشير، پاى حكيم را قطع كرد امّا حكيم بن جبله در كمال تهور و شجاعت پاى قطع شده اش را به دست گرفت و به سوى آن مرد پرتاب نمود و اتفاقاً پاى قطع شده به گردن او اصابت كرد و از اسب به زمين افتاد، حكيم بلافاصله خود را به او رساند و با ضربات دست او را به قتل رساند و هم چنان به نبرد خود ادامه داد تا خود و يارانش به شهادت رسيدند. [ ر. ك: كامل ابن اثير ج 2، ص 320؛ تاريخ طبرى، ج 4، ص 471 - 466؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 9، ص 323 - 318. ]