حمايت احنف از عنوان اميرالمؤمنين
در جنگ صفين سرانجام امام عليه السلام ناچار شد مذاكره و حكميت پيشنهادى دشمن را بپذيرد و به كاتب ويژه خود "عبيداللَّه بن ابى رافع" دستور داد كه متن بيانيه صلح را بدين ترتيب تنظيم كند:بِسْمِ اللَّه الرَحْمنِ الرَحيمْ: هذا ما تقاضى عليه علىٌ اميرالمؤمنين، و معاوية بن ابى سفيان و شيعتُهما فيما تَراضَيا بِهِ مِنَ الْحُكْمِ بكتابِ اللَّه و سنت نبيه صلى الله عليه و آله؛
بسم اللَّه الرحمن الرحيم، اين قطع نامه اى است كه به موجب آن على اميرالمؤمنين عليه السلام و معاويه بن ابى سفيان و شيعيان و پيروان آن دو توافق كردند كه به كتاب خدا و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله عمل كنند و داورى قرآن را در خصوص جنگ يا صلح بپذيرند.
اين بيانيه تنظيم گرديد و به معاويه نشان داده شد تا ذيل آن را امضا كند. اما او همين كه عنوان اميرالمؤمنين را ديد، گفت: من آدم بسيار پستى خواهم بود كه با وجود اذعان به امامت تو بر مؤمنين، باز هم عناد ورزم و با تو بجنگم. پس معلوم است من امارت تو را براى مؤمنين نپذيرفته ام كه با تو از در جنگ وارد شده و اكنون پيمان صلح و حكميت امضاء مى كنيم، بنابراين اگر مى خواهى صلحى صورت گيرد، اين عنوان "كلمه اميرالمؤمنين" را از متن بيانيه حذف كن. [ در روايتى آمده است كه عمرو عاص گفت: على فقط امير شما است نه امير همه مؤمنين و الا با او جنگ نمى كرديم. پس نام خود او و نام پدرش را بنويسد. ]
در اين جا، احنف از خيرخواهى به امام عليه السلام عرض كرد: مبادا عنوان اميرالمؤمنين را از متن معاهده حذف كنى كه در اين صورت مى ترسم هرگز به تو باز نگردد؛ پس تن به اين كار مده اگر چه به جنگ تازه اى بينجامد و عده اى كشته شوند؟
حضرت امير عليه السلام هم با اين پيشنهاد موافق بود و نيمى از روز در همين مورد بحث شد تا اين كه اشعث بن قيس كندى با تنگ نظرى و تعصب خاص خود و با تكيه بر نفوذ قومى خود ايده دشمن را بر امام عليه السلام تحميل كرد كه براى پايان مخاصمه عنوان اميرالمؤمنين حذف شود و فقط به اسم حضرت و اسم پدرش "على بن ابى طالب" اكتفا گردد. [ تاريخ طبرى، ج 5، ص 52؛ وقعة صفين، ص 508؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 232. ]
تذكرات و نصايح احنف به ابوموسى اشعرى
هنگامى كه ابو موسى اشعرى "نماينده مردم عراق" [ امام عليه السلام هرگز به انتخاب ابو موسى راضى نبود و او را شايسته چنين مأموريت خطيرى نمى ديد، اما گروهى از مردم ظاهربين كوفه خواسته خود را بر امام عليه السلام تحميل كردند و زير بار وكالت و حكميت شخص ديگرى جز ابوموسى نرفتند. ] به نمايندگى از سوى امام عليه السلام براى گفت و گو با عمرو عاص عازم دومة الجندل گرديد، احنف بن قيس كه مرد سياست و كياست و بصير به امور بود، دست ابوموسى را گرفت و او را از نيرنگ هاى عمرو عاص بر حذر داشت و اهميت اين مذاكرات را به وى گوشزد كرد و گفت: عظمت كار را درك كن و بدان كه كار ادامه دارد. اگر عراق را ضايع كنى، ديگر عراقى نيست. از مخالفت خدا بپرهيز كه خدا دنيا و آخرت را براى تو جمع مى كند. اگر فردا با عمرو عاص رو به رو شدى، تو ابتدا سلام مكن، هر چند سبقت بر سلام سنت است ولى او شايسته اين كار نيست. دست در دست او مگذار، زيرا دست تو امانت است. مبادا تو را در صدر مجلس بنشاند، كه اين كار خدعه و فريب است. از اين كه با تو در اتاق تنها سخن بگويد بپرهيز؛ زيرا ممكن است در آن جا گروهى را به عنوان شهود، مخفى سازد تا بر ضد تو گواهى دهند.آن گاه احنف ابو موسى را آزمود و دانست كه ابايى از خلع امام على عليه السلام از حكومت، ندارد لذا نزد امام آمد و ماجرا را براى آن حضرت بيان كرد. امام عليه السلام فرمود: ان اللَّه غالب على أمره. احنف يادآور شد كه اين كار مايه ناراحتى ماست. [ وقعة صفين، ص 537؛ شرح ابن ابى الحديد، ج 2، ص 249. ]