جندب بن عفيف ازدى
هنگامى كه خبر غم انگيز حمله ناجوانمردانه سفيان بن عوف غامدى به شهر انبار و شهادت فرماندار آن ناحيه حسان بن حسان بكرى و همراهانش به گوش امام عليه السلام رسيد، مردم كوفه را به جهاد و مقاتله با غارتگران دعوت نمود؛ اما مردم همه سكوت كردند و جوابى به امام عليه السلام ندادند. حضرت از مسجد بيرون آمد و مردم به همراهش بودند كه جندب بن عفيف دست برادرش را گرفت و آمد تا مقابل باب سُدّه بر زانوهاى خود نشست و گفت:اى اميرمؤمنان! امروز من و برادرم مصداق اين آيه شريفه هستيم: قال رَبِّ إنّى لا أملِكُ الّا نفسِى و أخِى؛ [ مائده 5، آيه 25. ] خداوندا! تو خود مى دانى كه من براى يارى دينت كسى جز خود و برادرم را ندارم؛ پس اى اميرمؤمنان ما را به هرچه مى خواهيد، فرمان دهيد كه به خدا قسم خود را به سفيان خواهيم رساند، اگرچه بين ما و او آتش ديرپا و زمين پر از خار و خاشاك باشد.
اميرمؤمنان عليه السلام برايشان دعا كرد و سپس فرمود: و اين تقعان مما اُريد؟ آخر از دست شما دو نفر چه كارى ساخته است؟. [ ر. ك: شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 89؛ اعيان الشيعه، ج 4، ص 246؛ قاموس الرجال، ج 3، ص 94. ]
البته بنا به قول ابراهيم ثقفى در الغارات كسى كه خود را به امام عليه السلام عرضه كرد و اعلام وفادارى نمود، حبيب بن عفيف و برادرزاده اش عبدالرحمن بن عبداللَّه بن عفيف بوده است. [ قاموس الرجال، ج 3، ص 94. ]